💔 آغوش هیچ خیالے

💔 آغوش هیچ خیالے

💔 بوے آشناے بازوانټ رانداشټ

💔 و نجواے هیـچ بارانے

💔 همصداے لب‌هاے تونبود

💔 اینڪ تو را

💔 بے ‌خیال و بے ‌باراݩ

💔 ڪجاے این شدحسرټ

ڪنـم؟
دیدگاه ها (۱)

ڪاشامتدادنگاهم بہ ستاره اے برسد ڪہ توبہ آن چشم دوختہ اے

میروم خسته و افسـرده و زارسـوی منزلگــه ویرانه خویشبه خـدا م...

بزرگتر که شدیم ...مدادهایمان هم تکامل یافتند!!!تبدیل به .......

روزی خواهم نوشت از تو .از آن چشمان بلورین از آن نگاه های خشک...

«پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ پنجره‌های این خانه رو به تاریکی ب...

آرزو حاجی خانی ، غزل مثنوی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط