همانطور که هردو در هوا معلق بودند وان فور ال با تمسخر به گوشت ...

63

همانطور که هردو در هوا معلق بودند. وان فور ال با تمسخر به گوشت انسان نمایی که به سیخ کشیده شده بود خیره شده بود.
وان فور ال: اومدی که التماس کنی بهت زندگی بدم؟
یا برای خودکشی به اینجا اومدی؟

ایزوکو میلرزید. صدای وان فور ال باعث می‌شد تک تک سلول های بدنش به لرزه بیفتند.

وان فور ال با شتاب ایزوکو را به سمتی پرتاب کرد و ایزوکو با برخورد دردناکی به زمین. ناله های دردمندش به هوا رفت.
قهرمان ها همه وحشت زده به صحنه روبه رویشان نگاه میکردن. و نمی‌توانستند حضور ایزوکو را درک کنند.
کاتسوکی با عصبانیت بلند شد. احساس های مختلف در بدنش می‌جوشید.
خواست حرکتی کند. ولی همان لحظه قهرمانی محکم بازوی او را گرفت و مانع او شد.
قهرمان: دیوونه شدی بچه؟ اندور هنوز قدرتش رو کامل ذخیره نکرده و لیمیلیون آسیب دیده. الان هیچ کس حریف اون لعنتی نیست با رفتنت فقط خودتو به کشتن میدییی. میفهمی؟
کاتسوکی دیگر نمی‌دانست باید چیکار کند. قلبش همچو قناری به سرعت میتپید... درسته ترسیده بود. با وحشت به ایزوکو یی که با درد روی زمین افتاده بود و آن فور ال به سمتش میرفت خیره شد. قطعا نمی‌توانست خودش را کنترل کند. نه نمی‌توانست.

....

ایزوکو شروع کرد با کوسه ترمیم بدنش را ترمیم کردن. و خیلی زود. با ترس دوباره روی پاهایش ایستاد. هنوز زمان استفاده از قدرتش نرسیده بود.

وان فور ال با تمسخر و چهره ای که هر کسی را به وحشت وا می‌داشت.
وان فور ال : فکر کنم بدونی... اگه همین الان به خاطره جونت التماسم کنی اومدنت رو منطقی میدونم.
چون حتما متوجهی که بدون من بیشتر از یک ماه بدنت دووم نمیاره. تو فقط یه جسدی. مغزت فقط با دستورات من زندست. در غیر این صورت دوباره به همون تیکه گوشتی که بودی برمیگردی. اگه به خاطر اینکه جونت رو بهت ببخشم و زنده بمونی اینجا اومدی تحسینت میکنم چون این بهترین انتخابه برای تو.

ایزوکو با چهره ای بی فروق و لرزان روبه روی وان فور ال پایاهایش در حال لرزیدن بود... کارهایی که با او در آن آزمایشگاه کرده بودن. باعث می‌شد. سلول های تنش به تنش بیفتد.
اما یک چیز را می‌دانست. با تمام ترس در وجودش مرگی مفید را به مرگی تحقیر آمیز و زیر سلطه بودن وان فور ال را ترجیه میداد.
پس تمام عزمش را جزم کرد. و جای پایش را محکم کرد.و با چهره ای ترسیده اما مسمم و مطمئن و جدی و چهره ای که با تمام وجود میخواهد بگوید که عقب نمی‌کشد. به وان فور ال خیره شد.

وان فور ال با چهره ای عصبی و نگاه تمسخر آمیز به ایزوکو خیره شد و همینطور که به او نزدیک میشد.با حرف هایش سعی داشت موقعیت را شفاف تر کند.
وان فور ال: اگه برخلاف دستوری که به اون مغز ناچیزت میدم عمل کنی ذره ذره از سلول های بدنت تا انگشتات کاری میکنم خودت نابودشون کنی.
دیدگاه ها (۵)

داستان:

میخواااام😭

{سناریو شماره 3}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط