《 رومان دریای آبی 》
《 رومان دریای آبی 》
پارت 45
درحال صبحانه بخوردن بودن که ات با عجله اومده و با نگرانی روبه مادر جیمین گفت
ات : مادر جیمین کجاست نیومده
م/جیمین : دوخترم آروم باش دیشب دیر وقت اومد صبح زودم رفت گفت که کار داره و شاید شب هم دیر بیاد
ات نگاهش رو به زمين دوخته و غرق در افکارش شد از اینکه شاید جیمین باور کرده باشه که اون حامله هست ترسه بدی به دلش اوفتاد اگه جیمین هم ولش میکرد اگر با دسته کسی که از روی زمين بلندش کرد دوباره زمين میخورد دیگه نمیتونه بلند بشه
وقتی مادر جیمین این حال ات رو دید نگران بهش گفت
م/جیمین : نگران نباش دوخترم کاراش توی شرکت یکم زیاده تو حاملهای نباید خودتو ناراحت کنی
تا با شنیدن حرف مادر جیمین نگاهشون به اون داد نمیتونست بهش بگه که اون نمیتونه حامله باشه این اصلا امکان نداره و حتما یه اشتباهی پیش آومده مادر جیمین اشارهای به صندلی کنارش کرد
م/جیمین : بشین دوخترم
ات بدون حرفی نشست و مشغول صبحانه خوردن شد اشتها نداشت و فقد با غذاش بازی میکرد که مادر جیمین آب برتقال رو بهش داد
ات لیوای رو از دست مادر شوهرش گرفت شکه شد انگار که چیزی یادش آومده و کمی از آب پرتقال ر خورد و از روی میز بلند شد و روبه پدر مادر جیمین گفت
ات : با اجازتون میرم توی اوتاقم
م/ جیمین: تو که چیزی نخوردی گفتم که باید به خودت برسی
مادر جیمین اسرار داشت که ات بشینه و صبحانه بخوره که پدر جیمین روبه مادر جیمین گفت
پ/جیمین: اذیتش نکن شاید اشتها ندارم
روبه ات کرد و ادامه داد
پ/جیمین: میتونی بری دوخترم
ات تشکر کوتاهی کرد و میخواست بره که چشمش به کیونگ اوفتاد که با نیشخند بهش نگاه میکرد به سمت اوتاق رفت و وارد اوتاق شد و با
خود اش گفت
ات.........
چرا از اول به فکرم نرسید بعد از خوردن اون شربتی که کیونگ بهم داد
بیهوش شدم حتما اون دوختره یه کاری کرده اما چرا مگه من چیکارش کردم
همش توی اوتاق اش راه میرفت و فکر میکرد به اینکه چرا اون دوختر باید همچین کاری باهاش بکونه که همون لحضه کیونگ وارد اوتاق شد
ات با دیدن چهره اون دوختر بیشتر عصبانی شد و با عصبانیت تر روي تخت بلند شد
ات : مگه در زدن بلد نیستی
ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟
https://wisgoon.com/mynhe
پارت 45
درحال صبحانه بخوردن بودن که ات با عجله اومده و با نگرانی روبه مادر جیمین گفت
ات : مادر جیمین کجاست نیومده
م/جیمین : دوخترم آروم باش دیشب دیر وقت اومد صبح زودم رفت گفت که کار داره و شاید شب هم دیر بیاد
ات نگاهش رو به زمين دوخته و غرق در افکارش شد از اینکه شاید جیمین باور کرده باشه که اون حامله هست ترسه بدی به دلش اوفتاد اگه جیمین هم ولش میکرد اگر با دسته کسی که از روی زمين بلندش کرد دوباره زمين میخورد دیگه نمیتونه بلند بشه
وقتی مادر جیمین این حال ات رو دید نگران بهش گفت
م/جیمین : نگران نباش دوخترم کاراش توی شرکت یکم زیاده تو حاملهای نباید خودتو ناراحت کنی
تا با شنیدن حرف مادر جیمین نگاهشون به اون داد نمیتونست بهش بگه که اون نمیتونه حامله باشه این اصلا امکان نداره و حتما یه اشتباهی پیش آومده مادر جیمین اشارهای به صندلی کنارش کرد
م/جیمین : بشین دوخترم
ات بدون حرفی نشست و مشغول صبحانه خوردن شد اشتها نداشت و فقد با غذاش بازی میکرد که مادر جیمین آب برتقال رو بهش داد
ات لیوای رو از دست مادر شوهرش گرفت شکه شد انگار که چیزی یادش آومده و کمی از آب پرتقال ر خورد و از روی میز بلند شد و روبه پدر مادر جیمین گفت
ات : با اجازتون میرم توی اوتاقم
م/ جیمین: تو که چیزی نخوردی گفتم که باید به خودت برسی
مادر جیمین اسرار داشت که ات بشینه و صبحانه بخوره که پدر جیمین روبه مادر جیمین گفت
پ/جیمین: اذیتش نکن شاید اشتها ندارم
روبه ات کرد و ادامه داد
پ/جیمین: میتونی بری دوخترم
ات تشکر کوتاهی کرد و میخواست بره که چشمش به کیونگ اوفتاد که با نیشخند بهش نگاه میکرد به سمت اوتاق رفت و وارد اوتاق شد و با
خود اش گفت
ات.........
چرا از اول به فکرم نرسید بعد از خوردن اون شربتی که کیونگ بهم داد
بیهوش شدم حتما اون دوختره یه کاری کرده اما چرا مگه من چیکارش کردم
همش توی اوتاق اش راه میرفت و فکر میکرد به اینکه چرا اون دوختر باید همچین کاری باهاش بکونه که همون لحضه کیونگ وارد اوتاق شد
ات با دیدن چهره اون دوختر بیشتر عصبانی شد و با عصبانیت تر روي تخت بلند شد
ات : مگه در زدن بلد نیستی
ادامه دارد؟؟؟؟؟؟؟
https://wisgoon.com/mynhe
- ۹.۴k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط