❤ گفتگوی شبانه با حضرت دوست ❤

❤ گفتگوی شبانه با حضرت دوست ❤

 دلم چه زود برایت تنگ شد...

 چشمهایم را ازخجالت بسته بودم تا نگاهم به آسمان نیافتد!

  دیگر چشمهایم باریدن را از یاد برده بود ...

 نگاه می کرد اما نمی دید و اگر می دید خاک می دید و خاک می دید و خاک ...

 گاه در سکوت شب بر می خواستم تا شاید...

 شاید...، سجاده ام معجزه ای کند.چشمهایم اما در سجود گرم می شد...

تا اینکه خواستم داشتنت را احساس کنم ...

تو مشتااااق تر بودی از من ...

دوباره دستهایم راگرفتی و با لبخندی گفتی:

از نو شروع کن !

وااااای بر من که تو چققققدر مهربانی

مواظب ترم باش خدای جانم..
دیدگاه ها (۶)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❾با من بیا؛ با من به آن ستاره بیابه آن ستاره ای ک...

قسمت ۱۰

❤ گفتگوی شبانه با حضرت دوست ❤ دلم چه زود برایت تنگ شد... چشم...

خدا جونمدلم چه زود برایت تنگ شد... چشمهایم را ازخجالت بسته ب...

دلت هوای امام رضا علیه السلام کرده ؟بخون...دلم بود و حرم بود...

همه چیز از یک سفر آغاز شد یا بهتر هست بگویم از یک عکسحسی قشن...

💜 💜 💜 💜 عشـــــق....پارت 163خوابم گرفته بود گفت : خوابیدی مه...

دکلمه سفر از مرتضی سرمدی 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 همه چیز از یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط