اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۳
( از زبان راوی )
یکدفعه ، در یک حرکت ناگهانی در با کلید باز شد و قامت فردی از پست در ظاهر شد .
قدم های سنگینی برمیداشت و در راهرو حرکت میکرد .
لیلی به صدا ها با دقت گوش میکرد تا ببینه اطرافش داره چه اتفاقاتی میفته ، اما انقدری حواسش به صدا ها بود که نفهمید کی یه سطل اب یخ روش خالی شد !
نزدیک بود خفه بشه ، سریعا از جاش پرید و سرفه میکرد ؛ نفس نفس زنان به اون فرد خیره شد ، جثه درشتی داشت .
اما از پشت نقاب چهره اش قابل دیدن نبود .
با سر بهش اشاره کرد تا از سلول بیاد بیرون ، لیلی نمیدونست میخوان کجا ببرنش اما ، فعلا یه نگرانی دیگه داشت ؛
با صدای ارومی لب زد :
( علامت لیلی " - " )
- میتونم اون رو هم با خودم بیارم ؟؟
لیلی با دست به آنیا اشاره کرد ؛ درسته اون از جایی که میخواد بره هیچ اطلاعاتی نداشت اما میدونست که نباید تحت هیچ شرایطی از هم جدا بشن .
آن فرد نقاب دار ، به سمت سلول آنیا رفت و با استفاده از کلید در را باز کرد و چند قدم عقب رفت .
لیلی سریعا به سمت انیا رفت ، اول یکم تکونش داد اما وقتی فهمید اینکار جواب نمیده ، یه سیلی محکم تو گوشش زد .
آنیا با وحشت از جاش پرید اما تا خواست چیزی بگه یا اعتراضی بکنه ، لیلی دهنشو گرفت و بهش این اجازه رو نداد ، سرشو برد نزدیک گوش آنیا و با لحنی تهدید امیز گفت :
- دهنتو ببند ، دنبالم بیا و هرچی گفتم رو گوش کن
آنیا با ترس از موقعیتی که درش قرار داره ، سرشو به نشونه تایید تکون داد .
دستش توسط لیلی گرفته شد و بلند شدن و به دنبال اون فرد نقاب دار ، به سمت مقصدی نامعلوم حرکت کردن !
( مکان : قصر پادشاه ، از زبان ادوارد )
بعد از اینکه دیروز به اخرین ماموریتم رفتم ، مجرمینی که دو تا دختر بودن رو بیهوش و دستگیر کردیم و به زندان بردیم .
وقتی تیم تحقیقات شروع به تحقیق کردن ، متوجه شدن یکی از اونها با دروازه من به اینجا اومده .
اوه ، این برام خیلی دردسر میشه .
فکر کنم بخاطر همین موضوع بوده که امروز پادشاه احضارم کرده .
پادشاه ، روی صندلی ، پشت میزش نشسته بود و با دقت چند صفصه رو ورق میزد .
من هم در اتاقش در حالت ایستاده ، منتظر بودم که ناگهان در با شتاب باز شد
ادامه دارد ......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو داخل کامنتا بهم بگو 💫
پارت ۱۳
( از زبان راوی )
یکدفعه ، در یک حرکت ناگهانی در با کلید باز شد و قامت فردی از پست در ظاهر شد .
قدم های سنگینی برمیداشت و در راهرو حرکت میکرد .
لیلی به صدا ها با دقت گوش میکرد تا ببینه اطرافش داره چه اتفاقاتی میفته ، اما انقدری حواسش به صدا ها بود که نفهمید کی یه سطل اب یخ روش خالی شد !
نزدیک بود خفه بشه ، سریعا از جاش پرید و سرفه میکرد ؛ نفس نفس زنان به اون فرد خیره شد ، جثه درشتی داشت .
اما از پشت نقاب چهره اش قابل دیدن نبود .
با سر بهش اشاره کرد تا از سلول بیاد بیرون ، لیلی نمیدونست میخوان کجا ببرنش اما ، فعلا یه نگرانی دیگه داشت ؛
با صدای ارومی لب زد :
( علامت لیلی " - " )
- میتونم اون رو هم با خودم بیارم ؟؟
لیلی با دست به آنیا اشاره کرد ؛ درسته اون از جایی که میخواد بره هیچ اطلاعاتی نداشت اما میدونست که نباید تحت هیچ شرایطی از هم جدا بشن .
آن فرد نقاب دار ، به سمت سلول آنیا رفت و با استفاده از کلید در را باز کرد و چند قدم عقب رفت .
لیلی سریعا به سمت انیا رفت ، اول یکم تکونش داد اما وقتی فهمید اینکار جواب نمیده ، یه سیلی محکم تو گوشش زد .
آنیا با وحشت از جاش پرید اما تا خواست چیزی بگه یا اعتراضی بکنه ، لیلی دهنشو گرفت و بهش این اجازه رو نداد ، سرشو برد نزدیک گوش آنیا و با لحنی تهدید امیز گفت :
- دهنتو ببند ، دنبالم بیا و هرچی گفتم رو گوش کن
آنیا با ترس از موقعیتی که درش قرار داره ، سرشو به نشونه تایید تکون داد .
دستش توسط لیلی گرفته شد و بلند شدن و به دنبال اون فرد نقاب دار ، به سمت مقصدی نامعلوم حرکت کردن !
( مکان : قصر پادشاه ، از زبان ادوارد )
بعد از اینکه دیروز به اخرین ماموریتم رفتم ، مجرمینی که دو تا دختر بودن رو بیهوش و دستگیر کردیم و به زندان بردیم .
وقتی تیم تحقیقات شروع به تحقیق کردن ، متوجه شدن یکی از اونها با دروازه من به اینجا اومده .
اوه ، این برام خیلی دردسر میشه .
فکر کنم بخاطر همین موضوع بوده که امروز پادشاه احضارم کرده .
پادشاه ، روی صندلی ، پشت میزش نشسته بود و با دقت چند صفصه رو ورق میزد .
من هم در اتاقش در حالت ایستاده ، منتظر بودم که ناگهان در با شتاب باز شد
ادامه دارد ......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو داخل کامنتا بهم بگو 💫
- ۳۱۷
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط