این سناریو رو یادتونه ؟
این سناریو رو یادتونه ؟
پارت ۱۰
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
*چند رو بعد*
{ بعد از کلی جر و بحث چند روز میگذره و کوکو و ریندو خودشون همه چیزو جمع و جور میکنن
سوناکو هم قبول کرد که تا ۱۸ سالگیش از این بحث خارج بشه
کوکو هم اعصاب میکا رو آروم تر کرد و تلاش میکرد مایکی و ایزانا و میکا رو دوباره به هم دیگه نزدیک کنه... }
* تو اتاق سوناکو *
میکا : هی سوناکو... بهتر نیستش سر یه فرصت مناسب ولی زود با بابامانجیرو و باباایزانا بریم یه جای خوب ؟
سوناکو : چه جایی ؟
میکا : اونو نمیدونم 😅😅
سوناکو : من که دوست دارممممم
میکا : پس من میرم بهشون میگم
سوناکو : اوکی
* اتاق کاری مانجیرو و ایزانا *
*میکا در حال در زدن *
ایزانا و مانجیرو با داد : الان نههههه
میکا : چرا ؟
ایزانا : عع میکا ؟
مانجیرو : میکا تویی ؟
میکا : بله....اجازه هست بیام؟....
* ایزانا رفت در رو باز کرد *
ایزانا : ملکه شما خودتون میتونید بیاید اجازه ی ماهم دست شماست
✖نویسندهتون در حال غش کردن میباشد✖
میکا : نظرتون چیه که ۴ تایی به یه مسافرت خانوادگی یا مثلا یه جای خاص بریم
مانجیرو : اممم... نظری ندارم.....
ایزانا : ولی چرا ؟
میکا : اصلا اواخر اصلا وقت نداشتیم که خانوادگی با هم وقت بگذرونیم
مانجیرو : درسته...
ایزانا : حالا که این طوره پسفردا میریم مسافرت...
میکا و مانجیرو : چییی ؟ انقدر زود ؟
ایزانا : بقیه ی کارا رو به ران و ریندو و کاکوچو و کوکو و سانزو میسپاریم...
میکا : وات :/
مانجیرو : موافقمممم پس من میرم به سوناکو میگم وسایلشو آماده کنه
*پرش به فردا*
{ میکا و سوناکو داشتن کم کم برای مسافرت آماده میشدن و ایزانا و مانجیرو در مورد مسائل کاری توضیح میدادن که یهویی صدای جیغ و داد یه زنی اومد }
*اسلاید دو اون زنه هستش*
نگهبان : خانم شما اجازه ی ورود به اینجا رو نداری
اون زنه : دارم میگم این عمارت مال برادرمه
کوکو و ریندو اینو شنیدن و سریع به ایزانا و مانجیرو گفتن که یه زن با موهای سفید اومده و میگه که این عمارت مال برادرشه و میخواد برادرشو ببینه
مانجیرو : ما فقط یه خواهر داریم و اون اِما_چان هستش...
ران : موهاش...موهاش سفیده ؟
ریندو : آره... که چی ؟
*یهویی همه به ایزانا نگاه میکنن*
*و سکوت سنگینی بینشون حاکم میشه...*
کاکوچو : پس چرا نمیرید ببینید کیه ؟
کوکو : راست میگه...
*میرن پیش نگهبانا*
ایزانا : ولش کنین... بزارید ببینیم کیه...
اون زنه : داداشی....
میکا و سوناکو و مانجیرو و کل عمارت به جز ایزانا : واتتتتتت
زنه : ایزانا....منو یادته ؟
ایزانا خیلی سرد : خیر
زنه : منم....میساکی....چطوری یادت نمیاد ؟ مگه آدم خواهرشو فراموش میکنه...
*همین که اسم میساکی اومد رنگ ایزانا پرید*
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
خواهرشوهر جدیدم خوشگله مگه نه ؟😏
چشم تون در بیاد
آیدی خواعرشوعرم : https://wisgoon.com/misaki00
پارت ۱۰
#عمارت_بونتن_با_حضور_دو_سانو_ی_اعظم
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
*چند رو بعد*
{ بعد از کلی جر و بحث چند روز میگذره و کوکو و ریندو خودشون همه چیزو جمع و جور میکنن
سوناکو هم قبول کرد که تا ۱۸ سالگیش از این بحث خارج بشه
کوکو هم اعصاب میکا رو آروم تر کرد و تلاش میکرد مایکی و ایزانا و میکا رو دوباره به هم دیگه نزدیک کنه... }
* تو اتاق سوناکو *
میکا : هی سوناکو... بهتر نیستش سر یه فرصت مناسب ولی زود با بابامانجیرو و باباایزانا بریم یه جای خوب ؟
سوناکو : چه جایی ؟
میکا : اونو نمیدونم 😅😅
سوناکو : من که دوست دارممممم
میکا : پس من میرم بهشون میگم
سوناکو : اوکی
* اتاق کاری مانجیرو و ایزانا *
*میکا در حال در زدن *
ایزانا و مانجیرو با داد : الان نههههه
میکا : چرا ؟
ایزانا : عع میکا ؟
مانجیرو : میکا تویی ؟
میکا : بله....اجازه هست بیام؟....
* ایزانا رفت در رو باز کرد *
ایزانا : ملکه شما خودتون میتونید بیاید اجازه ی ماهم دست شماست
✖نویسندهتون در حال غش کردن میباشد✖
میکا : نظرتون چیه که ۴ تایی به یه مسافرت خانوادگی یا مثلا یه جای خاص بریم
مانجیرو : اممم... نظری ندارم.....
ایزانا : ولی چرا ؟
میکا : اصلا اواخر اصلا وقت نداشتیم که خانوادگی با هم وقت بگذرونیم
مانجیرو : درسته...
ایزانا : حالا که این طوره پسفردا میریم مسافرت...
میکا و مانجیرو : چییی ؟ انقدر زود ؟
ایزانا : بقیه ی کارا رو به ران و ریندو و کاکوچو و کوکو و سانزو میسپاریم...
میکا : وات :/
مانجیرو : موافقمممم پس من میرم به سوناکو میگم وسایلشو آماده کنه
*پرش به فردا*
{ میکا و سوناکو داشتن کم کم برای مسافرت آماده میشدن و ایزانا و مانجیرو در مورد مسائل کاری توضیح میدادن که یهویی صدای جیغ و داد یه زنی اومد }
*اسلاید دو اون زنه هستش*
نگهبان : خانم شما اجازه ی ورود به اینجا رو نداری
اون زنه : دارم میگم این عمارت مال برادرمه
کوکو و ریندو اینو شنیدن و سریع به ایزانا و مانجیرو گفتن که یه زن با موهای سفید اومده و میگه که این عمارت مال برادرشه و میخواد برادرشو ببینه
مانجیرو : ما فقط یه خواهر داریم و اون اِما_چان هستش...
ران : موهاش...موهاش سفیده ؟
ریندو : آره... که چی ؟
*یهویی همه به ایزانا نگاه میکنن*
*و سکوت سنگینی بینشون حاکم میشه...*
کاکوچو : پس چرا نمیرید ببینید کیه ؟
کوکو : راست میگه...
*میرن پیش نگهبانا*
ایزانا : ولش کنین... بزارید ببینیم کیه...
اون زنه : داداشی....
میکا و سوناکو و مانجیرو و کل عمارت به جز ایزانا : واتتتتتت
زنه : ایزانا....منو یادته ؟
ایزانا خیلی سرد : خیر
زنه : منم....میساکی....چطوری یادت نمیاد ؟ مگه آدم خواهرشو فراموش میکنه...
*همین که اسم میساکی اومد رنگ ایزانا پرید*
●●●●●●●●●■■■■○■■■■●●●●●●●●●
خواهرشوهر جدیدم خوشگله مگه نه ؟😏
چشم تون در بیاد
آیدی خواعرشوعرم : https://wisgoon.com/misaki00
- ۱.۲k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط