باهات بودم ولی
باهات بودم ولی
پاهام همیشه سمت رفتن بود!
نگه نمیداشت منو هیچ چیزی،
وابستت بودم ولی انگیزه نداشتم...
.
همیشه میپرسیدم از خودم
تو واقعا دوسم داشتی؟!
به حرفات رجوع میکردم و به شک میفتادم...
دلت با من بود ولی عقلت نه!
انتخاب منطقت نبودم.
منو پس میزدی و دوباره سمتم می اومدی...
بهت گفته بودم که
چقدر از بلاتکلیفی بدم میاد؛
از اینکه یه بادبادک باشم
توی مسیر بادی که صاحبِ نخش، نخ کش شه احساسش!
.
تمام درها رو به روم بستی
و حبسم کردی
تا انفرادی به نفرت بکِشم خاطراتتو...
.
میدونی
تموم کردن بعضی از چیزا
خیلی بهتر از ادامه دادنشونه،
حتی اگه اون چیز، مثل نبض زندگیت باشه...
وداع با تو، سلام کردن به کسی نبود،
تیر خلاصی بود توی تاریکی
که قلب منو هدف گرفت و آزادی رو بهم هدیه کرد
تا بفهمی اگه قدر اون چیزی که تا هست ندونی،
بعدش دیگه نمیشه،بدسش بیاری.
.
به کسی که جرات رفتن میدی
نمیتونی قدرت بخشیدن بدی،
میفهمی اینا رو دیگه، مگه نه...؟!
پاهام همیشه سمت رفتن بود!
نگه نمیداشت منو هیچ چیزی،
وابستت بودم ولی انگیزه نداشتم...
.
همیشه میپرسیدم از خودم
تو واقعا دوسم داشتی؟!
به حرفات رجوع میکردم و به شک میفتادم...
دلت با من بود ولی عقلت نه!
انتخاب منطقت نبودم.
منو پس میزدی و دوباره سمتم می اومدی...
بهت گفته بودم که
چقدر از بلاتکلیفی بدم میاد؛
از اینکه یه بادبادک باشم
توی مسیر بادی که صاحبِ نخش، نخ کش شه احساسش!
.
تمام درها رو به روم بستی
و حبسم کردی
تا انفرادی به نفرت بکِشم خاطراتتو...
.
میدونی
تموم کردن بعضی از چیزا
خیلی بهتر از ادامه دادنشونه،
حتی اگه اون چیز، مثل نبض زندگیت باشه...
وداع با تو، سلام کردن به کسی نبود،
تیر خلاصی بود توی تاریکی
که قلب منو هدف گرفت و آزادی رو بهم هدیه کرد
تا بفهمی اگه قدر اون چیزی که تا هست ندونی،
بعدش دیگه نمیشه،بدسش بیاری.
.
به کسی که جرات رفتن میدی
نمیتونی قدرت بخشیدن بدی،
میفهمی اینا رو دیگه، مگه نه...؟!
- ۱۳.۲k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط