ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

شاعرانه ای از فاضل نظری
دیدگاه ها (۰)

ساقی بیا؛ که عشق ندا میکند بلندکان کس که گفت قصه ما هم ز ما ...

معمولی باش

وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰو بزودى پروردگارت تو ...

گل، بوی بهشت را ز احمد دارداین بوی خوش از خالق سرمد داردگوین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط