من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟
آفرین! معرفت این است که ز من می گذری

طعنه ی غیر ندیدی که بسوزد دل تو
که بدانی که چه سخت است به خدا در به دری

خلوت عشق گزیدن هنر لب زدن است
لب من تر کن از آن جام لبان شکری

معرفت نیست من اینجا و تو آنجا و دلی
بگذاریم به امید نگاه دگری

درد و اندوه مرا تا قلم مرگ نوشت
قلم افسوس بخورد از من و این بی نظری
ما که رفتیم ولی این دل ناقابل ما هست
هست گرو پیش لبانت بخری یا نخری
دیدگاه ها (۱)

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم . . .وچکه چکه می چکم...به ...

قــــــــــــــــول داده بودم که بــــــــــــــــمانم تابخـ...

ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻤﺼﺪﺍ ﺑﺎﺷﺪﺑﮕﻮﯾﻢ" ﺟﺎﻥ " ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺯﺵ ...

ابری شده چشمم که دلی سیر بباردتا بعد تو دیگر به کسی دل نسپار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط