رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۵۳
آیومی دیگه ساکت شد. صبحانه رو که خوردیم از آیومی تشکر کردم و خواستم از خونه برم بیرون که آیومی صدام زد
آیومی: کجا داری میری ؟
دازای: میرم بیرون یخورده قدم بزنم
آیومی: باشه
از خونه اومدم بیرون. همینطور توی خیابونا قدم میزدم. کم کم هوا ابری شد و بارون بارید. انگار آسمون هم بخاطر مرگ چویا ناراحت بود. یهو فکری به ذهنم رسید ، چرا نرم پیش چویا؟
اون مرده و منم دیگه دلیلی برای زندگی ندارم پس چرا خودم رو خلاص نکنم؟ ماشینی با سرعت داشت حرکت میکرد. خودم رو انداختم جلوش. دارم میام پیشت چویا .
نزدیک بود بزنه بهم که یهو یکی از پشت منو گرفت و به عقب هلم داد . زمین سیخ بود و تعادلم رو از دست دادم و افتادم زمین . بلند شدم و میخواستم ببینم که کی نذاشت بمیرم که با آیومی مواجه شدم
دازای: تو اینجا...
خواستم ادامه حرفم رو بگم که یک طرف صورتم سوخت.
آیومی: باکاااا(احمق) این چه کاری بود که میخواستی انجام بدی
دازای: ولی من دیگه دلیلی برای زندگی ندارم، چویا دیگه نیست . می‌خوام برم پیش چویا
آیومی: ولی به نظرت چویا هم اینو میخواد؟ اینکه خودت رو بکشی و زندگیت رو تموم کنی ، اونم همینو میخواد؟
درسته چویا نمی‌خواست من بمیرم، میخواست زندگی کنم
دازای: اوهوم ببخشید، راستی تو اینجا چیکار می‌کنی ، برات خطرناکه
آیومی: از شوگو شنیده بودم که دلیلی برای زندگی نداشتی و سعی میکردی خودکشی کنی ، ولی وقتی تورو با چویا دیدم به نظر میومد که دلیلی پیدا کردی و حالا که از دستش دادی امکان داشت که بخوای خودت رو بکشی پس تعقیبت کردم
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق جاودانپارت۵۴ویو دازایحق با ایومی بود من باید تلاش م...

رمان عشق جاودان پارت ۵۵ویو شوگو ایومی رو دیدم که شکمش بالا ا...

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

پارت چهارم ( با ناباروری پارت آخر )ویو دازاینمیدونم بهش بگم؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط