پارت
پارت ۴
# حلقه_سکوت
ات: ایشش برو بخواب
* تهیونگ رفت رو تخت و ات هم بعد چند مین رفت رو تخت و اون ور تر خوابید*
(صبح شود)
* ویو تهیونگ
با نوری که از پنجره میخوردم به چشم از خواب بیدار شود چند دقیقه تو جام بودم که چشم خورد به ات خیلی ناز بود خندم گرفته بود نگاهی به ساعت کردم ساعت ۷ صبح بود و ساعت ۹ صبح کلاس داشتم
آروم از جام پاشودم تا ات از خواب بیدار نشه و رفتم یه دوش بگیرم*
ویو ات
*برا ساعت هفت و نیم ساعت گذاشته بودم
توی خواب شیرینم بودم که ساعتم زنگ خورد و بیدار شودم نگاهی به اطرافم کردم تهیونگ نبود داشتم به گوشیم ور میرفتم که یهو دیدم تهیونگ از حمام آمده و فقط یه حوله دور کمرش بود*
ات: یااا این چه وضعیه
تهیونگ: مگه چیه؟
ات: چرا لخ*تی خجالت نمیکشی
تهیونگ: چرا باید خجالت بکشم
ات: ایشش پس میرم از اتاق بیرون لباس بپوش
تهیونگ: اینجا باشی هم فرقی نمیکنه چون زنمی
ات: پرو
ویو ات
* از اتاق رفتم بیرون داشتم صبحونه میخوردم که تهیونگ امد و رو به رو نشست*
تهیونگ : برام قهوه بیار
ات: جانم مگه خدمتکارم؟
تهیونگ: زنم که هستی برام قهوه بیار
* ات خواست بحث کنه ولی میدونست بی فایده هست پاشودم و با اخم براش قهوه درست کردم و بعد با شیطنت ریختم روش *
ات: وای ببخشید
تهیونگ: شیباللل میسوزه* داد*
*ات خنده شیطانی کرد*
تهیونگ: از قصد کردی نه* عصبی
* ات خنده ای کرد و الفرار *
تهیونگ: اگه بگیرمت
*تهیونگ رفت دنبال ات داشتن دنبال هم میدویدند که تهیونگ خیلی نزدیک ات شوده و بود و خواست اونو بگیره که پای ات رو مبل گیر کرد و افتاد و تهیونگ هم روش افتاد لحظه ای دوتاشون چشم تو چش شودن و تهیونگ داشت به ل*ب*ای ات نگاه میکرد*
ات: دارم له میشم پاشو
تهیونگ: ل*با*ت
ات: داری چی میگی پاشو
*تهیونگ محو بود و حواسش نبود چی میگی یه لحظه به خودش امد و سریع از روی ات پاشود و منگ رو زمین نشست*
ات: عاا تهیونگ دیرمون شودههه
* ات خواست بحث رو عوض کنه
با این حرف ات تهیونگ نگاهی به ساعت کرد*
تهیونگ: وای دیر شود
*تهیونگ و ات سریع صبحانه خوردن و هر کدومشون لباس پوشیدن جدا گانه به دانشگاه رفتن*
#اد_هه_این
لایک و کامنت یادت نره
# حلقه_سکوت
ات: ایشش برو بخواب
* تهیونگ رفت رو تخت و ات هم بعد چند مین رفت رو تخت و اون ور تر خوابید*
(صبح شود)
* ویو تهیونگ
با نوری که از پنجره میخوردم به چشم از خواب بیدار شود چند دقیقه تو جام بودم که چشم خورد به ات خیلی ناز بود خندم گرفته بود نگاهی به ساعت کردم ساعت ۷ صبح بود و ساعت ۹ صبح کلاس داشتم
آروم از جام پاشودم تا ات از خواب بیدار نشه و رفتم یه دوش بگیرم*
ویو ات
*برا ساعت هفت و نیم ساعت گذاشته بودم
توی خواب شیرینم بودم که ساعتم زنگ خورد و بیدار شودم نگاهی به اطرافم کردم تهیونگ نبود داشتم به گوشیم ور میرفتم که یهو دیدم تهیونگ از حمام آمده و فقط یه حوله دور کمرش بود*
ات: یااا این چه وضعیه
تهیونگ: مگه چیه؟
ات: چرا لخ*تی خجالت نمیکشی
تهیونگ: چرا باید خجالت بکشم
ات: ایشش پس میرم از اتاق بیرون لباس بپوش
تهیونگ: اینجا باشی هم فرقی نمیکنه چون زنمی
ات: پرو
ویو ات
* از اتاق رفتم بیرون داشتم صبحونه میخوردم که تهیونگ امد و رو به رو نشست*
تهیونگ : برام قهوه بیار
ات: جانم مگه خدمتکارم؟
تهیونگ: زنم که هستی برام قهوه بیار
* ات خواست بحث کنه ولی میدونست بی فایده هست پاشودم و با اخم براش قهوه درست کردم و بعد با شیطنت ریختم روش *
ات: وای ببخشید
تهیونگ: شیباللل میسوزه* داد*
*ات خنده شیطانی کرد*
تهیونگ: از قصد کردی نه* عصبی
* ات خنده ای کرد و الفرار *
تهیونگ: اگه بگیرمت
*تهیونگ رفت دنبال ات داشتن دنبال هم میدویدند که تهیونگ خیلی نزدیک ات شوده و بود و خواست اونو بگیره که پای ات رو مبل گیر کرد و افتاد و تهیونگ هم روش افتاد لحظه ای دوتاشون چشم تو چش شودن و تهیونگ داشت به ل*ب*ای ات نگاه میکرد*
ات: دارم له میشم پاشو
تهیونگ: ل*با*ت
ات: داری چی میگی پاشو
*تهیونگ محو بود و حواسش نبود چی میگی یه لحظه به خودش امد و سریع از روی ات پاشود و منگ رو زمین نشست*
ات: عاا تهیونگ دیرمون شودههه
* ات خواست بحث رو عوض کنه
با این حرف ات تهیونگ نگاهی به ساعت کرد*
تهیونگ: وای دیر شود
*تهیونگ و ات سریع صبحانه خوردن و هر کدومشون لباس پوشیدن جدا گانه به دانشگاه رفتن*
#اد_هه_این
لایک و کامنت یادت نره
- ۸.۲k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط