بیوگرافی

بیوگرافی:


نام کامل : یوستاس.دی.ساتسوجین

سن : 25

تایپ : INTJ

قد : 194cm

وابسته به : ارتش انقلابی

میوه ی شیطانی : Goro Goro no mi

بک استوری ساتسوجین


ساتسوجین تا ده سالگی بچه ی خیلی مظلوم و در عین حال تنهایی بود مامان و باباش بخاطر جرمایی که قبلا مرتکب شده بودن( که نمیدونم چین 😃)دوس نداشتن نه خودشون و نه بچشون با کسی ارتباط بگیره . ساتسوجین تو تنهایی تو اتاقش سر میکرد ، با اسباب بازیاش بازی میکرد ولی تقریبا نصف روزش رو به تماشای بچه های که جلوی خونشون باهم بازی میکردن میگذروند. روزاش همینجوری میگذشت تا اینکه یروز تصمیم گرفت بره بیرون و با اون بچه ها بازی کنه.یواشکی پنجره اتاقو وا کرد و از اتاق پرید بیرون با خوشحالی بچه ها رفت و ازشون خواست اونم تو بازی شریک کنن اما یه عده از پسر بچه ها شروع کردن به خندیدن بهش ، بهش گفتن تو عجیب غریبی، مثل مامان باباتی و خلاصه مسخرش کردن بعدشم باهاش بازی نکردن و به حال خودش ولش کردن .ساتسوجین خیلی ناراحت شده بود سرشو انداخت پایین به محض اینکه میخواست بره و برگرده به اتاق سرد و تاریکش یه صدایی گفت
من باهات بازی میکنم...
ساتسوجین برگشت و یه دختر بچه رو دید حدودا میخورد هم سن خودش باشه دختر داشت لبخند میزد اونم مثل ساتسوجین همه جاش چسب زخم و باند پیچیده شده بود .
*دلیل اینکه ساتسوجین همه جاش باند و اینا داشت این بود که مامان باباش بعضی وقتا زیادی مست میکردن برا همون سر کوچیک ترین حرف این بنده خدا میگرفتن کتکش میزدن *
دخترو ساتسوجین دوس شدن و تا اخرای بعد از ظهر بازی کردن
*ساتسوجین وسطای ظهر زده بود بیرون*
هوا که داشت تاریک میشد ساتسوجین از دختر بچه خداحافظی کرد و برگشت به خونه دلش میخواست بیشتر باهاش بازی کنه اما ممکن بود مامان باباش شک کنن که چرا هیچ صدایی از اتاقش نمیاد و لو بره برا همون برگشت.
با خوشحالی برگشت خونه اما به محض اینکه رسید به اتاقش دید مامانش داره چپ چپ نگاش میکنه
_کجا رفته بودی؟؟
_م... من..
_گفتم کجا رفته بودی
ساتسوجین خیلی ترسیده بود هر دلیلی که میاورد بازم اونا قرار بود کتکش بزنن
پس زیر لب گفت
_رفته بودم بیرون..
_به به....( چشمان روشنننن🤧)
مامان ساتسوجین محکم دستشو گرفت و کشونتش پیش باباش بعد همچی رو براش تعریف کرد و همونطور که انتظار میرفت اونا یه عالمه ساتسوجینو کتک زدن بعد پرتش کردن تو اتاقش پنجره و درارم قفل کردن ....
فردای اونروز دختر بچه منتظر ساتسوجین موند اما اون نیومد ، نه اون روز نه ، فرداش ، و نه روزایی دیگه ساتسوجین همون روزی که کتک خردوه بود تا خود صب گریه کرد... بعد به حرفای مادر و پدرش فکر کرد
_تو فکر کردی اونا از تو خوششون میاد ؟ معلومه که نه نه تنها اونا بلکه هیچکس، هیچکس از تو خوشش نمیاد تو یه تیکه اشغال بیش نیستی پسره ی ابله..
ساتسوجین فکر کرد و فکر کرد حرفای اونا تو سرش میپیچیدن و بعد چند روز به ابن نتیجه رسید که اگه اون( خودش )یه تیکه اشغاله... پس مادر پدرشم اشغالن اونا کسایین که ساتسوجینو بدنیا اوردن... اونا مجرمن... مجرمن؟
اره تازه یادش اومد مادر پدرش از قانون فرارین کارایی کردن که باعث شده نخوان کسی پیداشون کنه...
پس...
فردای اون شب شیشه ی پنجره ی اتاقشو شکست براش مهم نبود حتی اگه مامان باباش بازم کتکش میزدن... نه... قرار نبود این اتفاق دوباره تکرار بشه... دیگه اخرشه... ساتسوجین وسایلشو با خودش برد و فرار کرد قرار نبود فقط فرار کنه قرار بود کاری کنه که دیگه والدینش دنبالش نگردن... دیگه نتونن دنبالش بگردن...
اون میخواست والدینشو لو بده.... اونا... اونا هیولان... این نظر ساتسوجین بود.... پس عملیش کرد...
معلوم شد جرایمشون بیشتر ازون چیزی بود که ساتسوجین فکر میکرد.... حکمشون.. اعدام بود... بعد از دستگیری والدین ساتسوجین... ساتسوجین دیگه راحت شده بود... میتونست هر کاری میخواست بکنه... اما وقتی فهمید قراره اعدام شن دلش نیومد فرار کنه...مبخواست اون لحظه رو ببینه... چند روز بعد والدین ساتسوجین جلو چشماش اعدام شدن... ساتسوجین ناراحت نبود... بلکه از ته قلبش خوشحال بود... حس لذت بخشی داشت کسایی که تمام عمر کتکش میزدن ...حالا جلو چشماش حلق اویز میشن... حالا دیگه وقت رفتن بود.... شروع یه زندگی تازه... اما قبلش.... اون دختر بچه....ساتسوجین باید برای اخرین بارم که شده ازش خداحافظی میکرد....اما دیگه اثری از دختر بچه نبود... ساتسوجین دنبالش گشت اما.... پیداش نکرد...
مدت ها بعد وقتی ساتسوجین 13 سال داشت با میل خودش عضو ارتش انقلابی شد...اونجا با سابو و کوالا دوست شد... دیگه کسی نبود که بهش بگه چرا با اونا دوست شده... البته بعد از اون اتفاقا... ساتسوجین دیگه اون بچه کوچولوی گوگولی و خندان نبود.... اون فهمیده بود... مهربونی... باعث ضعف میشه....
دیدگاه ها (۸)

بیوگرافی : نام کامل : میرا سن : 20 تایپ : ENTJقد : 172cm میو...

خاله هویج همایت نشه؟؟؟ راستی خاله بابت اون استوریه بازم ممنو...

بیوگرافی :نام کامل : .آکاری. سن : 22 تایپ : ENFP قد : 172cmو...

هعیی... منم این ترنده....؟ یه عذر خواهی بده کارم 😞🙏.... شرمن...

khiyanat duroqhin𝚙𝚊𝚛𝚝11و ا.ت همونطور گریه میکنه اما اون مستر...

#دبیرستان_مخفی_من پارت11 اون شوگا بود (رئیس باند آمریکا اونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط