High potential

Part 9:

برای چند دقیقه‌ی اول، سکوتی خاص بین آیوی و ران به وجود اومده بود. ران تمرکز رو روی رانندگی گذاشته بود و آیوی، از پنجره به بیرون نگاه میکرد. تنها صدایی که میومد، صدای موسیقی آرامی بود که از باند‌های ماشین پخش می‌شد. تا اینکه، سکوت توسط ران شکسته شد.
ران_ این یکی از آهنگ های موردعلاقه‌ی منه.
ران کمی آهنگ رو زیاد کرد و آیوی به برف‌های روبروش نگاه کرد.
ران_ شما چطور؟
ران‌ نگاهی به آیوی انداخت و آیوی، به سمت ران برگشت؛ جوری که انگار‌ میخواست هزاران چیز بپرسه. چیزهایی مثل...
"تو چطور درمورد من‌ میدونی؟ چرا اینطور لبخند میزنی؟ چرا وقتی پیشتم، حس میکنم باید مراقب حرکاتم و حرکاتت باشم؟ چرا حس میکنم بازیچه‌ی تو و اون شرکت شدم؟ واقعا قراره درگیر شدن با افرادی مثل شماها اونقدر خطرناک باشه؟ قراره پشیمون بشم؟ یا بدتر... قراره کنجکاوتر بشم و تا آخرش برم؟ آخری که مطمئنم برام بد تموم میشه... فقط بگو چرا... چرا چیزی که واقعا میخوای بگی رو نمیگی و به‌جاش درمورد آهنگ حرف میزنی؟"
دیشب، مغز بی‌قرار آیوی، گونی گونی سوال های متنوع و پیچیده درست کرده بود که باعث بی‌خوابی آیوی شده بود.
آیوی دهانش رو باز کرد تا بپرسه.
تا خودش رو خالی کنه.
تا کنجکاویش تبدیل به ترس بشه.
تا بالاخره به جواب‌هایی برسه که بتونن متقاعدش کنن که از اون شرکت دوری کنه.
اما، دقیقا همون لحظه... لحظه‌ای که شاید آیوی میتونست به جواب‌هاش برسه... یه چیزی یادش اومد.
"قبل از اینکه کاری کنی، دوبار فکر کن."
کوروکاوا ایزانا.
کسی که به آیوی هشدار داد که تسلیم کنجکاویش نشه. که نگذاره اون حس به جواب رسیدن، جلوی دیدن همه‌ی جنبه های کارهاش رو بگیره.
دقیقا مثل الان. زمانی که آیوی احتمال میداد ران، از سوال های آیوی خوشش نیاد و اون اسلحه‌ی براقِ توی جیبِ داخلیِ کتش رو دربیاره و پنجره‌ی پشت‌ِ سرِ آیوی رو قرمز کنه.
بعد از چند لحظه مکث و کلنجار رفتن با ذهنش، بالاخره آیوی دهانش رو باز کرد.
آیوی_ بیشتر از آهنگ های معنا‌دار خوشم میاد. مثل Love me از JMSN.
آیوی دوباره به روبروش نگاه کرد و ران، کمی مشکوک شد. انگار حس کرده بود که آیوی، حرفش رو تغییر داده بود. انگار‌ با ذهنش، چیز دیگه‌ای پرسیده بود و با دهانش، کلمات دیگه‌ای به زبان آورده بود.
اون لحظه، جایی بود که آیوی به یه چیزی رسید.
"به هیچکس اعتماد نکن.
همه، اونی که نشون میدن، نیستن.
الان اعتماد کردن یا نکردن به کسی، می‌تونه نخ نازک زندگیت رو پاره کنه.
آیوی پرایس... به همه شک داشته باش.
مخصوصا ران هایتانی و کوروکاوا ایزانا..."
-------------
پایان پارت نهم🍸
قشنگا کامنت بذارید بدونم داستانو دوست داشتید یا نه🫂 لازمه نوع نوشتن تغییر کنه یا همینو دوست دارید؟😭💚
دیدگاه ها (۲)

High potential

High potential

High potential

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط