007-آلما ویسکی - پارت ۵۰
....
007-آلما ویسکی - پارت ۵۰
....
یور با مهربانی سر تکان داد: «خدا رو شکر که سالمی. از این به بعد حتماً با احتیاط بیشتری از این کوچهها رد شو.»
آنیا که میدانست فرصت طلاییاش همین حالا است، با نگاهی معصومانه به یور خیره شد و گفت: «راست میگید خانم... من واقعاً از این اتفاق خیلی ترسیدم. راستش...خیلی دوست دارم ازتون تشکر کنم. میشه اگه وقت دارید، اجازه بدید شما رو به یک ناهار ساده دعوت کنم؟ اینطوری می تونم کمی براتون جبران کنم .»
یور که از مهربانی و ادبِ این دختر کوچک جا خورده بود، با خجالت لبخندی زد و گفت: «اوه، نه! واقعاً نیازی نیست، من فقط کاری که باید رو انجام دادم...»
اما آنیا با اصرار ادامه داد: «خواهش میکنم، این کار باعث میشه من احساس بهتری داشته باشم. لطفاً قبول کنید.»
یور که نمیتوانست جلوی اصرار این دختر دوستداشتنی را بگیرد، گفت: «خب... اگه اینطوری میگی، حتماً قبول میکنم. خوشحال میشم.»
آنیا با خوشحالی لبخند زد: «خیلی ممنونم! پس من شما رو به اون رستوران نزدیکِ اینجا دعوت میکنم.»
پس از اینکه آنیا توانست تا حدودی با یور ارتباط برقرار کند، زمان خداحافظی فرا رسید. یور با لبخندی گرم از آنیا خداحافظی کرد و به سمت خانهاش رفت.
آنیا که حالا باید نقش خود را در مرحلهی اصلی بازی کامل میکرد، بلافاصله از یور فاصله گرفت. اما به محض اینکه از دیدرس یور خارج شد، چهرهی آرام و معصومانهاش تغییر کرد. او با سرعت به سمت گوشهای از کوچه که کمی دورتر بود دوید.
آنها را آنجا پیدا کرد؛ ناتسو که تمام این مدت نقش خود را با دقت اجرا کرده بود، حالا بر اثر شدتِ ، بیهوش روی زمین افتاده بود.
آنیا با سرعت به سمت ناتسو دوید و در حالی که نگرانی در چشمانش موج میزد، روی دو زانو کنار او نشست و پرسید: «هی! حالت خوبه؟»
ناتسو که هنوز در میانههایی از درد و ناله بود، با صدایی گرفته گفت: «فکر کنم... فکر کنم تمام استخونام شکست...»
آنیا با لحنی که ترکیبی از سرزنش و نگرانی بود، گفت: «بهت که گفته بودم مامان خیلی قویه! باید بیشتر مواظب میبودی.»
ناتسو چشمانش را باز کرد و با بدجنسیِ همیشگیاش جواب داد: «مواظب میبودم؟ دقیقاً مواظبِ چی؟ همین که تا الان نمردم، معنیش این نیست که از خودم مراقبت کردم؟»
آنیا که تا آن لحظه غرق در نگرانی و تعجب بود، با شنیدن این حرفِ ناتسو، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ریزریز خندید. در حالی که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، گفت: «آره خب... راست میگی!»
ناتسو که از این خندهی آنیا عصبی شده بود، با نگاهی تند به او خیره شد: «به خاطر جنابعالی لت و پار شدم، اونوقت تو میخندی؟!»
آنیا که هنوز از دیدن حال و روز ناتسو و این مکالمهی کوتاه، خندهاش گرفته بود، با لحنی ملایم گفت: «باشه، باشه... داداش بزرگه، ازت ممنونم!»
به محض اینکه آنیا کلمهی «داداش بزرگه» را به زبان آورد، انگار تمام خستگیهای ناتسو در یک لحظه پرید. لبخندی از سر رضایت روی لبانش نقش بست. او میدانست که این یعنی صلح برقرار شده است. ناتسو با شیطنت گفت: «تو خوب میدونی کی باید به من جایزه بدی، خواهر کوچیکه!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-آلما ویسکی - پارت ۵۰
....
یور با مهربانی سر تکان داد: «خدا رو شکر که سالمی. از این به بعد حتماً با احتیاط بیشتری از این کوچهها رد شو.»
آنیا که میدانست فرصت طلاییاش همین حالا است، با نگاهی معصومانه به یور خیره شد و گفت: «راست میگید خانم... من واقعاً از این اتفاق خیلی ترسیدم. راستش...خیلی دوست دارم ازتون تشکر کنم. میشه اگه وقت دارید، اجازه بدید شما رو به یک ناهار ساده دعوت کنم؟ اینطوری می تونم کمی براتون جبران کنم .»
یور که از مهربانی و ادبِ این دختر کوچک جا خورده بود، با خجالت لبخندی زد و گفت: «اوه، نه! واقعاً نیازی نیست، من فقط کاری که باید رو انجام دادم...»
اما آنیا با اصرار ادامه داد: «خواهش میکنم، این کار باعث میشه من احساس بهتری داشته باشم. لطفاً قبول کنید.»
یور که نمیتوانست جلوی اصرار این دختر دوستداشتنی را بگیرد، گفت: «خب... اگه اینطوری میگی، حتماً قبول میکنم. خوشحال میشم.»
آنیا با خوشحالی لبخند زد: «خیلی ممنونم! پس من شما رو به اون رستوران نزدیکِ اینجا دعوت میکنم.»
پس از اینکه آنیا توانست تا حدودی با یور ارتباط برقرار کند، زمان خداحافظی فرا رسید. یور با لبخندی گرم از آنیا خداحافظی کرد و به سمت خانهاش رفت.
آنیا که حالا باید نقش خود را در مرحلهی اصلی بازی کامل میکرد، بلافاصله از یور فاصله گرفت. اما به محض اینکه از دیدرس یور خارج شد، چهرهی آرام و معصومانهاش تغییر کرد. او با سرعت به سمت گوشهای از کوچه که کمی دورتر بود دوید.
آنها را آنجا پیدا کرد؛ ناتسو که تمام این مدت نقش خود را با دقت اجرا کرده بود، حالا بر اثر شدتِ ، بیهوش روی زمین افتاده بود.
آنیا با سرعت به سمت ناتسو دوید و در حالی که نگرانی در چشمانش موج میزد، روی دو زانو کنار او نشست و پرسید: «هی! حالت خوبه؟»
ناتسو که هنوز در میانههایی از درد و ناله بود، با صدایی گرفته گفت: «فکر کنم... فکر کنم تمام استخونام شکست...»
آنیا با لحنی که ترکیبی از سرزنش و نگرانی بود، گفت: «بهت که گفته بودم مامان خیلی قویه! باید بیشتر مواظب میبودی.»
ناتسو چشمانش را باز کرد و با بدجنسیِ همیشگیاش جواب داد: «مواظب میبودم؟ دقیقاً مواظبِ چی؟ همین که تا الان نمردم، معنیش این نیست که از خودم مراقبت کردم؟»
آنیا که تا آن لحظه غرق در نگرانی و تعجب بود، با شنیدن این حرفِ ناتسو، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و ریزریز خندید. در حالی که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، گفت: «آره خب... راست میگی!»
ناتسو که از این خندهی آنیا عصبی شده بود، با نگاهی تند به او خیره شد: «به خاطر جنابعالی لت و پار شدم، اونوقت تو میخندی؟!»
آنیا که هنوز از دیدن حال و روز ناتسو و این مکالمهی کوتاه، خندهاش گرفته بود، با لحنی ملایم گفت: «باشه، باشه... داداش بزرگه، ازت ممنونم!»
به محض اینکه آنیا کلمهی «داداش بزرگه» را به زبان آورد، انگار تمام خستگیهای ناتسو در یک لحظه پرید. لبخندی از سر رضایت روی لبانش نقش بست. او میدانست که این یعنی صلح برقرار شده است. ناتسو با شیطنت گفت: «تو خوب میدونی کی باید به من جایزه بدی، خواهر کوچیکه!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۴.۱k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط