گذر از هرچه نمایم سخن دوست نکوست

گذر از هرچه نمایم سخن دوست نکوست

ولی آمد به سرم آن چه که پرهیز ازوست


چون تبر خورد برآن ریشه مرا پنهان گفت

با خبر باش که این مرحمتی بود ز دوست
دیدگاه ها (۱)

عشقت آموخت به من، رمز پریشانی راچون نسیم از غم تو بی سر و س...

منکه نازکتر زگل ، آزرده می سازد دلمکی دلم راضی شود ، با گل ب...

رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دلتا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی ...

قویام حسرتلی باشی دیزلرینهبیر باخام غمله دولان گؤزلرینهشیشه ...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

بهار و خاکستر

اینم پارت پانزده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط