رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۳۵

ویو دازای
حسی داشتم که دلم نمیخاست تموم شه من عاشق چویا شده بودم این غیر ممکنه
نه حتما دورغه اه دازای به جایی رسیدی به خودتم دورغ،میگی تو عاشق اون موش کوچولو شدی
چویا: اوم ما کاپلیم ولی چون مورد قضاوت قرار میگیریم به کسی نمیگیم
وایسا ببینم چویا الان چی گفت
دازای:همینطورع
هیکاری : باشه پس ما میریم شما هم استراحت کنید
بقیه دخترا: فعلا


رفتن و ماهم مشغول شام بودیم که چویا لب زد
چویا: چرا منو بوسیدی
دازای: غرق لب هات شدم و نتونستم خودمو کنترل کنم و این شد اولين بوسه زندگیم
چویا: نگو که تاحالا با هیچ کسی نبودی
دازای: قبل از اینکه باهات اشنا بشم به عشق اعتقادی نداشتم و از نظرم عشق یه احساس چرت و الکی بود
چویا: تو به من حسی داری
دازای: نمیدونم بگم هم باز کنارم میمونی یا نه
چویا: هر چی بشن کنارت می مونم
دازای: از همون لحظه که چشمات رو دیدم حسی داشتم که تاحالا نداشتم
دیدگاه ها (۵)

عشق جاودان پارت۳۶چویا: این یعنی دوستم داری دازای:بیشتر از هم...

عشق جاودانپارت ۳۷آیومی اومد و نشست کنارمچویا: خب ما بهم اعتر...

رمان عشق جاودانپارت ۳۴ویو چویااز دست دازای عصبانی بودم ، داز...

پارت ۳۳آیومی: خب من زیاد باهاشون راحت نیستم ولی اونا تنها کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط