سناریو
#سناریو
#درخواستی
#سهپارتی
"پارت ۲"
(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دارید...)
*روز بعد*
*اول ا.ت بیدار شد و لباساش رو پوشید بعد لینو رو بیدار کرد تا باهم صبحونه بخورند اما لینو کمرش رو میگیره و روی تخت میندازه که هر دو خندیدند و لبای همدیگر رو بوسیدند.*
_صبح بخیر، زیبای من! [خوابآلود لب زد]
صبح بخیر، عزیزم. [با لبخند گفت]
*اونا آماده شدند و صبحونه خوردند بعد سوار ماشین شدند تا اول لینو ا.ت رو به مدرسه برسونه بعد خودش به کمپانی بره برای تمرین.*
ویو لینو: به پارکینگ سرپوشیده کنار مدرسه اش رفتم و ماشین رو پارک کردم تا وقتی ا.ت پیاده شد بره کسی منو باهاش نبینه.
_وقتی تنها شدی بهم پیام بده. [با لبخند گفتم و پیشونی اش رو بوسیدم]
باشه اما... آخرین بوسه قبل از مدرسه؟ [با خنده گفت]
ویو ا.ت: روی پاهای لینو نشستم و بین بدنش و فرمون ماشین گیر افتادم که او آروم خندید و لبای منو بوسید.
نمیخوام از بوسه هات جدا شم... [با ناله لب زدم]
_اما در پایان مدرسه قراره کلی بوسه بهت بدم [با خنده گفت و قلقلکم داد]
*ا.ت و لینو همدیگر رو طولانی بوسیدند که لحظه ای ا.ت دکمه های پیراهنش رو باز کرد و لینو سی~نه های او رو مکید برای ۳ دقیقه و ا.ت هم با دستاش دی~ک لینو رو ناز میکرد.*
آه... عزیزم، دیرم میشه... [با ناله های کیوت گفت]
_باشه، برو، اما من هنوز سیر نشدم. [با اخم نازی گفت و ا.ت خندید]
*ا.ت دکمه های پیراهنش رو بست و خودش رو مرتب کرد و لینو شلوارش رو مرتب کرد بعد به مدرسه رفت که همه با دیدنش خوشحال شدن چون دختر محبوب مدرسه بود.*
*لینو به کمپانی رفت و با پسرا تمرین کرد*
بنگچان: لینو، میدونی ا.ت برای بازی کثیف تو خیلی بچه است. [با نگرانی گفت]
هیونجین: درسته! هیونگ، لطفا با احساسات اون بچه بازی نکن. [با ناراحتی گفت]
_نمیشه... پدرش قبلا مدیر مدرسم بود... تو مدرسه باعث میشد من همیشه گریه کنم پس الان باید انتقام بگیرم.. اما چشماش...[لینو با کینه و عشق گفت]
سونگمین: اگر اسیر چشماشی یعنی عاشقی پس بهش صدمه نزن... [با ترس لب زد]
_نه، نه، نه... پدرش باید گریه کنه... باید التماسم کنه تا دخترش رو رها کنم... [با افکار کثیف و منفور پاسخ داد]
*نکته: وقتی لینو بچه بود پدر ا.ت مدیر مدرسهاش بود و همیشه او رو تنبیه میکرد و لینو وقتی بزرگ شد تصمیم گرفت از او از طریق ا.ت انتقام بگیره.*
*ساعت ۵ عصر*
*لینو رسید خونه که دید ا.ت روی کاناپه خوابه پس شیطانی خندید و دستاش رو با طناب بست بعد او رو به زیرزمین برد که ا.ت بلند شد*
هوممم؟ عزیزم، کی اومدی؟ داریم کجا میریم؟ [با نگرانی پرسید که لینو او رو پرت کرد]
*لینو با شدت زیادی ا.ت رو شکنجه داد که ا.ت تو کما رفت و لینو مجبور شد او رو به بیمارستان ببره.*
÷لینو، با دخترم چیکار کردی؟ [با داد گفت]
_همون کاری که وقتی بچه بودم تو باهام انجام میدادی. [با داد پاسخ داد]
*پدر ا.ت جلوی لینو زانو زد و ازش خواست تا از من دور بمونه اما لینو مغرورانه خندید و ا.ت رو با پدر و مادرش تنها گذاشت که لحظه ای قلب لینو درد گرفت شاید چون داشت عاشق میشد اما انتقام کورش کرده بود.*
_من ا.ت رو دوست داشتم و او رو میپرستیدم اما بخاطر تو بهش آسیب زدم... تو پدر وحشتناکی برای او هستی. [با جدیت گفت و پدر ا.ت گریه شد]
#درخواستی
#سهپارتی
"پارت ۲"
(وقتی ۱۰ سال اختلاف سنی دارید...)
*روز بعد*
*اول ا.ت بیدار شد و لباساش رو پوشید بعد لینو رو بیدار کرد تا باهم صبحونه بخورند اما لینو کمرش رو میگیره و روی تخت میندازه که هر دو خندیدند و لبای همدیگر رو بوسیدند.*
_صبح بخیر، زیبای من! [خوابآلود لب زد]
صبح بخیر، عزیزم. [با لبخند گفت]
*اونا آماده شدند و صبحونه خوردند بعد سوار ماشین شدند تا اول لینو ا.ت رو به مدرسه برسونه بعد خودش به کمپانی بره برای تمرین.*
ویو لینو: به پارکینگ سرپوشیده کنار مدرسه اش رفتم و ماشین رو پارک کردم تا وقتی ا.ت پیاده شد بره کسی منو باهاش نبینه.
_وقتی تنها شدی بهم پیام بده. [با لبخند گفتم و پیشونی اش رو بوسیدم]
باشه اما... آخرین بوسه قبل از مدرسه؟ [با خنده گفت]
ویو ا.ت: روی پاهای لینو نشستم و بین بدنش و فرمون ماشین گیر افتادم که او آروم خندید و لبای منو بوسید.
نمیخوام از بوسه هات جدا شم... [با ناله لب زدم]
_اما در پایان مدرسه قراره کلی بوسه بهت بدم [با خنده گفت و قلقلکم داد]
*ا.ت و لینو همدیگر رو طولانی بوسیدند که لحظه ای ا.ت دکمه های پیراهنش رو باز کرد و لینو سی~نه های او رو مکید برای ۳ دقیقه و ا.ت هم با دستاش دی~ک لینو رو ناز میکرد.*
آه... عزیزم، دیرم میشه... [با ناله های کیوت گفت]
_باشه، برو، اما من هنوز سیر نشدم. [با اخم نازی گفت و ا.ت خندید]
*ا.ت دکمه های پیراهنش رو بست و خودش رو مرتب کرد و لینو شلوارش رو مرتب کرد بعد به مدرسه رفت که همه با دیدنش خوشحال شدن چون دختر محبوب مدرسه بود.*
*لینو به کمپانی رفت و با پسرا تمرین کرد*
بنگچان: لینو، میدونی ا.ت برای بازی کثیف تو خیلی بچه است. [با نگرانی گفت]
هیونجین: درسته! هیونگ، لطفا با احساسات اون بچه بازی نکن. [با ناراحتی گفت]
_نمیشه... پدرش قبلا مدیر مدرسم بود... تو مدرسه باعث میشد من همیشه گریه کنم پس الان باید انتقام بگیرم.. اما چشماش...[لینو با کینه و عشق گفت]
سونگمین: اگر اسیر چشماشی یعنی عاشقی پس بهش صدمه نزن... [با ترس لب زد]
_نه، نه، نه... پدرش باید گریه کنه... باید التماسم کنه تا دخترش رو رها کنم... [با افکار کثیف و منفور پاسخ داد]
*نکته: وقتی لینو بچه بود پدر ا.ت مدیر مدرسهاش بود و همیشه او رو تنبیه میکرد و لینو وقتی بزرگ شد تصمیم گرفت از او از طریق ا.ت انتقام بگیره.*
*ساعت ۵ عصر*
*لینو رسید خونه که دید ا.ت روی کاناپه خوابه پس شیطانی خندید و دستاش رو با طناب بست بعد او رو به زیرزمین برد که ا.ت بلند شد*
هوممم؟ عزیزم، کی اومدی؟ داریم کجا میریم؟ [با نگرانی پرسید که لینو او رو پرت کرد]
*لینو با شدت زیادی ا.ت رو شکنجه داد که ا.ت تو کما رفت و لینو مجبور شد او رو به بیمارستان ببره.*
÷لینو، با دخترم چیکار کردی؟ [با داد گفت]
_همون کاری که وقتی بچه بودم تو باهام انجام میدادی. [با داد پاسخ داد]
*پدر ا.ت جلوی لینو زانو زد و ازش خواست تا از من دور بمونه اما لینو مغرورانه خندید و ا.ت رو با پدر و مادرش تنها گذاشت که لحظه ای قلب لینو درد گرفت شاید چون داشت عاشق میشد اما انتقام کورش کرده بود.*
_من ا.ت رو دوست داشتم و او رو میپرستیدم اما بخاطر تو بهش آسیب زدم... تو پدر وحشتناکی برای او هستی. [با جدیت گفت و پدر ا.ت گریه شد]
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط