موهام درد میکند
موهام درد میکند
[شهید صدر] خیلی بامحبت بود. فوقالعاده بچهها را محبت میکرد. بچهها که مریض میشدند، تا وارد اندرونی میشد، میرفت سراغ آن که مریض بود. یک روز دختر بزرگم، مُرام، تب داشت. شهید صدر آمد توی خانه و مستقیم سراغ او رفت. دختر کوچکترم، نبوغ، -آخِی- گریه کرد. گفت من حال ندارم، من حال ندارم. بابایش گفت: «چرا؟ کجات درد میکند؟» گفت: «موهام درد میکند!» (میخندد.)
از کتاب #به_رنگ_صبر | خاطرات فاطمه صدر (همسر آیت الله شهید سید محمدباقر صدر) صفحات ۲۰۸ و ۲۰۹
[شهید صدر] خیلی بامحبت بود. فوقالعاده بچهها را محبت میکرد. بچهها که مریض میشدند، تا وارد اندرونی میشد، میرفت سراغ آن که مریض بود. یک روز دختر بزرگم، مُرام، تب داشت. شهید صدر آمد توی خانه و مستقیم سراغ او رفت. دختر کوچکترم، نبوغ، -آخِی- گریه کرد. گفت من حال ندارم، من حال ندارم. بابایش گفت: «چرا؟ کجات درد میکند؟» گفت: «موهام درد میکند!» (میخندد.)
از کتاب #به_رنگ_صبر | خاطرات فاطمه صدر (همسر آیت الله شهید سید محمدباقر صدر) صفحات ۲۰۸ و ۲۰۹
- ۵۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط