تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part²⁷]
*کوک ویو*
خواستم برم پشت پیشخوان تا بهش کمک کنم ولی یاد این افتادم اگه منو بشناسن و بفهمن که با هم در ارتباطیم، لو میریم و کلی هیت میگیرم، اولش شک داشتم که برم پیشش یا نه ولی دیدم سرش خیلی شلوغه و گیج شده ، پس منم رفتم و بهش کمک کردم. در حالی که داشت قهوه درست میکرد، پشت پیشخوان رفتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم.
-سلام عشقم...
+سلام! چرا اومدی اینجا؟ برو اونجا بشین... اگه بشناسنت لو میریم.
-اشکال نداره... سرت خیلی شلوغه... میخوام کمکت کنم.
+امیدوارم لو نری...
-به یه ورمه.
سر هر میز که میرفتم تا سفارش هاشون رو بدم، منو میشناختن و عکس میگرفتن و بغلم میکردن ولی من سعی میکردم بغلشون نکنم که باز ا/ت قهر نکنه. وقتی منو میدیدن که دارم قهوه پخش میکنم، ازم سوال میپرسیدن که چرا من پخش میکنم؟ اصلاً من اینجا چیکار میکنم؟ و منم جواب سربالا میدادم. بالاخره بعد از کلی اومدن و رفتن مشتریها کارمون تموم شد، خیلی خسته بودم، احساس میکردم توی کمپانی تمرین میکردم کمتر خسته میشدم. ساعت ۲ ظهر بود الان ا/ت بیچاره رو درک میکنم، دست تنها نمیتونه همه کار ها رو انجام بده. بعد از تموم شدن کل کار ها رفتم و کنارش نشستم تا درباره پارتی بهش بگم.
*ا/ت ویو*
بعد از تموم شدن کارهامون، کوک اومد کنارم نشست، قیافش جوری بود که انگار میخواست چیزی رو بهم بگه.
-رستی ا/ت... من امشب میخوام یه مهمونی... یعنی پارتی بگیرم... تو هم میای؟
+هااا؟ پارتی، عاام... نه... نمیتونم بیام.
-آخه چرا؟ اگه واسه کارته خب مرخصی بگیر.
+نه... واسه کار نیست... در واقع مامانم نمیذاره بیام.
-یعنی چی؟
+اصلاً مامانم نمیذاره من تنهایی جایی برم.
-خب من هستم.
+مامانم که تو رو نمیشناسه احمق.
-آها راست میگی... راه دیگهای نداره؟
+راه دیگهای داره... تنها راهش اینه که به دیانا بگم تا باهام بیاد پارتی... چون... مامانم معتقده دیانا بچه پاکیه در صورتی که اصلاً هم پاک نیست... بهش بگم؟
-آره بگو عزیزم... تو خودت میزبانی قربونت بشم.
بعد از حرف جونگ کوک به جان پیام دادم.
+سلام آقای جان من امروز یه کاری دارم میتونم ساعت ۵ برم؟ واسه فردا هم میتونم نیام؟
¤سلام باشه نیا... فقط از حقوقت کم میشه
دیگه چیزی در جواب نگفتم و بعدش به دیانا قضیه رو گفتم.
+الو دیانا!
@الو بله!
+میگم میخوام امروز برم پارتی تو هم باهام بیا.
@نه حوصله ندارم.
+ای بابااااا... اونجا پسرای خوشگل زیاده هاااا... از من گفتن بود... میخوای نیا...
@جدییییی؟ اوکیه بابا میام.
+آفرین ساعت ۵ آماده باش بریم خرید.
@اوکی... میبینمت... من میام دنبالتااااا.
+اوکی بای.
@بای بای.
بعدش گوشی رو قطع کردم و جونگکوک و یه نگاه عجیبی بهم انداخت.
-منظورت از پسرای خوشگل کیان؟
+پسر دیگه... منظورم اعضای گروهتونه... مثل چمیدونم تهیونگ... جیمین... جیهوپ... نامجو-
-یعنی من زشتم؟
+چی؟ نههه... یعنی الان تو انتطار داری تو رو باهاش شریک بشم؟
-اصلا من قرم... (هارو: منظورش همون قهرمه)
+چی؟ چرا؟
-...
اینم از پارت بعدی... امیدوارم که خوشتون بیاد و شرمنده که دیر گذاشتم... شرطا رو برسونید که پارت بعدی قراره یه اتفاقایی بیوفته... که خودم هم برای نوشتنش ذوق دارممممممممممم... آره خلاصه... واقعا از حمایتاتون ممنونم... قربونتون بشم❤️
فعلا بدرود خوشگلام🤗
شرط:
Like:20
Comment:20
*کوک ویو*
خواستم برم پشت پیشخوان تا بهش کمک کنم ولی یاد این افتادم اگه منو بشناسن و بفهمن که با هم در ارتباطیم، لو میریم و کلی هیت میگیرم، اولش شک داشتم که برم پیشش یا نه ولی دیدم سرش خیلی شلوغه و گیج شده ، پس منم رفتم و بهش کمک کردم. در حالی که داشت قهوه درست میکرد، پشت پیشخوان رفتم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم.
-سلام عشقم...
+سلام! چرا اومدی اینجا؟ برو اونجا بشین... اگه بشناسنت لو میریم.
-اشکال نداره... سرت خیلی شلوغه... میخوام کمکت کنم.
+امیدوارم لو نری...
-به یه ورمه.
سر هر میز که میرفتم تا سفارش هاشون رو بدم، منو میشناختن و عکس میگرفتن و بغلم میکردن ولی من سعی میکردم بغلشون نکنم که باز ا/ت قهر نکنه. وقتی منو میدیدن که دارم قهوه پخش میکنم، ازم سوال میپرسیدن که چرا من پخش میکنم؟ اصلاً من اینجا چیکار میکنم؟ و منم جواب سربالا میدادم. بالاخره بعد از کلی اومدن و رفتن مشتریها کارمون تموم شد، خیلی خسته بودم، احساس میکردم توی کمپانی تمرین میکردم کمتر خسته میشدم. ساعت ۲ ظهر بود الان ا/ت بیچاره رو درک میکنم، دست تنها نمیتونه همه کار ها رو انجام بده. بعد از تموم شدن کل کار ها رفتم و کنارش نشستم تا درباره پارتی بهش بگم.
*ا/ت ویو*
بعد از تموم شدن کارهامون، کوک اومد کنارم نشست، قیافش جوری بود که انگار میخواست چیزی رو بهم بگه.
-رستی ا/ت... من امشب میخوام یه مهمونی... یعنی پارتی بگیرم... تو هم میای؟
+هااا؟ پارتی، عاام... نه... نمیتونم بیام.
-آخه چرا؟ اگه واسه کارته خب مرخصی بگیر.
+نه... واسه کار نیست... در واقع مامانم نمیذاره بیام.
-یعنی چی؟
+اصلاً مامانم نمیذاره من تنهایی جایی برم.
-خب من هستم.
+مامانم که تو رو نمیشناسه احمق.
-آها راست میگی... راه دیگهای نداره؟
+راه دیگهای داره... تنها راهش اینه که به دیانا بگم تا باهام بیاد پارتی... چون... مامانم معتقده دیانا بچه پاکیه در صورتی که اصلاً هم پاک نیست... بهش بگم؟
-آره بگو عزیزم... تو خودت میزبانی قربونت بشم.
بعد از حرف جونگ کوک به جان پیام دادم.
+سلام آقای جان من امروز یه کاری دارم میتونم ساعت ۵ برم؟ واسه فردا هم میتونم نیام؟
¤سلام باشه نیا... فقط از حقوقت کم میشه
دیگه چیزی در جواب نگفتم و بعدش به دیانا قضیه رو گفتم.
+الو دیانا!
@الو بله!
+میگم میخوام امروز برم پارتی تو هم باهام بیا.
@نه حوصله ندارم.
+ای بابااااا... اونجا پسرای خوشگل زیاده هاااا... از من گفتن بود... میخوای نیا...
@جدییییی؟ اوکیه بابا میام.
+آفرین ساعت ۵ آماده باش بریم خرید.
@اوکی... میبینمت... من میام دنبالتااااا.
+اوکی بای.
@بای بای.
بعدش گوشی رو قطع کردم و جونگکوک و یه نگاه عجیبی بهم انداخت.
-منظورت از پسرای خوشگل کیان؟
+پسر دیگه... منظورم اعضای گروهتونه... مثل چمیدونم تهیونگ... جیمین... جیهوپ... نامجو-
-یعنی من زشتم؟
+چی؟ نههه... یعنی الان تو انتطار داری تو رو باهاش شریک بشم؟
-اصلا من قرم... (هارو: منظورش همون قهرمه)
+چی؟ چرا؟
-...
اینم از پارت بعدی... امیدوارم که خوشتون بیاد و شرمنده که دیر گذاشتم... شرطا رو برسونید که پارت بعدی قراره یه اتفاقایی بیوفته... که خودم هم برای نوشتنش ذوق دارممممممممممم... آره خلاصه... واقعا از حمایتاتون ممنونم... قربونتون بشم❤️
فعلا بدرود خوشگلام🤗
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۳.۳k
- ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط