دخترک بفضش با حالت ناجور ترکید و اشک هایش مثل آبشار سرازی
دخترک بفضش با حالت ناجور ترکید و اشک هایش مثل آبشار سرازیر شدن : راستش… هیچی یهجوری مشخص نیست.
یعنی… اذیت میشم، ولی خودم هم دقیق نمیفهمم از چی.
فقط یه جور فشارِ عجیب روی سینهم هست… انگار یه چیزی سنگین نشسته اونجا. همهچی زود خستَم میکنه. حتی حرف زدن… حتی فکر کردن. گاهی حس میکنم هیچکس واقعاً نمیفهمه چی توی سرمه، برا همینم ترجیح میدم بگم چیزی نیست … چون توضیح دادنش سختتر از تحملشه. امّا… نمیدونم…
یه وقتایی هم میترسم که نکنه این حالت هیچوقت درست نشه…
برا همین ساکت میشم، تظاهر میکنم خوبم… چون نمیخوام کسی بفهمه چقدر خستهام.
جونگکوک غمگین و دلسوزانه نگاهش کرد سپس پلک زد و آهسته بلند شد ، آرام دستمال کاغذی را برداشت سپس سمتش گرفت بلافاصله دخترک آروم ازش دریافت کرد ،
جونگکوک: خانم کیم من اینجام، آروم باش… الان بیشترین چیزی که ذهنت رو مشغول کرده چیه؟ احساساتت رو همینجوری که هست بگو، هیچچیز عجیب نیست.
دخترک چونش لرزید و سکوت کرد ، آهسته نفس کشید و با .شم های پر از اشک به زمین خیره شد ،
جونگکوک: باشه برای امروز کافیه بقیش فردا .. نظرت چیه ها
آروم گفت سپس باز هم روبه رو اش نشست ریلکس انگشت هایش را در هم قفل کرد ، دخترک تنها نفس عمیقی کشید، و سرش را بلند کرد آروم اشک هایش را پاک کرد سپس با صدا گرفته ای گفت : ازم من میپرسید ؟
جونگکوک خندید و با لبخند نگاهش کرد : معلومه که میپرسم چون ارزش شما بیشتر از اینهاست
دخترک نگاه پر از ناراحتی و غمش را ازش گرفت درد وحشتناکی به قلبش هجوم آورد ناخواسته اشک ریخت و هق تو گلو ای کرد دست و پاهای بیگان اش به لرزیدن افتاد به شدت میلرزید .. احساسی که حالا درونش موج میزد تنها یک اسم داشت" غم "...
دستش آرام روی قلبش قرار گرفت و با لرزیدن چانه اش مواجه شد ، احساس میکرد قفسه سینه ش به شدت تخت فشار بود دیگری نفس کم آورد جونگکوک تند سمتش هجوم برد سپس با نگرانی در کنارش نشست ناخودآگاه دخترک از حال رفت .. در آغوش دکتر جوان فرود آمد ..
دکتر جوان غمگین و دلسوزانه نگاهش کرد در چهره آن دختر چهره مادرش را میدید آن اشک هایش درخشش و غمگین کادر بزرگش را میدید ،
افکارش را کنار زد سپس آوا دختر زریف مانند را روی مبل گذاشت زیر سرش بالا کوچیکی را جا داد سپس در چهار انگشت اش آب ریخت و آروم قطراتی با چهار انگشت باشید روی صورت گریون ات ،
جونگکوک: خانم ات ... خانم کیم .. لطفا بیدار شین
دخترک پلک لرزاند .. آروم و اورم تر جونگکوک غمگین حالت سکوت نمود سپس غمگین نگاهش کرد نه از ترحم بلکه از ته قلبش میخواست آن دختر را خوب کند .. ولی اون هم مثل بقیه مریض هایش برای دکتر جوان مهم بود ..
.......
جیهوو تقی به در زد سپس وارد اتاق شد جونگکوک با دیدن برادرش ابرو بالا انداخت و تند بلند شد هر دو به سمت مبل رفتند .. جونگکوک : خوبی هیونگ ؟
جیهوپ سری تکون داد سپس با لبخند ای گفت : اومدم از نوع قهوه های خوشمزه تو بخورم .. جونگکوک بلند ای زد : البته الان آماده میشه
تند بلند شد و فنجان به دست جلو دستگاه ایستاد بلند گفت : امروز خواهر کیم سئوجون اومده بود ..
جیهوپ : برای درمان ؟
جونگکوک سری تکون داد سپس قهوه را به دست اش گرفت و سمته جیهوپ رفت لیوان را به دستش داد سپس جلوش نشست مشوش گفت : هیونگ !
جیهوپ : بله
جونگکوک دست هایش را در هم قفل کرد با لحن آرامی گفت : راجبه گذشته ها .. پدر بزرگمون یا پدرمون .. تا حالا بهش فکر کردی همیشه جئون ها هستند که به بقیه ضرر میرسونند ..
جیهوپ غمگین نگاهش کرد. : میدونی جونگکوک.. هیچ کس رو نباید قضاوت کرد هیچ کس .. همه بر اسر یه چیزی بدمیشن یه روزی به این حرفم میرسی
جونگکوک سکوت کرد و در افکارش گم شد .. چیزی دیگری نگفت ..
.......
سئوحون در اتاق کوچیک را باز نمود سپس خواهرش آروم وارد اتاق شد برادرش با لحن مهربانی گفت : آوا جان برو استراحت کن به زیبا میگم برات نوشیدنی بیاره
دخترک بیحال چرخید و نگاهش کرد ولی سکوت کرد ،،، چیزی نداشت که به سکوت بهترین راه بود حتی در برابر خوبی ها .. مخصوصا برای آوا ..
با گام آرامی سمت تخت کوچیک اش هجوم برد و رویش نشست .. روز سختی بود نه میشه گفت همیشه سخت بود ..
ات آروم نفس کشید و در ذهنش به امروز فکر کرد کلمات دکتر .. کلمات ای که باعث آرامش بودنش شد نظری نداشت .. فقد میخواست همیشه تو سوراخی قائم شود ....
یعنی… اذیت میشم، ولی خودم هم دقیق نمیفهمم از چی.
فقط یه جور فشارِ عجیب روی سینهم هست… انگار یه چیزی سنگین نشسته اونجا. همهچی زود خستَم میکنه. حتی حرف زدن… حتی فکر کردن. گاهی حس میکنم هیچکس واقعاً نمیفهمه چی توی سرمه، برا همینم ترجیح میدم بگم چیزی نیست … چون توضیح دادنش سختتر از تحملشه. امّا… نمیدونم…
یه وقتایی هم میترسم که نکنه این حالت هیچوقت درست نشه…
برا همین ساکت میشم، تظاهر میکنم خوبم… چون نمیخوام کسی بفهمه چقدر خستهام.
جونگکوک غمگین و دلسوزانه نگاهش کرد سپس پلک زد و آهسته بلند شد ، آرام دستمال کاغذی را برداشت سپس سمتش گرفت بلافاصله دخترک آروم ازش دریافت کرد ،
جونگکوک: خانم کیم من اینجام، آروم باش… الان بیشترین چیزی که ذهنت رو مشغول کرده چیه؟ احساساتت رو همینجوری که هست بگو، هیچچیز عجیب نیست.
دخترک چونش لرزید و سکوت کرد ، آهسته نفس کشید و با .شم های پر از اشک به زمین خیره شد ،
جونگکوک: باشه برای امروز کافیه بقیش فردا .. نظرت چیه ها
آروم گفت سپس باز هم روبه رو اش نشست ریلکس انگشت هایش را در هم قفل کرد ، دخترک تنها نفس عمیقی کشید، و سرش را بلند کرد آروم اشک هایش را پاک کرد سپس با صدا گرفته ای گفت : ازم من میپرسید ؟
جونگکوک خندید و با لبخند نگاهش کرد : معلومه که میپرسم چون ارزش شما بیشتر از اینهاست
دخترک نگاه پر از ناراحتی و غمش را ازش گرفت درد وحشتناکی به قلبش هجوم آورد ناخواسته اشک ریخت و هق تو گلو ای کرد دست و پاهای بیگان اش به لرزیدن افتاد به شدت میلرزید .. احساسی که حالا درونش موج میزد تنها یک اسم داشت" غم "...
دستش آرام روی قلبش قرار گرفت و با لرزیدن چانه اش مواجه شد ، احساس میکرد قفسه سینه ش به شدت تخت فشار بود دیگری نفس کم آورد جونگکوک تند سمتش هجوم برد سپس با نگرانی در کنارش نشست ناخودآگاه دخترک از حال رفت .. در آغوش دکتر جوان فرود آمد ..
دکتر جوان غمگین و دلسوزانه نگاهش کرد در چهره آن دختر چهره مادرش را میدید آن اشک هایش درخشش و غمگین کادر بزرگش را میدید ،
افکارش را کنار زد سپس آوا دختر زریف مانند را روی مبل گذاشت زیر سرش بالا کوچیکی را جا داد سپس در چهار انگشت اش آب ریخت و آروم قطراتی با چهار انگشت باشید روی صورت گریون ات ،
جونگکوک: خانم ات ... خانم کیم .. لطفا بیدار شین
دخترک پلک لرزاند .. آروم و اورم تر جونگکوک غمگین حالت سکوت نمود سپس غمگین نگاهش کرد نه از ترحم بلکه از ته قلبش میخواست آن دختر را خوب کند .. ولی اون هم مثل بقیه مریض هایش برای دکتر جوان مهم بود ..
.......
جیهوو تقی به در زد سپس وارد اتاق شد جونگکوک با دیدن برادرش ابرو بالا انداخت و تند بلند شد هر دو به سمت مبل رفتند .. جونگکوک : خوبی هیونگ ؟
جیهوپ سری تکون داد سپس با لبخند ای گفت : اومدم از نوع قهوه های خوشمزه تو بخورم .. جونگکوک بلند ای زد : البته الان آماده میشه
تند بلند شد و فنجان به دست جلو دستگاه ایستاد بلند گفت : امروز خواهر کیم سئوجون اومده بود ..
جیهوپ : برای درمان ؟
جونگکوک سری تکون داد سپس قهوه را به دست اش گرفت و سمته جیهوپ رفت لیوان را به دستش داد سپس جلوش نشست مشوش گفت : هیونگ !
جیهوپ : بله
جونگکوک دست هایش را در هم قفل کرد با لحن آرامی گفت : راجبه گذشته ها .. پدر بزرگمون یا پدرمون .. تا حالا بهش فکر کردی همیشه جئون ها هستند که به بقیه ضرر میرسونند ..
جیهوپ غمگین نگاهش کرد. : میدونی جونگکوک.. هیچ کس رو نباید قضاوت کرد هیچ کس .. همه بر اسر یه چیزی بدمیشن یه روزی به این حرفم میرسی
جونگکوک سکوت کرد و در افکارش گم شد .. چیزی دیگری نگفت ..
.......
سئوحون در اتاق کوچیک را باز نمود سپس خواهرش آروم وارد اتاق شد برادرش با لحن مهربانی گفت : آوا جان برو استراحت کن به زیبا میگم برات نوشیدنی بیاره
دخترک بیحال چرخید و نگاهش کرد ولی سکوت کرد ،،، چیزی نداشت که به سکوت بهترین راه بود حتی در برابر خوبی ها .. مخصوصا برای آوا ..
با گام آرامی سمت تخت کوچیک اش هجوم برد و رویش نشست .. روز سختی بود نه میشه گفت همیشه سخت بود ..
ات آروم نفس کشید و در ذهنش به امروز فکر کرد کلمات دکتر .. کلمات ای که باعث آرامش بودنش شد نظری نداشت .. فقد میخواست همیشه تو سوراخی قائم شود ....
- ۱۴۰
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط