💜 ما سهتایی
💜 ما سهتایی
قسمت چهارم و پایانی
چند ماه از پیدا شدن نامه گذشته بود.
یونا حالا نامه مامانش را مثل یک گنج نگه میداشت.
هر شب قبل از خواب آن را از کشوی کوچکش بیرون میآورد، به عکس مامانش نگاه میکرد و بعد با لبخند میخوابید.
اما یک روز اتفاقی افتاد که ذهنش را درگیر کرد.
در مدرسه، معلم از بچهها خواست درباره خانوادهشان نقاشی بکشند.
همه بچهها شروع کردند به کشیدن پدر، مادر، خواهر و برادرهایشان.
یونا هم مدادش را برداشت.
اول خودش را کشید.
بعد جونگکوک را.
سپس کمی مکث کرد.
همه بچهها داشتند مادرهایشان را میکشیدند.
یکی از دخترها کنار یونا نشست.
— چرا مامانت رو نمیکشی؟
یونا ساکت شد.
مدادش را پایین گذاشت.
تا پایان کلاس چیزی نکشید.
آن روز وقتی به خانه برگشت، برعکس همیشه ساکت بود.
جونگکوک متوجه شد.
— یونا؟
— هوم؟
— اتفاقی افتاده؟
یونا سرش را پایین انداخت.
— بابا...
— جانم؟
— خانواده ما ناقصه؟
قلب جونگکوک فشرده شد.
آرام کنار دخترش نشست.
— چرا این سؤال رو میپرسی؟
— چون همه مامان داشتن...
اما من ندارم...
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک چند لحظه به عکس همسرش که روی میز بود نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— میدونی خانواده یعنی چی؟
— نه.
— خانواده یعنی آدمهایی که دوستت دارن.
یونا فکر کرد.
— همین؟
— آره.
— پس اگه کسی کنارمون نباشه چی؟
جونگکوک دستش را روی قلب دخترش گذاشت.
— بعضی آدمها اینجا زندگی میکنن.
بعد دست خودش را روی قلبش گذاشت.
— و هیچوقت نمیرن.
یونا آرام به عکس مادرش نگاه کرد.
— یعنی مامان هنوز خانواده ماست؟
— همیشه.
— حتی الان؟
— حتی الان.
چشمهای یونا برق زد.
چند دقیقه بعد ناگهان از جایش پرید.
— وایستا!
— چی شده؟
دخترک با عجله به اتاقش دوید.
مداد رنگیهایش را آورد.
دوباره نقاشی را روی زمین پهن کرد.
جونگکوک کنارش نشست.
یونا شروع به کشیدن کرد.
این بار خودش را کشید.
بعد جونگکوک را.
و بعد...
بالای سرشان یک ستاره بزرگ.
وسط ستاره هم یک قلب.
— این مامانه.
جونگکوک لبخند زد.
— چه قشنگ.
— حالا خانوادهمون کامله.
اشک در چشمان جونگکوک جمع شد.
آن شب هر دو روی پشتبام نشستند.
آسمان پر از ستاره بود.
یونا سرش را روی شانه پدر گذاشت.
— بابا؟
— جانم؟
— فکر میکنی مامان ما رو میبینه؟
— مطمئنم.
— پس الان داره لبخند میزنه؟
جونگکوک به آسمان نگاه کرد.
ستارهای درخشان میان تاریکی میدرخشید.
— آره.
فکر میکنم خیلی هم خوشحاله.
یونا لبخند زد.
بعد دست کوچک خودش را داخل دست پدرش گذاشت.
— بابا؟
— بله؟
— من خوشبختم.
جونگکوک به دخترش نگاه کرد.
— چرا؟
— چون مامان تو قلبمه...
و تو کنارمی.
همین کافیه.
جونگکوک دخترش را در آغوش گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
و در همان لحظه فهمید که غم از بین نمیرود...
اما عشق از غم بزرگتر است.
خانوادهشان شاید مثل بقیه نبود.
اما کامل بود.
یک پدر.
یک دختر.
و یک مادر که از میان ستارهها هنوز دوستشان داشت.
⭐💜🐰
پایان مجموعه «یونا، بابا و یک عشق ابدی» 🥹✨💜
قسمت چهارم و پایانی
چند ماه از پیدا شدن نامه گذشته بود.
یونا حالا نامه مامانش را مثل یک گنج نگه میداشت.
هر شب قبل از خواب آن را از کشوی کوچکش بیرون میآورد، به عکس مامانش نگاه میکرد و بعد با لبخند میخوابید.
اما یک روز اتفاقی افتاد که ذهنش را درگیر کرد.
در مدرسه، معلم از بچهها خواست درباره خانوادهشان نقاشی بکشند.
همه بچهها شروع کردند به کشیدن پدر، مادر، خواهر و برادرهایشان.
یونا هم مدادش را برداشت.
اول خودش را کشید.
بعد جونگکوک را.
سپس کمی مکث کرد.
همه بچهها داشتند مادرهایشان را میکشیدند.
یکی از دخترها کنار یونا نشست.
— چرا مامانت رو نمیکشی؟
یونا ساکت شد.
مدادش را پایین گذاشت.
تا پایان کلاس چیزی نکشید.
آن روز وقتی به خانه برگشت، برعکس همیشه ساکت بود.
جونگکوک متوجه شد.
— یونا؟
— هوم؟
— اتفاقی افتاده؟
یونا سرش را پایین انداخت.
— بابا...
— جانم؟
— خانواده ما ناقصه؟
قلب جونگکوک فشرده شد.
آرام کنار دخترش نشست.
— چرا این سؤال رو میپرسی؟
— چون همه مامان داشتن...
اما من ندارم...
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
جونگکوک چند لحظه به عکس همسرش که روی میز بود نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— میدونی خانواده یعنی چی؟
— نه.
— خانواده یعنی آدمهایی که دوستت دارن.
یونا فکر کرد.
— همین؟
— آره.
— پس اگه کسی کنارمون نباشه چی؟
جونگکوک دستش را روی قلب دخترش گذاشت.
— بعضی آدمها اینجا زندگی میکنن.
بعد دست خودش را روی قلبش گذاشت.
— و هیچوقت نمیرن.
یونا آرام به عکس مادرش نگاه کرد.
— یعنی مامان هنوز خانواده ماست؟
— همیشه.
— حتی الان؟
— حتی الان.
چشمهای یونا برق زد.
چند دقیقه بعد ناگهان از جایش پرید.
— وایستا!
— چی شده؟
دخترک با عجله به اتاقش دوید.
مداد رنگیهایش را آورد.
دوباره نقاشی را روی زمین پهن کرد.
جونگکوک کنارش نشست.
یونا شروع به کشیدن کرد.
این بار خودش را کشید.
بعد جونگکوک را.
و بعد...
بالای سرشان یک ستاره بزرگ.
وسط ستاره هم یک قلب.
— این مامانه.
جونگکوک لبخند زد.
— چه قشنگ.
— حالا خانوادهمون کامله.
اشک در چشمان جونگکوک جمع شد.
آن شب هر دو روی پشتبام نشستند.
آسمان پر از ستاره بود.
یونا سرش را روی شانه پدر گذاشت.
— بابا؟
— جانم؟
— فکر میکنی مامان ما رو میبینه؟
— مطمئنم.
— پس الان داره لبخند میزنه؟
جونگکوک به آسمان نگاه کرد.
ستارهای درخشان میان تاریکی میدرخشید.
— آره.
فکر میکنم خیلی هم خوشحاله.
یونا لبخند زد.
بعد دست کوچک خودش را داخل دست پدرش گذاشت.
— بابا؟
— بله؟
— من خوشبختم.
جونگکوک به دخترش نگاه کرد.
— چرا؟
— چون مامان تو قلبمه...
و تو کنارمی.
همین کافیه.
جونگکوک دخترش را در آغوش گرفت.
محکم.
خیلی محکم.
و در همان لحظه فهمید که غم از بین نمیرود...
اما عشق از غم بزرگتر است.
خانوادهشان شاید مثل بقیه نبود.
اما کامل بود.
یک پدر.
یک دختر.
و یک مادر که از میان ستارهها هنوز دوستشان داشت.
⭐💜🐰
پایان مجموعه «یونا، بابا و یک عشق ابدی» 🥹✨💜
- ۱۱۰
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط