𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۴
خشمش فروکش کرد و لحظهای از خودش شرمگین شد.
لیویا برگشت و با دیدن جونگکوک، با ذوق گفت:
ـ بیدار شدی؟؟ رفتمنون تست تازه بگیرم تا برای صبحانه بخوریم. و اینکه مجبور شدم بیاجازه ماشینتو بردارم، چون از اینجا تا مغازهها پیاده کلی راه بود. عام... پول هم نداشتم، پس از کارتت استفاده کردم. رمزشم چون موقع خرید کردن دیده بودم، یادم مونده بود.
حرفش تموم نشده بود که جونگکوک سریع اون رو در آغوش گرفت و عمیقاً موهاش رو بوسید.
• فکر کردم تنهام گذاشتی. برای همیشه.
لیویا که شوکه شده بود، منمنکنان گفت:
_ یااا! نکنه فکر کردی در رفتم؟
جونگکوک شرمگین لیویا رو از آغوشش فاصله داد و سرش رو پایین انداخت.
لیویا دستهای جونگکوک رو گرفت و بین دستهای خودش نگه داشت.
_ جونگکوک؟ من قرار نیست تنهات بذارم. بهت قول دادم که پیشت بمونم. حتی اگه یه روزی تو منو نخوای، بازم من میخوامت. حتی اگه صدمه ببینم، هم پای قولم هستم. من زیر قولم نمیزنم.
با دو انگشتش صورت جونگکوک رو بالا گرفت و با بلند شدن روی انگشتهای پاش، بوسهای به زیر لبش زد.
_ فقط مرگ من و ازت جدا میکنه... اینو خوب یادت باشه.
لبخند غمگین و ناراحت جونگکوک قلبش رو به درد میآورد.
_ هی... اینجوری نکن. من بهت قول دادم.
جونگکوک سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد.
+میدونم... دارم به این فکر میکنم که چطوری یه نفر میتونه اینقدر خوب با قلبم بازی کنه...
_ اگه تو بخوای، کل دنیا میره کنار و فقط تو توی زندگیم میمونی... خواهش میکنم عشقت دروغین نباشه.
_ نیست جونگکوک، باورم کن.
• تو دوستم داری؟
_ بیشتر از هر چیزی.
لیویا لبخند گرمی زد.
_ پس منم باورش میکنم. چون تو بهم دروغ نمیگی.
جونگکوک سرش رو پایین برد و بوسهی عمیقی به لبهاش زد.
• باورت دارم، لیویای من.
لیویا متقابلاً لبخندی زد و کمی عقب رفت.
_ برو دست و صورتتو بشور، من میز رو میچینم.
• هوم.
جونگکوک به سمت سرویس بهداشتی رفت و لیویا خریدهاش رو از پلاستیک بیرون آورد.
| فلشبک |
ماشین رو خاموش کرد و به سمت سوپرمارکت کوچیکی که اونجا قرار داشت رفت.
خریدش رو انجام داد و از مغازه خارج شد که چشمش به شخص آشنایی خورد.
ترسیده به گوشهی دیوار رفت تا نبینتش. گوشیش رو درآورد و از گوشه، عکس نامشخصی گرفت.
صبر کرد و وقتی دیگه اون شخص رو ندید، بهسرعت سوار ماشین شد و از اونجا دور شد.
توی مسیر خونه، کنار جادهای خلوت و پر از درخت، ماشین رو کنار زد و گوشیش رو درآورد.
شمارهی مینی رو گرفت.
_ مینی، عکسی که فرستادم رو دیدی؟
• دیدم، ولی اینجا چیکار میکنه؟ مگه نباید کره باشه؟
_ نمیدونم، لیویا... مراقب باش. حس میکنم یه چیزایی فهمیده.
لیویا کلافه غرید.
_ آخه از کجا؟ چجوری؟ غیرممکنه!
• اون به اندازهی کافی تیزه. مطمئن باش اگه قرار باشه همهچیز رو بدونه، از همون اول میفهمید. معلوم نیست توی مغزش چی میگذره.
_ حالا چیکار کنم؟
• خودت یه راهی پیدا کن، چون من هشدارم رو بهت دادم. بهت گفتم کارت اشتباهه.
_ باشه، باشه... خداحافظ.
گوشی رو قطع کرد و روی صندلی پرت کرد.
_ لعنتی!
| پایان فلشبک |
جونگکوک حولهی کوچیکی برداشت و بعد از خشک کردن دستهاش، پشت میز صبحانه نشست.
• عومم... چه میز وسوسهانگیزی!
_ همشو بخور.
• هی دختر، اضافهوزن میگیرم!
_ اگه قرار بود بگیری، با اون شام دیشبت گرفتی. اندازهی هیولا غذا خوردی!
• وقتی عصبی میشم، اشتهام باز میشه. چیکار کنم؟
لیویا دهنکجی کرد و ادای جونگکوک رو درآورد.
بهآرومی لقمهی توی دهنش رو میجوید که جونگکوک صداش زد.
+لیویا...؟
_ جانم؟
+چرا دیشب گفتی همهچیز رو فراموش کنم؟
_ چون... فکر میکردم بهترین راه برای خوب شدنت همینه.
+ یعنی... وقتی گفتی هنوزم به ههرا فکر میکنی، راست بود؟
_ ههرا بهعنوان یه خاطرهی تاریک و محو از بین نمیره، اما میبینی که جایگزین شد.
لیویا قیافهش کمی در هم رفت.
_ جایگزین.؟
+ آ نه، منظورم اینه که هرچقدر هم یه زمانی دوستش داشتم، الان.. الان همهی ذهنم پیش توئه. نمیخوام آسیب ببینی، نمیخوام گریه کنی، نمیخوام حالت بد باشه، چون... چون حال بدت دیوونم میکنه. میفهمی چی میگم؟
_ میفهمم.
جونگکوک سری به نشونهی مثبت تکون داد.
+خوبه.
لقمهی دیگهای برداشت و خورد.
_ برنامهت برای بعد چیه؟
+بعد چی؟
_ نمیدونم کی قراره از اینجا بریم یا تا کی اینجا میمونیم. اصلاً تهش قراره چی بشه؟
+ته تهش؟
_ ته تهش!
+ ته تهش قراره دوتا تابوت کنار همدیگه بگیریم.
_ هی! جدیام.
+منم جدیام. اگه قراره تا ته تهش باهم باشیم، بالاخره میمیریم دیگه؟
_ حالا با یه بچه، دو بچه، یه نوه... دوتا نوه!
+مسخره! نکنه نمیخوای برام بچه بیاری؟
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۴
خشمش فروکش کرد و لحظهای از خودش شرمگین شد.
لیویا برگشت و با دیدن جونگکوک، با ذوق گفت:
ـ بیدار شدی؟؟ رفتمنون تست تازه بگیرم تا برای صبحانه بخوریم. و اینکه مجبور شدم بیاجازه ماشینتو بردارم، چون از اینجا تا مغازهها پیاده کلی راه بود. عام... پول هم نداشتم، پس از کارتت استفاده کردم. رمزشم چون موقع خرید کردن دیده بودم، یادم مونده بود.
حرفش تموم نشده بود که جونگکوک سریع اون رو در آغوش گرفت و عمیقاً موهاش رو بوسید.
• فکر کردم تنهام گذاشتی. برای همیشه.
لیویا که شوکه شده بود، منمنکنان گفت:
_ یااا! نکنه فکر کردی در رفتم؟
جونگکوک شرمگین لیویا رو از آغوشش فاصله داد و سرش رو پایین انداخت.
لیویا دستهای جونگکوک رو گرفت و بین دستهای خودش نگه داشت.
_ جونگکوک؟ من قرار نیست تنهات بذارم. بهت قول دادم که پیشت بمونم. حتی اگه یه روزی تو منو نخوای، بازم من میخوامت. حتی اگه صدمه ببینم، هم پای قولم هستم. من زیر قولم نمیزنم.
با دو انگشتش صورت جونگکوک رو بالا گرفت و با بلند شدن روی انگشتهای پاش، بوسهای به زیر لبش زد.
_ فقط مرگ من و ازت جدا میکنه... اینو خوب یادت باشه.
لبخند غمگین و ناراحت جونگکوک قلبش رو به درد میآورد.
_ هی... اینجوری نکن. من بهت قول دادم.
جونگکوک سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد.
+میدونم... دارم به این فکر میکنم که چطوری یه نفر میتونه اینقدر خوب با قلبم بازی کنه...
_ اگه تو بخوای، کل دنیا میره کنار و فقط تو توی زندگیم میمونی... خواهش میکنم عشقت دروغین نباشه.
_ نیست جونگکوک، باورم کن.
• تو دوستم داری؟
_ بیشتر از هر چیزی.
لیویا لبخند گرمی زد.
_ پس منم باورش میکنم. چون تو بهم دروغ نمیگی.
جونگکوک سرش رو پایین برد و بوسهی عمیقی به لبهاش زد.
• باورت دارم، لیویای من.
لیویا متقابلاً لبخندی زد و کمی عقب رفت.
_ برو دست و صورتتو بشور، من میز رو میچینم.
• هوم.
جونگکوک به سمت سرویس بهداشتی رفت و لیویا خریدهاش رو از پلاستیک بیرون آورد.
| فلشبک |
ماشین رو خاموش کرد و به سمت سوپرمارکت کوچیکی که اونجا قرار داشت رفت.
خریدش رو انجام داد و از مغازه خارج شد که چشمش به شخص آشنایی خورد.
ترسیده به گوشهی دیوار رفت تا نبینتش. گوشیش رو درآورد و از گوشه، عکس نامشخصی گرفت.
صبر کرد و وقتی دیگه اون شخص رو ندید، بهسرعت سوار ماشین شد و از اونجا دور شد.
توی مسیر خونه، کنار جادهای خلوت و پر از درخت، ماشین رو کنار زد و گوشیش رو درآورد.
شمارهی مینی رو گرفت.
_ مینی، عکسی که فرستادم رو دیدی؟
• دیدم، ولی اینجا چیکار میکنه؟ مگه نباید کره باشه؟
_ نمیدونم، لیویا... مراقب باش. حس میکنم یه چیزایی فهمیده.
لیویا کلافه غرید.
_ آخه از کجا؟ چجوری؟ غیرممکنه!
• اون به اندازهی کافی تیزه. مطمئن باش اگه قرار باشه همهچیز رو بدونه، از همون اول میفهمید. معلوم نیست توی مغزش چی میگذره.
_ حالا چیکار کنم؟
• خودت یه راهی پیدا کن، چون من هشدارم رو بهت دادم. بهت گفتم کارت اشتباهه.
_ باشه، باشه... خداحافظ.
گوشی رو قطع کرد و روی صندلی پرت کرد.
_ لعنتی!
| پایان فلشبک |
جونگکوک حولهی کوچیکی برداشت و بعد از خشک کردن دستهاش، پشت میز صبحانه نشست.
• عومم... چه میز وسوسهانگیزی!
_ همشو بخور.
• هی دختر، اضافهوزن میگیرم!
_ اگه قرار بود بگیری، با اون شام دیشبت گرفتی. اندازهی هیولا غذا خوردی!
• وقتی عصبی میشم، اشتهام باز میشه. چیکار کنم؟
لیویا دهنکجی کرد و ادای جونگکوک رو درآورد.
بهآرومی لقمهی توی دهنش رو میجوید که جونگکوک صداش زد.
+لیویا...؟
_ جانم؟
+چرا دیشب گفتی همهچیز رو فراموش کنم؟
_ چون... فکر میکردم بهترین راه برای خوب شدنت همینه.
+ یعنی... وقتی گفتی هنوزم به ههرا فکر میکنی، راست بود؟
_ ههرا بهعنوان یه خاطرهی تاریک و محو از بین نمیره، اما میبینی که جایگزین شد.
لیویا قیافهش کمی در هم رفت.
_ جایگزین.؟
+ آ نه، منظورم اینه که هرچقدر هم یه زمانی دوستش داشتم، الان.. الان همهی ذهنم پیش توئه. نمیخوام آسیب ببینی، نمیخوام گریه کنی، نمیخوام حالت بد باشه، چون... چون حال بدت دیوونم میکنه. میفهمی چی میگم؟
_ میفهمم.
جونگکوک سری به نشونهی مثبت تکون داد.
+خوبه.
لقمهی دیگهای برداشت و خورد.
_ برنامهت برای بعد چیه؟
+بعد چی؟
_ نمیدونم کی قراره از اینجا بریم یا تا کی اینجا میمونیم. اصلاً تهش قراره چی بشه؟
+ته تهش؟
_ ته تهش!
+ ته تهش قراره دوتا تابوت کنار همدیگه بگیریم.
_ هی! جدیام.
+منم جدیام. اگه قراره تا ته تهش باهم باشیم، بالاخره میمیریم دیگه؟
_ حالا با یه بچه، دو بچه، یه نوه... دوتا نوه!
+مسخره! نکنه نمیخوای برام بچه بیاری؟
- ۳.۵k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط