شوگا هنوز کنار در آشپزخونه ایستاده بود.
شوگا هنوز کنار در آشپزخونه ایستاده بود.
نگاهش رو از پشت به سوآ دوخته بود.
نه سلام.
نه جواب.
نه حتی یه نیمنگاه.
داشت تخممرغ رو تو بشقاب میذاشت.
با دقت. با نظم. با همون حالت خالیای که انگار نه انگار کسی پشت سرشه.
شوگا دستهاشو گره کرد. یه لحظه نفس عمیق کشید.
میخواست عصبی نشه.
ولی چیزی توی این سکوت لعنتی،
مثل خردهشیشه، زیر پوستش میرفت.
قدم برداشت سمت سینک. بیهدف. فقط برای اینکه اون سکوت لعنتی بشکنه.
– «داری با من لجبازی میکنی؟»
هیچ واکنشی.
– «خب نکن. این بچهبازیها واقعاً خندهداره.»
سوآ فقط روی صندلی نشست و لقمهی نون رو آروم گذاشت دهنش.
شوگا ابروهاشو درهم کشید. عصبیتر شد.
– «حداقل بگو بله یا نه، خیلی خواستهی زیادیه؟!»
بازم سکوت.
صدای جویدن نون.
هیچچیز دیگهای.
شوگا یه لحظه چشماشو بست. نفسش سنگین شده بود.
لبهاش فشرده، دستهاش مشت.
به زور صداشو پایین نگه داشت:
– «تو همیشه پرحرف بودی… همیشه یهچیزی میگفتی، هرچند مسخره. حالا چی شده؟»
سوآ فقط نگاهش رو به میز دوخت.
صداش نیومد. نه آه، نه گریه، نه هیچی.
شوگا پوزخند زد. سرد.
– «باشه. توی بازی سکوت، قهرمان باش.»
و بعد از آشپزخونه رفت بیرون.
ولی نه با بیتفاوتی قبلی…
این بار، چیزی توی این سکوت داشت ذهنش رو بهم میریخت.
چون سکوت سوآ، فرق کرده بود.
دیگه ناز نبود. لوس نبود. بازی نبود.
یه جور بریدن بود.
و اون برای اولین بار…
نمیدونست باید باهاش چیکار کنه.
نگاهش رو از پشت به سوآ دوخته بود.
نه سلام.
نه جواب.
نه حتی یه نیمنگاه.
داشت تخممرغ رو تو بشقاب میذاشت.
با دقت. با نظم. با همون حالت خالیای که انگار نه انگار کسی پشت سرشه.
شوگا دستهاشو گره کرد. یه لحظه نفس عمیق کشید.
میخواست عصبی نشه.
ولی چیزی توی این سکوت لعنتی،
مثل خردهشیشه، زیر پوستش میرفت.
قدم برداشت سمت سینک. بیهدف. فقط برای اینکه اون سکوت لعنتی بشکنه.
– «داری با من لجبازی میکنی؟»
هیچ واکنشی.
– «خب نکن. این بچهبازیها واقعاً خندهداره.»
سوآ فقط روی صندلی نشست و لقمهی نون رو آروم گذاشت دهنش.
شوگا ابروهاشو درهم کشید. عصبیتر شد.
– «حداقل بگو بله یا نه، خیلی خواستهی زیادیه؟!»
بازم سکوت.
صدای جویدن نون.
هیچچیز دیگهای.
شوگا یه لحظه چشماشو بست. نفسش سنگین شده بود.
لبهاش فشرده، دستهاش مشت.
به زور صداشو پایین نگه داشت:
– «تو همیشه پرحرف بودی… همیشه یهچیزی میگفتی، هرچند مسخره. حالا چی شده؟»
سوآ فقط نگاهش رو به میز دوخت.
صداش نیومد. نه آه، نه گریه، نه هیچی.
شوگا پوزخند زد. سرد.
– «باشه. توی بازی سکوت، قهرمان باش.»
و بعد از آشپزخونه رفت بیرون.
ولی نه با بیتفاوتی قبلی…
این بار، چیزی توی این سکوت داشت ذهنش رو بهم میریخت.
چون سکوت سوآ، فرق کرده بود.
دیگه ناز نبود. لوس نبود. بازی نبود.
یه جور بریدن بود.
و اون برای اولین بار…
نمیدونست باید باهاش چیکار کنه.
- ۱۸.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط