P¹⁶
P¹⁶
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
از پشت شونه هیونجین رو گرفت و کشیدش...
وقتی از چنگش خلاص شدم با چشمایی پر از گریه افتادم روی دوتا زانوهام روی زمین...
گلوم رو با دستام گرفتم و ماساژ دادم، خیلی درد میکرد لعنتی!
سرفه کردم تا اینکه اکسیژن از دوباره به شش هام برگشت...
تازه فهمیدم که لولای در شکسته، در قفل بود!
لینو در رو شکونده بود و وارد شده بود...
لینو داد زد و گفت:
حواست کجاست؟!
خبر داری چیکار میکنی؟!
هیونجین گفت:
زنه منه، هرکاری که دلم میخواد میکنم...
به توچه اصلا!
لینو یقه ی هیونجین رو گرفت و از دوباره داد زد:
داشتی میکشتیش، کسی با زنش هر چقدر هم که متنفر باشه باز هم همچین کاری رو نمیکنه...
دومش فعلا زنته، چند ساعته دیگه نیست!
الانم گمشو هیونجین، دوست دخترت اومده داره همه چی رو میریزه بهم...
هیونجین لباسش رو از چنگه لینو کشید بیرون و رفت از اتاقم، بیرون!
لینو اومد سمتم و دستش رو دراز کرد...
گرفتم و بلند شدم...
وقتی وایسادم گفتم:
ممنون که نجاتم دادی!
گفت:
وظیفه م هست...
الانم بیا با خودم بریم از اتاق بیرون، چون دوست دخترش جرعت نمیکنه حرفی بزنه!
ماشین منتظره تا شما برین خونه پدرتون...
از اتاق رفتیم بیرون!
دوست دختره هیونجین یه جوری چسبیده بود به بازوهاش که وقتی من اومدم و منو دید بیشتر چسبید...
لوس!
هرزه!
چندش!
نچسب!
هیونجین فهمید که لینو داره منو هدایت میکنه به سمته در خروجی!
دوید و اومد سمته ما!
از ترس رفتم پشت لینو...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
از پشت شونه هیونجین رو گرفت و کشیدش...
وقتی از چنگش خلاص شدم با چشمایی پر از گریه افتادم روی دوتا زانوهام روی زمین...
گلوم رو با دستام گرفتم و ماساژ دادم، خیلی درد میکرد لعنتی!
سرفه کردم تا اینکه اکسیژن از دوباره به شش هام برگشت...
تازه فهمیدم که لولای در شکسته، در قفل بود!
لینو در رو شکونده بود و وارد شده بود...
لینو داد زد و گفت:
حواست کجاست؟!
خبر داری چیکار میکنی؟!
هیونجین گفت:
زنه منه، هرکاری که دلم میخواد میکنم...
به توچه اصلا!
لینو یقه ی هیونجین رو گرفت و از دوباره داد زد:
داشتی میکشتیش، کسی با زنش هر چقدر هم که متنفر باشه باز هم همچین کاری رو نمیکنه...
دومش فعلا زنته، چند ساعته دیگه نیست!
الانم گمشو هیونجین، دوست دخترت اومده داره همه چی رو میریزه بهم...
هیونجین لباسش رو از چنگه لینو کشید بیرون و رفت از اتاقم، بیرون!
لینو اومد سمتم و دستش رو دراز کرد...
گرفتم و بلند شدم...
وقتی وایسادم گفتم:
ممنون که نجاتم دادی!
گفت:
وظیفه م هست...
الانم بیا با خودم بریم از اتاق بیرون، چون دوست دخترش جرعت نمیکنه حرفی بزنه!
ماشین منتظره تا شما برین خونه پدرتون...
از اتاق رفتیم بیرون!
دوست دختره هیونجین یه جوری چسبیده بود به بازوهاش که وقتی من اومدم و منو دید بیشتر چسبید...
لوس!
هرزه!
چندش!
نچسب!
هیونجین فهمید که لینو داره منو هدایت میکنه به سمته در خروجی!
دوید و اومد سمته ما!
از ترس رفتم پشت لینو...
- ۱۲۶
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط