عمارت تشنه[پارت 2]
عمارت تشنه[پارت 2]
رسیدم خونه و در رو باز کردم و داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو مامان دیدم و اومد سمتم با هیجان و ذوق شروع کرد به حرف زدن.
مامان:[ وای وایییی دخترممم بالاخره دوباره دارم ازدواج میکنممم خیلی هم مرد خوشتیپیه ]
من: [خب خوشتیپ باشه که چی؟ آخرش قراره مثل بابا به قتل برسه؟ ]
مامان(با چشم غره):[دختره پررو چه زبون دراز شدی] تو*با مکث دوباره با حالت هیجان زده و رضایتمند ادامه میده* [البته اینبار فقط یک پدر خوشتیپ نیست اینبار یه مرد پولدار و تازه بهم گفت که رئیس یک باند مافیا و یک خون آشامه اصیل . ]
از یه جا شوکه شدم و از یه جا ذوق زده شدم و برام خیلی باحال بود مثل داستان ها و رمان ها داخل یک عمارت بزرگ مافیایی باشم و بابام هم روم غیرت داشته باشه تا هر پسری نیاد مثل گاو سرشو بندازه پایین و بهم پیشنهاد بده.
تو افکار خودم بودم که با صدای مامان به خودم اومدم.
مامان:[ راستی تو بگو از دانشگاه چخبر؟ ]
من: [هیچی امروز یه چهارتا پسر خوشگل اومدن تو کلاسمون. ]
مامان: [آها جالبه ]
من: [راستی نگفتی اسم مردی که میخوای باهاش ازدواج کنی چیه؟ ]
مامان(با لبخند مرموز): [اسمش لوسیفر بلادوین ]
لوسیفر بلادوین؟
فامیلیش برام آشنا ولی آنقدر خستم که هیچی یادم نمیاد.
اهومی به مامانم گفتم و رفتم تو اتاقم و یک دوش آب سرد گرفتم.
بعد نوشتن درس ها و تکالیف رو تختم دراز کشیدم و هنوز داشتم به فامیلی پدرخواندهام فکر میکردم.
بلادوین....
بلادوین....
بلادوین....
ناخودآگاه یاد معرفی استاد افتادم که اون پسرا رو معرفی کرده بود...الکس بلادوین...ویکتور بلادوین....لایتو بلادوین...رین بلادوین........................
یاااا استخدوسسسسسسس!!!
نکنه اینا پسرای اون یاروعه باشن؟
یعنی قراره با اینا تو یه خونه باشمممممج۲کطحثتسجس؟؟
یه چند دقیقه مثل روانیا همینطوری داشتم عر میزدم که کمکم پلک هام سنگین شد و خوابم برد....
از زبان راوی:
ظهر بود...ساعت ۱۲ و نیم....و امروز هم روز تعطیل بود.
کمکم آنی پلکهاش لرزید و از خواب بیدار شد و بعد کلی کلنجار با خودش بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست.
رفت سمت اشپزخونه و داشت یه کیک میخورد که تازه نگاهش به اطراف افتاد و دید لارا(مامان آنی) نیست.
انی: [مامان...ماااماااان...مامانننن ]
بعد از اینکه کلی لارا رو صدا کرد دید که انگار مامانش خونه نیست و دوباره بیخیال شروع کرد به کیک خوردن(باریکلا اصن🌝👍🏻).
تقریبا ساعت ۳ ظهر بود که در خونه باز شد و لارا اومد تو.
لارا(با صدای خوشحال): [آنییی...دخترم...کجایی که باید وسایل هامونو جمع کنیم و از این آشغال دونی بریم. ]
آنی از اتاقش اومد بیرون و با تعجب داشت به لارا نگاه میکرد.
آنی: [وسایل هامونو جمع کنیم؟ قراره کجا بریم؟ ]
لارا دستش رو آورد بالا که یه حلقه طلا با نگین سرخ تو انگشتش بود.
لارا(با افتخار):[ چی فکر کردی عزیزم اون موقعی که جنابعالی تو خواب هفت پادشاه بودی مامانت عقد کرد. ]
آنی چند لحظه با دهان باز داشت نگاهش میکرد.
انی: [عقد کردی؟ با کی؟ کِی ؟ چرا هیچی به من نمیگی ماماننن ]
لارا :[ ای بابا دختر مگه آلزایمر داری با لوسیفر دیگه با اون عقد کردم و قراره بریم عمارت اون ]
بعد چند لحظه با چشمک اضافه کرد.
لارا:[ و البته لوسیفر جون چهارتا پسره جذاب و خوشگل داره که مطمئنم شیفتهات میشن با اون ظاهر کیوتت ]
از زبان آنی:
چهارتا پسر دارههههه؟
پس درست حدس زده بودممم اون پسرا که تو دانشگاه بودن پسرای این پدر خونده ام بودننننن
نکنه اینا هم خون آشام باشننن؟
ای خدااااا من چقدر بدبختممم حالا باید برم با چندتا پسر خون آشام زندگی کنم و روزی قراره دو لیتر خون ازم برهههه(دو لیتر چخبره خواهر؟🤡💔)
بعد کلی فاتحه خوندن برای خودم رفتم چندتا کارتون آوردم و وسایلم رو چیدم تو کارتون و جمع کردم.
از زبان راوی:
روز بعد...جلوی عمارت بزرگ و باشکوه لوسیفر بلادوین
آنی و لارا بالاخره وسایلشون رو توی خونه خالی کردن و آنی سرش رو آورد بالا و خشکش زد..............
گوزبای تا پارت بعد🌝🌠
رسیدم خونه و در رو باز کردم و داشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو مامان دیدم و اومد سمتم با هیجان و ذوق شروع کرد به حرف زدن.
مامان:[ وای وایییی دخترممم بالاخره دوباره دارم ازدواج میکنممم خیلی هم مرد خوشتیپیه ]
من: [خب خوشتیپ باشه که چی؟ آخرش قراره مثل بابا به قتل برسه؟ ]
مامان(با چشم غره):[دختره پررو چه زبون دراز شدی] تو*با مکث دوباره با حالت هیجان زده و رضایتمند ادامه میده* [البته اینبار فقط یک پدر خوشتیپ نیست اینبار یه مرد پولدار و تازه بهم گفت که رئیس یک باند مافیا و یک خون آشامه اصیل . ]
از یه جا شوکه شدم و از یه جا ذوق زده شدم و برام خیلی باحال بود مثل داستان ها و رمان ها داخل یک عمارت بزرگ مافیایی باشم و بابام هم روم غیرت داشته باشه تا هر پسری نیاد مثل گاو سرشو بندازه پایین و بهم پیشنهاد بده.
تو افکار خودم بودم که با صدای مامان به خودم اومدم.
مامان:[ راستی تو بگو از دانشگاه چخبر؟ ]
من: [هیچی امروز یه چهارتا پسر خوشگل اومدن تو کلاسمون. ]
مامان: [آها جالبه ]
من: [راستی نگفتی اسم مردی که میخوای باهاش ازدواج کنی چیه؟ ]
مامان(با لبخند مرموز): [اسمش لوسیفر بلادوین ]
لوسیفر بلادوین؟
فامیلیش برام آشنا ولی آنقدر خستم که هیچی یادم نمیاد.
اهومی به مامانم گفتم و رفتم تو اتاقم و یک دوش آب سرد گرفتم.
بعد نوشتن درس ها و تکالیف رو تختم دراز کشیدم و هنوز داشتم به فامیلی پدرخواندهام فکر میکردم.
بلادوین....
بلادوین....
بلادوین....
ناخودآگاه یاد معرفی استاد افتادم که اون پسرا رو معرفی کرده بود...الکس بلادوین...ویکتور بلادوین....لایتو بلادوین...رین بلادوین........................
یاااا استخدوسسسسسسس!!!
نکنه اینا پسرای اون یاروعه باشن؟
یعنی قراره با اینا تو یه خونه باشمممممج۲کطحثتسجس؟؟
یه چند دقیقه مثل روانیا همینطوری داشتم عر میزدم که کمکم پلک هام سنگین شد و خوابم برد....
از زبان راوی:
ظهر بود...ساعت ۱۲ و نیم....و امروز هم روز تعطیل بود.
کمکم آنی پلکهاش لرزید و از خواب بیدار شد و بعد کلی کلنجار با خودش بالاخره بلند شد و رفت دست و صورتشو شست.
رفت سمت اشپزخونه و داشت یه کیک میخورد که تازه نگاهش به اطراف افتاد و دید لارا(مامان آنی) نیست.
انی: [مامان...ماااماااان...مامانننن ]
بعد از اینکه کلی لارا رو صدا کرد دید که انگار مامانش خونه نیست و دوباره بیخیال شروع کرد به کیک خوردن(باریکلا اصن🌝👍🏻).
تقریبا ساعت ۳ ظهر بود که در خونه باز شد و لارا اومد تو.
لارا(با صدای خوشحال): [آنییی...دخترم...کجایی که باید وسایل هامونو جمع کنیم و از این آشغال دونی بریم. ]
آنی از اتاقش اومد بیرون و با تعجب داشت به لارا نگاه میکرد.
آنی: [وسایل هامونو جمع کنیم؟ قراره کجا بریم؟ ]
لارا دستش رو آورد بالا که یه حلقه طلا با نگین سرخ تو انگشتش بود.
لارا(با افتخار):[ چی فکر کردی عزیزم اون موقعی که جنابعالی تو خواب هفت پادشاه بودی مامانت عقد کرد. ]
آنی چند لحظه با دهان باز داشت نگاهش میکرد.
انی: [عقد کردی؟ با کی؟ کِی ؟ چرا هیچی به من نمیگی ماماننن ]
لارا :[ ای بابا دختر مگه آلزایمر داری با لوسیفر دیگه با اون عقد کردم و قراره بریم عمارت اون ]
بعد چند لحظه با چشمک اضافه کرد.
لارا:[ و البته لوسیفر جون چهارتا پسره جذاب و خوشگل داره که مطمئنم شیفتهات میشن با اون ظاهر کیوتت ]
از زبان آنی:
چهارتا پسر دارههههه؟
پس درست حدس زده بودممم اون پسرا که تو دانشگاه بودن پسرای این پدر خونده ام بودننننن
نکنه اینا هم خون آشام باشننن؟
ای خدااااا من چقدر بدبختممم حالا باید برم با چندتا پسر خون آشام زندگی کنم و روزی قراره دو لیتر خون ازم برهههه(دو لیتر چخبره خواهر؟🤡💔)
بعد کلی فاتحه خوندن برای خودم رفتم چندتا کارتون آوردم و وسایلم رو چیدم تو کارتون و جمع کردم.
از زبان راوی:
روز بعد...جلوی عمارت بزرگ و باشکوه لوسیفر بلادوین
آنی و لارا بالاخره وسایلشون رو توی خونه خالی کردن و آنی سرش رو آورد بالا و خشکش زد..............
گوزبای تا پارت بعد🌝🌠
- ۶۶۸
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط