چند پارتی: وقتی حالت بد میشه
چند پارتی: وقتی حالت بد میشه
part³
گوشی توی دستای جونگکوک میلرزید.
اسمِ «یونا» روی صفحهی نمایش میدرخشید. جونگکوک با دستِ دیگهاش اشکاشو پاک کرد، یه نفسِ عمیقِ لرزون کشید و تماس رو وصل کرد. هنوز دهن باز نکرده بود که صدایِ پرانرژیِ یونا تو گوشش پیچید:
_ «جونگکوک؟ الو؟ ا.ت رسید؟ بهش بگو نگفتی میخوای سریع بری پیشش که تنها نمونه؟ نیمساعته دارم بهش زنگ میزنم جواب نمیده، گوشیش هم خاموش شده. کجایید شما؟ نکنه باز پیچوندید رفتید دور دور؟»
یونا تندتند حرف میزد و هر کلمهاش مثل یه خنجر میرفت تو قلبِ جونگکوک. جونگکوک بغضش ترکید و هقهقِ بیصدایی از گلوش خارج شد. با صدایِ گرفته و لرزون گفت:
_ «یونا... ا.ت... اون... اون بیمارستانه.»
سکوتِ وحشتناکی پشتِ خط حاکم شد. یونا با لکنت پرسید: «چ... چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟»
جونگکوک که دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه، با گریه ادامه داد:
_ «من... من احمق بودم یونا... داد زدم سرش... اونقدر فشارش دادم که... که بیهوش شد... الانم دکترها بردنش داخل، هیچ خبری ندارم...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدایِ جیغِ کوتاه و بعد قطع شدنِ گوشی رو شنید. یونا و جینا حتی معطل نکردن؛ همونطور که بودن، خودشونو رسوندن بیمارستان.
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ دویِ پاشنه کفشها توی راهروی خلوتِ بیمارستان پیچید. یونا و جینا با چشمایِ قرمز و چهرهیِ وحشتزده خودشونو رسوندن. یونا تا جونگکوک رو دید که یه گوشه مچاله شده و سرشو گذاشته بینِ دستاش، با عصبانیت رفت جلو و یقهشو گرفت:
_ «چیکارش کردی لعنتی؟ مگه نگفتم مراقبش باش؟»
جونگکوک حتی سرشو بلند نکرد، فقط میلرزید. همون لحظه صدایِ باز شدنِ درِ بخشِ مراقبتهای ویژه اومد. دکتر با یه قیافهیِ جدی و ماسکِ آویزون، از اتاق زد بیرون.
هر سه تاشون مثلِ برق گرفتهها از جا پریدن و دویدن سمتِ دکتر. جونگکوک که از همه بیتابتر بود، قبل از اینکه کسی چیزی بگه، با صدایِ خشدار و التماسگونهاش پرسید:
_ «دکتر... توروخدا... بگو حالش چطوره؟»
......
بفرماییددددد
ببخشید که خیلی دیر شد برای همین پارت بعدی رو هم میزارم
part³
گوشی توی دستای جونگکوک میلرزید.
اسمِ «یونا» روی صفحهی نمایش میدرخشید. جونگکوک با دستِ دیگهاش اشکاشو پاک کرد، یه نفسِ عمیقِ لرزون کشید و تماس رو وصل کرد. هنوز دهن باز نکرده بود که صدایِ پرانرژیِ یونا تو گوشش پیچید:
_ «جونگکوک؟ الو؟ ا.ت رسید؟ بهش بگو نگفتی میخوای سریع بری پیشش که تنها نمونه؟ نیمساعته دارم بهش زنگ میزنم جواب نمیده، گوشیش هم خاموش شده. کجایید شما؟ نکنه باز پیچوندید رفتید دور دور؟»
یونا تندتند حرف میزد و هر کلمهاش مثل یه خنجر میرفت تو قلبِ جونگکوک. جونگکوک بغضش ترکید و هقهقِ بیصدایی از گلوش خارج شد. با صدایِ گرفته و لرزون گفت:
_ «یونا... ا.ت... اون... اون بیمارستانه.»
سکوتِ وحشتناکی پشتِ خط حاکم شد. یونا با لکنت پرسید: «چ... چی؟ بیمارستان؟ چی شده؟»
جونگکوک که دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه، با گریه ادامه داد:
_ «من... من احمق بودم یونا... داد زدم سرش... اونقدر فشارش دادم که... که بیهوش شد... الانم دکترها بردنش داخل، هیچ خبری ندارم...»
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدایِ جیغِ کوتاه و بعد قطع شدنِ گوشی رو شنید. یونا و جینا حتی معطل نکردن؛ همونطور که بودن، خودشونو رسوندن بیمارستان.
هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدایِ دویِ پاشنه کفشها توی راهروی خلوتِ بیمارستان پیچید. یونا و جینا با چشمایِ قرمز و چهرهیِ وحشتزده خودشونو رسوندن. یونا تا جونگکوک رو دید که یه گوشه مچاله شده و سرشو گذاشته بینِ دستاش، با عصبانیت رفت جلو و یقهشو گرفت:
_ «چیکارش کردی لعنتی؟ مگه نگفتم مراقبش باش؟»
جونگکوک حتی سرشو بلند نکرد، فقط میلرزید. همون لحظه صدایِ باز شدنِ درِ بخشِ مراقبتهای ویژه اومد. دکتر با یه قیافهیِ جدی و ماسکِ آویزون، از اتاق زد بیرون.
هر سه تاشون مثلِ برق گرفتهها از جا پریدن و دویدن سمتِ دکتر. جونگکوک که از همه بیتابتر بود، قبل از اینکه کسی چیزی بگه، با صدایِ خشدار و التماسگونهاش پرسید:
_ «دکتر... توروخدا... بگو حالش چطوره؟»
......
بفرماییددددد
ببخشید که خیلی دیر شد برای همین پارت بعدی رو هم میزارم
- ۹۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط