عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۷۰
بعداز کلی بگو مگو با تارا و خوش و بش باهمه تارا کشوندتم یه جای خلوت و گفت
تارا: خب خب بگو ببینم چجوری عاشق پسرخاله ی رو کله شق و رو مخم شدی؟
ی جوری حرف میزد انگار خواهر برادرن ولی خب از اونجایی که جونگ هی خواهر نداره شبیه ی خواهر برادر که بیزاری داشتن بودند البته بیزاریه شیرین
هانیل: راستش علاقه ای بهش ندارم
تارا: وااا مگه میشه شما که خیلی عاشق هم بودید البته اونجوری که قبلا جونگ هی تعریف میکرد
هانیل: اون ماله وقتی بود که..
تارا: مال وقتی که چی؟ بهم بگو قول میدم به کسی نگم
دوبار پلک هایش رو به هم زد که احساس دلنشینی بهم دست داد
هانیل: قول دادیا
تارا: باشه باشه بگو
هانیل: چه هیجانی اوه
ماجرا رو تعریف کردم براش ما بینش چند تا سوال پرسید که جواب همشون رو دادم که آخرش جیغ کوتاهی سرداد و لب باز کرد
تارا: زنیکه عوضی کی بود؟ میشناختیش؟
تکیه دادم به مبل و
هانیل: هیچ نظری ندارم فقط میدونم که اون لحظه خیلی حالم بد بود و اوایل قط رابطه البته عادیه
تارا: فداتشم من آخه نگران نباش خودم همه جوره پشتتم راستی میشه شمارتو داشته باشم باهم در ارتباط باشیم؟ خیلی خوب میشه (ذوق زده)
هانیل: ....
بعداز دقایقی بگو مگو با تارا رفتیم پیش بقیه تو جمع باشیم که تارا ازم جدا شد و رفت سمت دیجی و میکروفن رو برداشت و گفت
تارا: خب خانوما و آقایون و همچنین خانواده محترم خیلی وقته که ی تکونی به بدنمون ندادیم و هیجانی تو مراسم ها برپا نداشتیم ولی از الان به بعد همچی مجازه وقت رقصه بیاین وسط و بعد صدای موزیک رو زیاد کرد اونقدر کر کننده نبود ولی خوب هم نبود
و بعد اومد سمت ما و تو چشمام زل زد و گفت
تارا: میای برقصیم؟
جونگ هی که تا اون لحظه فقط تماشا میکرد لب باز کرد و گفت
جونگ هی: اهم من میخوام با زنم برقصم زن دزد
زبونی نشونش داد و تارا: برو با اون زنیکه برقص و دستمو گرفت و رفتیم وسط
هانیل: تارا
تارا: بله؟
هانیل: قرار بود سوتی ندیییی
تارا: اوکی بابا سخت میگیری فقط می روشو کم کنم یکم حالا اینارو ولش بیا از رقصمون لذت ببریم
مشغول شدیم که خیلی داشت خوش میگذشت که بعداز دقایقی حس دل درد تمام وجودم و فرا گرفت نمیدونم چطور ولی خودمو به دستشویی رسوندم سرم گیج میرفت اطرافم تاز شده بود و ی حس بدی داشتم دستم رو دلم بود و سعی داشتم سرپا نگه دارم خودمو که دستی رو شونه ام قرار گرفت که بلافاصله اومد جلوم ایستاد با دیدن تارا خیالم راحت شد چون وضعم همچین خوب هم نبود
هانیل: تا...تارا
تارا: جونم خوبی؟چیزیت شده؟چت شد یهو؟
هانیل: فکرکنم..پریود شدم
تارا: آها صبر کن الان میرم برات میارم تو برو کارتو بکن تا بیام
رفتم داخل سرویس و با دیدنش مطمئن شدم فکر میکردم ۲،۳ روز دیگه وقتش میرسه اصلا انتظار این یکی و نداشتم که یکی در زد ی لحظه استرسی کل وجودم و فرا گرفت و چندین نفس عمیق کشیدم استرس زیاد امونم را بریده بود که تتی نمیتونستم کلمه ای بیان کنم که با شنیدن صداش خیالم راحت شد
❤😎پارت ۷۰
بعداز کلی بگو مگو با تارا و خوش و بش باهمه تارا کشوندتم یه جای خلوت و گفت
تارا: خب خب بگو ببینم چجوری عاشق پسرخاله ی رو کله شق و رو مخم شدی؟
ی جوری حرف میزد انگار خواهر برادرن ولی خب از اونجایی که جونگ هی خواهر نداره شبیه ی خواهر برادر که بیزاری داشتن بودند البته بیزاریه شیرین
هانیل: راستش علاقه ای بهش ندارم
تارا: وااا مگه میشه شما که خیلی عاشق هم بودید البته اونجوری که قبلا جونگ هی تعریف میکرد
هانیل: اون ماله وقتی بود که..
تارا: مال وقتی که چی؟ بهم بگو قول میدم به کسی نگم
دوبار پلک هایش رو به هم زد که احساس دلنشینی بهم دست داد
هانیل: قول دادیا
تارا: باشه باشه بگو
هانیل: چه هیجانی اوه
ماجرا رو تعریف کردم براش ما بینش چند تا سوال پرسید که جواب همشون رو دادم که آخرش جیغ کوتاهی سرداد و لب باز کرد
تارا: زنیکه عوضی کی بود؟ میشناختیش؟
تکیه دادم به مبل و
هانیل: هیچ نظری ندارم فقط میدونم که اون لحظه خیلی حالم بد بود و اوایل قط رابطه البته عادیه
تارا: فداتشم من آخه نگران نباش خودم همه جوره پشتتم راستی میشه شمارتو داشته باشم باهم در ارتباط باشیم؟ خیلی خوب میشه (ذوق زده)
هانیل: ....
بعداز دقایقی بگو مگو با تارا رفتیم پیش بقیه تو جمع باشیم که تارا ازم جدا شد و رفت سمت دیجی و میکروفن رو برداشت و گفت
تارا: خب خانوما و آقایون و همچنین خانواده محترم خیلی وقته که ی تکونی به بدنمون ندادیم و هیجانی تو مراسم ها برپا نداشتیم ولی از الان به بعد همچی مجازه وقت رقصه بیاین وسط و بعد صدای موزیک رو زیاد کرد اونقدر کر کننده نبود ولی خوب هم نبود
و بعد اومد سمت ما و تو چشمام زل زد و گفت
تارا: میای برقصیم؟
جونگ هی که تا اون لحظه فقط تماشا میکرد لب باز کرد و گفت
جونگ هی: اهم من میخوام با زنم برقصم زن دزد
زبونی نشونش داد و تارا: برو با اون زنیکه برقص و دستمو گرفت و رفتیم وسط
هانیل: تارا
تارا: بله؟
هانیل: قرار بود سوتی ندیییی
تارا: اوکی بابا سخت میگیری فقط می روشو کم کنم یکم حالا اینارو ولش بیا از رقصمون لذت ببریم
مشغول شدیم که خیلی داشت خوش میگذشت که بعداز دقایقی حس دل درد تمام وجودم و فرا گرفت نمیدونم چطور ولی خودمو به دستشویی رسوندم سرم گیج میرفت اطرافم تاز شده بود و ی حس بدی داشتم دستم رو دلم بود و سعی داشتم سرپا نگه دارم خودمو که دستی رو شونه ام قرار گرفت که بلافاصله اومد جلوم ایستاد با دیدن تارا خیالم راحت شد چون وضعم همچین خوب هم نبود
هانیل: تا...تارا
تارا: جونم خوبی؟چیزیت شده؟چت شد یهو؟
هانیل: فکرکنم..پریود شدم
تارا: آها صبر کن الان میرم برات میارم تو برو کارتو بکن تا بیام
رفتم داخل سرویس و با دیدنش مطمئن شدم فکر میکردم ۲،۳ روز دیگه وقتش میرسه اصلا انتظار این یکی و نداشتم که یکی در زد ی لحظه استرسی کل وجودم و فرا گرفت و چندین نفس عمیق کشیدم استرس زیاد امونم را بریده بود که تتی نمیتونستم کلمه ای بیان کنم که با شنیدن صداش خیالم راحت شد
- ۶۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط