با این حال بازم سکوت کردیم و بهشون چیزی نگفتیم. بعد از چن

با این حال بازم سکوت کردیم و بهشون چیزی نگفتیم. بعد از چند وقت اومدن پیش ما و گفتن دارن راجب اتفاقات عجیب اون جنگل تحقیق میکنن. ما بهشون گفتیم که تحقیق در مورد اون جنگل خیلی خطرناکه اما اونا گفتن نگران نباشید... گفتن اگه یکی مثل من و شما به فکر این اتفاقات نباشه ممکنه جون خیلی از آدمای بی گناه گرفته بشه. محمد و زینب بار اولشون نبود که داشتن راجب چنین اتفاقایی تحقیق میکنن. اونها به چیز های ماورایی علاقه داشتن و میشه گفت جون خیلیا رو هم توی این راه نجات دادن. ما هم با شغلشون مشکلی نداشتیم و همیشه دعاشون میکردیم. و اونا هم همیشه میگفتن خدا همیشه با ماست و تا اون نخواد اتفاقی رخ نمیده.
بعد از یک سال تحقیق از اون جنگل
اومدن و گفتن باید وارد اون جنگل بشن. و همه چیز رو از نزدیک ببینن . منو مریم به شدت مخالفت کردیم. محمد و زینب بچه هایی بودن که همیشه دوست داشتن توی رضایت ما رو توی کاراشون داشته باشن. برای همین چند بار دیگه درخواست کردن. ما هم دیگه دیدیم چاره ای جز قبول کردن پیشنهادشون نداریم قبول کردیم. روز آخر که میخواستن برن توی اون جنگل ما گفتیم که خیلی میترسیم تا یه وقت براتون اتفاقی بیفته. اما اونا گفتن تا خدا هست ترس چرا ؟
بعد از اینکه رفتن یه کاغذ توی اتاقشون پیدا کردم. دست خط زینب بود. نوشته بود: من و محمد از اون جنگل خیلی چیزا فهمیدیم که قادر به بازگو کردن اونا نیستیم یا اگر هم بگیم ممکنه کسی باور نکنه. ولی ازتون خواهش میکنم هرگز وارد اون جنگل نشید...
دیدگاه ها (۴)

تولد سه سالگیم مبارککک.🎉🎈✨️سه ساله که به لطف یکی آرمی شدم و ...

صحبت‌های مسئول باشگاه تورنتو درمورد تهکوک😭رفتم سر کار و سه ر...

شهباز بلیز

شهباز بلیز

اهم کپشن مهم

📜 خلاصه داستان : هیماری موموچی در شانزدهمین سالگرد تولدش نام...

𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧Part²*سولا با خانم پارک خداحافظی می...

یکم بفهمید اوسیم کیه و چیکارس و قدرتش چیه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط