✍🏻زن،

✍🏻زن،
همان‌گونه که رودخانه،
بی‌صدا از میان سنگ‌ها می‌گذرد؛
او هم در سکوتِ خود،
جریان دارد.

اما این رود،
از سنگ‌ها نمی‌ترسد،
از تنگیِ دره‌ها نمی‌هراسد؛
او تنها از سنگینیِ خود می‌ترسد،
از آن‌که روزی...
خشک شود.

زن،
در چشم‌هایش،
آب‌های ساکنِ یک دریاچه است،
اما در قلبش،
رودخانه‌ای جاری؛
رودخانه‌ای که هر چه از تندیِ دنیا می‌گذرد،
با خود می‌برد،
و تنها،
خاکسترِ غم‌ها را بر جای می‌گذارد.

رودخانه می‌داند،
که برای رسیدن به دریا،
باید از میانِ هر موریانه‌ای گذشت،
هر صخره‌ای را لمس کرد،
و هر دردی را...
با خود به پایین ببرد.

او غمگین نیست،
او فقط...
خستگیِ راه را در جریانِ خود دارد؛
مانند رودخانه‌ای که،
در انتهای شب،
آرام می‌گیرد،
تا فردا،
دوباره با اشک‌های تازه،
از نو جاری شود.
#دلنوشته_های_یک_زن
دیدگاه ها (۰)

✍🏻صدای بوق ماشین‌هاهمهمه‌یپاهارنگ‌های تندو صورت‌های عبوری‌زن...

دخترِ اردیبهشت»‌او نه فقط یک فصل است،که خود، معنایِ بهار است...

بهار آمد...نه فقط برای بازگشتِ پرنده‌ها،نه فقط برای سبز شدنِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط