🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹

🌹 نـــ✒ ــون وَ الْــــقَــلَــم 🌹
#آیه_های_جنون
#قسمت_سی_و_چهارم
#بخش_سوم
سپس بلند میشوم،چشمڪے نثارش میڪنم و میگویم:نتیجہ ے مذاڪرہ تونو بهم بگو!
یاسین ڪمے فڪر میڪند و با تردید مے پرسد:آخہ مامان و بابا میگن اینطور راحتے با خدا خوب نیست! میگن خدا تو آسموناس ڪہ همیشہ حواسمون باشہ اون از ما بالاترہ.
انگشت اشارہ ام را روے رگِ گردنش میگذارم،آرام نبض میزند.
_خدا اینجاست! بالا سرت نہ،ڪنارتہ!
ڪنجڪاو سرش را بہ سمت جایے ڪہ انگشتم را گذاشتہ ام خم میڪند،نگاهش را رو بہ من بالا میڪشد:تو از ڪجا میدونے؟!
_خودش گفتہ!
_بہ تو؟!
_نچ! بہ همہ،تو قرآن!
انگشتم را از روے گردنش برمیدارم،انگشت ڪوچڪش را بہ سمت گردنم مے برم.
همانطور ڪہ انگشتش را بہ جایے ڪہ نبض میزند مے چسبانم میگویم:گوش ڪن! صداے خداست!
با دقت گوش میدهد،انگشتش را محڪم تر مے چسباند:آرہ! تڪون تڪون میخورہ!
لبخند میزنم،او هم مثل من درڪ ڪردہ صداے زندگے صداے خداست و یا شاید این صداے خداست ڪہ ما بہ آن میگوییم‌ زندگے!
چند تقہ بر در میخورد،یاسین سریع دستش را میڪشد و میگوید:بلہ؟!
صداے یڪتا مے آید:اجازہ هست؟!
همانطور ڪہ موهاے یاسین را نوازش میڪنم میگویم:بفرمایید!
یڪتا و همتا وارد اتاق میشوند،همتا با لحن بانمڪے میگوید:مامانا رفتن تو فازِ زمان خودشون مام گفتیم بیایم پیش شما.
لبخند میزنم:خوب ڪارے ڪردید.
یاسین سریع ڪاپشنش را برمیدارد و بہ سمت ڪمد دیوارے میدود.
همتا و یڪتا روے تختم مے نشینند،من هم روے تخت یاسین.
یڪتا میگوید:آیہ! اون شب ڪہ اومدہ بودید خونہ مون یادم رفت شمارہ تو بگیرم.
_اووووم...اون موقع اصلا موبایل نداشتم!
همتا متعجب میگوید:جدے؟!
_اوهوم! بابا چند روز پیش برام خرید.
یاسین سریع میگوید:براے منم تبلت خریدہ!
ڪمے فڪر میڪند و ادامہ میدهد:ولے من شمارہ ندارم بهتون بدم!
من و همتا و یڪتا بهم نگاہ میڪنیم و میزنیم زیر خندہ.
یاسین با لبخند دندان نمایے بہ سمتمان مے آید و ڪنارِ من مے نشیند.
همتا میگوید:مطمئن باش اگہ بخوام شمارہ ے پسریو داشتہ باشم اون تویے یاسین.
یاسین بہ همتا خیرہ میشود:اگہ سیم ڪارت خریدم شمارہ مو برات میارم! ولے میدونے هنوز برام زودہ!
همتا ذوق زدہ میگوید:اے جانم! آخہ تو چرا انقد نمڪے بچہ؟!
با خندہ یاسین را بہ خودم میفشارم و میگویم:قند عسلہ!
_نمیتونم هم زمان دوتاش باشم آبجے!
یڪتا میگوید:برم نورا رو صدا بزنم؟!
میخواهم چیزے بگویم ڪہ یاسین زودتر دهان باز میڪند:حتما دارہ با طاها حرف میزنہ،حرفش تموم بشہ خودش میاد!
سرم را بہ نشانہ ے مثبت تڪان میدهم.
یاسین با حرص ادامہ میدهد:طاها رو از همہ مون بیشتر دوست دارہ!
یڪتا با شیطنت بہ من نگاہ میڪند و ادامہ میدهد:شاید آیہ ام از چند وقت دیگہ یڪے دیگہ رو بیشتر از همہ دوست داشتہ باشہ!
یاسین عصبے فریاد میزند:نہ خیر!
آرام میگویم:زشتہ داداشے!
با حرص نفسش را بیرون میدهد و یڪتا را نگاہ میڪند.
با آمدن صداے پدرم و آقاے عسگرے میگویم:داداشم تو برو پیش مردا! اینجا ما دخترا راحت باشیم.
یاسین‌ باشہ اے میگوید و از روے تخت بلند میشود،همانطور ڪہ بہ سمت در مے رود رو بہ یڪتا میگوید:ڪفشاے داداشتو میندازم سطل آشغال! تو غذا شم سوسڪ ڪش میریزم!
از خندہ روے تخت دراز میڪشم و جلوے دهانم را میگیرم،بہ قدرے جدے و بامزہ گفت ڪہ یڪتا و همتا یڪ لحظہ شوڪہ شدند!
یاسین با حرص در را میبندد،همتا آرام روے بازوے یڪتا میڪوبد:ترور بعدیشم خودتے!
همانطور ڪہ غش غش میخندم میگویم:اونم با حشرہ ڪش! مراقب باش اینجا چیزے نخورے!
یڪتا دستش را روے پیشانے اش میگذارد و بہ شانہ ے همتا تڪیہ میدهد:آخ! فڪ ڪنم چاے سمے خوردم!
همتا هلش میدهد:لوس نشو! اون موقع یاسین خونہ نبود.
برعڪس مادرشان،عجیب بہ دلم مے نشینند.
رفتارشان گرم و واقعیست،ڪنجڪاو نگاهش میڪنم.
با زبان لبم را تر میڪنم و ڪِشدار میگویم:یــڪــتــا!
نگاهم میڪند:جونم!
انگشتانم را درهم قفل میڪنم و سرم را ڪمے خم:میدونے من یڪم ڪنجڪاوم!
همتا اضافہ میڪند:یعنے فوضولہ!
با خندہ بالشت یاسین را بہ سمتش پرت میڪنم.
یڪتا میگوید:راحت باش حرفتو بزن،ما هم از خودتیم،سلسلہ گروہ فوضولنگدگان!
_اووووووم....آقاے عسگرے صدات ڪردن چے گفتن؟!
متعجب میگوید:بابا ڪِے صدام ڪرد؟!
_پدرت نہ!
مڪث میڪنم و ادامہ میدهم:برادرت!
لبخند شیطنت آمیزے میزند و میگوید:هادے رو میگے!
با خجالت میگویم:آرہ!
✍ 🏻 نویسنده:لیلے سلطانی
Instagram:Leilysoltaniii
دیدگاه ها (۲)

اشڪ رازیستـــلبخند رازیستـــعشق رازیستـــاشڪ ِ آن شب لبخند ِ...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹P⁴یک هفته گذشت.یک هفته‌ای که جونگکوک هر شب قبل از ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم ۱۳

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

اعتیاد من بهت.

دروغ شیرین پارت بیست و چهارم × اونییی من نمیخوام برم مدرسه م...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط