دیشب جایی میان گریه هایم جان دادم

‍ دیشـب جایی مـیان گـریه هایم جان دادم...
دیشـب آنقدر به حال خودم گریه کردم که خداهـم فـقـط سکـوت کـرده بود...
و مرا میدید
دیـشـب بغض که امانم را بریـد دیوانـه شـدم
دیـشب با بقیه ی شبها فرق داشت دیگرتو را هم نمیخواستم
خودم رو تنبیه کردم زدم زدم زدم...
یک روانی درد کشیده و کبود شده...
باید تنبیه میشدم تا کسی رو نخوام،با کمک کسی آروم نشم...چون فهمیدم همه احساساتشون فقط تظاهره،دلتنگیشون،نگرانیشون،دوست داشتنشون....همه چی فقط یه مشت حرف دروغ و تظاهره...
کم کم سرد شدم یخ بستم ازین همه بی تفاوتی که وجودمو گرفته سنگ شدم....
تموم زندگیمو دوره کردم نقطه ی سفیدی پیدا نکردم همه غم و حسرت...
به این همه بیچارگی و بدبختی خودم پوزخند زدم...
پوزخندم اوج گرفت و تبدیل به قهقهه شد واقعا هم این زندگی خنده داشت....
نمیدانم چقدر قهقهه زدم تا همه چیز برعکس شد
قهقهه شد
هق هق
و بعد سرگیجه
سرما
تب
لرز
خون
خون...
دیـشـب شـب سختی بود...
هیچ کس نمیفهمه چی به من گذشت،
جای زخمها عمیق میسوزد...
هم زخمهای تنم هم زخمهایی که به روحم زدند...
دیدگاه ها (۲)

حالِ جمعه ها بس عجیب استخوب نمیشود انگارتا آخر عمرجای زخم ها...

ﻟَﻌﻨَﺖ ﺑِﮧ ﺗَﻘﺪﯾﺮﮮ ڪِﮧ ﺩَﺭ ﻣُﺸﺘَﺖ ﻧَﺒﺂﺷَﺪ....ﺩِﻝ ﺩﺍﺩﻩِ ﺑﺎﺷﮯُ...

گاهی اوقات حالِ دل آنقدر وخیم میشود که درمان فایده ندارد ، ب...

بعضی اوقات اونقدر دلت گرفته که فقط سعی میکنی بقیه رو بخندونی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط