(پارت چهارم)
(پارت چهارم)
to mal mani
(فردا ساعت 11)
ویو الیزابت*
با آلارم گوشیم از خواب دل کندم به سرویس بهداشتی رفتم کار های لازمو کردم روتین پوستیمو انجام دادم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعدش به اتاقم رفتم امروز میخوام برم خرید لباس بگیرم و لوازم آرایش آماده شدم که برم(لباس های الیزابت اسلاید دوم)با ماشینم رفتم به مرکز خرید لباس هایی که میخواستم رو خریدم لوازم آرایش هم خریدم ساعت 5 بود به خونه رفتم پدرم خونه بود
الیزابت:سلام..پدر
پدر الیزابت:سلام (جدی)
داشتم به اتاقم میرفتم که با صدای پدرم متوقف شدم
پدر الیزابت: الیزابت..
الیزابت:بله؟
پدر الیزابت:امشب ساعت 7 به خونه ی یکی از شریکام میریم
الیزابت:من هم باید بیام؟اخه شما هیچوقت منو به خونه ی شریکاتون نمیبرید..
پدر الیزابت:تو ام باید بیای ساعت 7 اماده باش،راستی امشب یه خبر هم برات دارم
الیزابت:عا..ب.باشه
(پرش زمانی به اتاق الیزابت)
رفتم برای ساعت 7 لباس آماده کنم یه لباس خیلی خوشگل برداشتم،همینو میپوشم ساعت 6 بود رفتم یه دوش 20 مینی گرفتم اومدم میکاپ کردم لباس هامو پوشیدم(اسلاید سوم) عطرم رو هم زدم و به پایین اومدم پدرم هم آماده شده بود
پدر الیزابت: آماده ای؟
الیزابت:بله بریم
توی ماشین یه سکوت خیلی سنگین بود نه من حرف میزدم نه پدرم..
ویو جونگکوک*
از خواب دل کندم رفتم سرویس بهداشتی کار های لازمو کردم و رفتم پایین صبحونه خوردم که پدرم بهم گفت..
پدر جونگکوک:کوک میخوام یه چیزی بهت بگم
کوک:بله؟؟
پدر کوک:عام خب تو قرار به زودی ازدواج بکنی با دختر آقای لی..
کوک:با حرفی که پدرم زد چشمام چهار تا شد
کوک:چی؟من قرار نیست ازدواج بکنم(عصبی)
پدر کوک:من نمیدونم من با آقای لی معامله کردم و تو باید با دخترش ازدواج بکنی همین(کمی بلند عصبی)
کوک:هه چی میگی غیر ممکنه من ازدواج نمیکنم من یکی دیگه رو دوست دارم.
پدر کوک:خب باید اون یکی رو که دوست داری فراموش کنی و زن خودتو دوست داشته باشی..امشب ساعت 7 میان مودب باش و منو عصبی نکن تازه دختر آقای لی خیلی زیباست.
کوک:باشه امشب ساعت هفت میام تا ببینمشون ولی اگه از دختره خوشم نیاد باهاش ازدواج نمیکنم(کمی بلند)
پدر کوک:باشه مطمئنم خوشت میاد(پوزخند)
ویو الیزابت*
رسیدیم به خونشون درواقع خونه نبود عمارت بود از عمارت ماهم بزرگ تر بود
پدر الیزابت:بسه آنقدر نگاه نکن بیا بریم تو
الیزابت:ع..عا بله
وقتی رفتیم تو اون مرده که چند روزه پیش اومده بود عمارتمون اونجا بود حتما این عمارت مال اونه
پدر الیزابت:سلام آقای جئون(سرد)
آقای جئون:سلام(سرد)
الیزابت:سلام آقای جئون(لبخند)
داشتم میرفتم جلو تر که.. شت اون اینجا چیکار میکرد همون پسره که اون روز توی کلاب بود اسمش چی بوددد.. عامم..ههه..عا اره جونگکوک..
شرط های پارت پنجم:
20 لایک
5 کامنت
3 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
to mal mani
(فردا ساعت 11)
ویو الیزابت*
با آلارم گوشیم از خواب دل کندم به سرویس بهداشتی رفتم کار های لازمو کردم روتین پوستیمو انجام دادم رفتم پایین صبحونه خوردم و بعدش به اتاقم رفتم امروز میخوام برم خرید لباس بگیرم و لوازم آرایش آماده شدم که برم(لباس های الیزابت اسلاید دوم)با ماشینم رفتم به مرکز خرید لباس هایی که میخواستم رو خریدم لوازم آرایش هم خریدم ساعت 5 بود به خونه رفتم پدرم خونه بود
الیزابت:سلام..پدر
پدر الیزابت:سلام (جدی)
داشتم به اتاقم میرفتم که با صدای پدرم متوقف شدم
پدر الیزابت: الیزابت..
الیزابت:بله؟
پدر الیزابت:امشب ساعت 7 به خونه ی یکی از شریکام میریم
الیزابت:من هم باید بیام؟اخه شما هیچوقت منو به خونه ی شریکاتون نمیبرید..
پدر الیزابت:تو ام باید بیای ساعت 7 اماده باش،راستی امشب یه خبر هم برات دارم
الیزابت:عا..ب.باشه
(پرش زمانی به اتاق الیزابت)
رفتم برای ساعت 7 لباس آماده کنم یه لباس خیلی خوشگل برداشتم،همینو میپوشم ساعت 6 بود رفتم یه دوش 20 مینی گرفتم اومدم میکاپ کردم لباس هامو پوشیدم(اسلاید سوم) عطرم رو هم زدم و به پایین اومدم پدرم هم آماده شده بود
پدر الیزابت: آماده ای؟
الیزابت:بله بریم
توی ماشین یه سکوت خیلی سنگین بود نه من حرف میزدم نه پدرم..
ویو جونگکوک*
از خواب دل کندم رفتم سرویس بهداشتی کار های لازمو کردم و رفتم پایین صبحونه خوردم که پدرم بهم گفت..
پدر جونگکوک:کوک میخوام یه چیزی بهت بگم
کوک:بله؟؟
پدر کوک:عام خب تو قرار به زودی ازدواج بکنی با دختر آقای لی..
کوک:با حرفی که پدرم زد چشمام چهار تا شد
کوک:چی؟من قرار نیست ازدواج بکنم(عصبی)
پدر کوک:من نمیدونم من با آقای لی معامله کردم و تو باید با دخترش ازدواج بکنی همین(کمی بلند عصبی)
کوک:هه چی میگی غیر ممکنه من ازدواج نمیکنم من یکی دیگه رو دوست دارم.
پدر کوک:خب باید اون یکی رو که دوست داری فراموش کنی و زن خودتو دوست داشته باشی..امشب ساعت 7 میان مودب باش و منو عصبی نکن تازه دختر آقای لی خیلی زیباست.
کوک:باشه امشب ساعت هفت میام تا ببینمشون ولی اگه از دختره خوشم نیاد باهاش ازدواج نمیکنم(کمی بلند)
پدر کوک:باشه مطمئنم خوشت میاد(پوزخند)
ویو الیزابت*
رسیدیم به خونشون درواقع خونه نبود عمارت بود از عمارت ماهم بزرگ تر بود
پدر الیزابت:بسه آنقدر نگاه نکن بیا بریم تو
الیزابت:ع..عا بله
وقتی رفتیم تو اون مرده که چند روزه پیش اومده بود عمارتمون اونجا بود حتما این عمارت مال اونه
پدر الیزابت:سلام آقای جئون(سرد)
آقای جئون:سلام(سرد)
الیزابت:سلام آقای جئون(لبخند)
داشتم میرفتم جلو تر که.. شت اون اینجا چیکار میکرد همون پسره که اون روز توی کلاب بود اسمش چی بوددد.. عامم..ههه..عا اره جونگکوک..
شرط های پارت پنجم:
20 لایک
5 کامنت
3 بازنشر
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
- ۳۶۰
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط