❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....
❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....
پارت ۶
لباس مناسبی پوشیدم وبه اسرار محیا که می گفت آرایش کن یکم ریمل زدم ویه رژ خیلی کم رنگ وباهم رفتیم پایین محیا رفت کنار عمه وباهاش مشغول حرف زدن شد آقا حسام که تو سالن نشسته بود بهم لبخند زدوگفت : بیا اینجا دخترم
کنارش نشستم دستی به موهام کشید وگفت : امروز چطور بود از اینجا خوشت میاد
- خیلی خوب بود .بله عمو اینجا رو خیلی دوست دارم
محیا اومد کنار من نشست وبا ذوق گفت : با مهرداد رفتیم بیرون خیلی وقت بودنرفته بودیم بیرون خوش گذشت
آقا حسام متعجب گفت : با مهرداد؟
مونا که داشت میوه پوست می گرفت گفت : تعجب کردی بابا
آقا حسام : خیلی
محسن ومهرداد با هم از پله ها اومدن پایین وکنار هم نشستن
آقا حسام با لبخند گفت : امروز دخترا رو بردی بیرون
مهرداد خندش گرفته بود گفت : چرا اجیبه براتون بابا
محیا دستمو گرفت ورفتیم رو یه مبل دیگه نشستیم
مامانم که داشت محسن ومهرداد رو نگاه می کرد گفت : راستی بچه ها چیکار می کنن
عمه : محسن که پیش باباش کار می کنه مهردادم درسش رو خونده امسال استراحته
مامان متعجب گفت : مگه مهرداد چند سالشه ؟
عمه خندید وگفت : مهرداد جهشی خونده نرگس جون واسه دکتراش می خواد بره خارج از کشور
محیا : فکر می کنی چند سالش باشه
- کی ؟
محیا : مهرداد رو میگم
- نمی دونم بیست هفت هشت
محیا : بیست دو سالشه دیونه
متعجب گفتم : واقعا ؟
خندید وگفت : آره چون خیلی باهوش بوده زود درسش رو تموم کرده فقط مونده دکتراش
- جالب بود
فاطمه خانم اومد کنار عمه وآروم گفت : خانم شام آماده است میز رو چیدیم
آقا حسام همه رو دعوت کرد رو میز شام تو سکوت وآرامش شام خوردیم بعد از شام مونا ازمون خواست که باهاش بریم تا اون آماده بشه منو محیا هم رفتیم وکلی سربه سرش گذاشتیم تا آماده شد وبعد رفتیم پایین محسن با شیطنت گفت : به به عروس خانم رو مبارک چقدرم خوشحاله
عمه : اِ محسن
مونا : خیلی لوسی محسن
محسن: چرامحمد نیومده
مهرداد : زنگ زدم تو راه هستن
صدای زنگ آیفون بلند شد المیرا خانم رفت در رو باز کرد وگفت : خانواده ای آقا حمیدن آقا
محسن : وای زلزله اومد ..
پارت ۶
لباس مناسبی پوشیدم وبه اسرار محیا که می گفت آرایش کن یکم ریمل زدم ویه رژ خیلی کم رنگ وباهم رفتیم پایین محیا رفت کنار عمه وباهاش مشغول حرف زدن شد آقا حسام که تو سالن نشسته بود بهم لبخند زدوگفت : بیا اینجا دخترم
کنارش نشستم دستی به موهام کشید وگفت : امروز چطور بود از اینجا خوشت میاد
- خیلی خوب بود .بله عمو اینجا رو خیلی دوست دارم
محیا اومد کنار من نشست وبا ذوق گفت : با مهرداد رفتیم بیرون خیلی وقت بودنرفته بودیم بیرون خوش گذشت
آقا حسام متعجب گفت : با مهرداد؟
مونا که داشت میوه پوست می گرفت گفت : تعجب کردی بابا
آقا حسام : خیلی
محسن ومهرداد با هم از پله ها اومدن پایین وکنار هم نشستن
آقا حسام با لبخند گفت : امروز دخترا رو بردی بیرون
مهرداد خندش گرفته بود گفت : چرا اجیبه براتون بابا
محیا دستمو گرفت ورفتیم رو یه مبل دیگه نشستیم
مامانم که داشت محسن ومهرداد رو نگاه می کرد گفت : راستی بچه ها چیکار می کنن
عمه : محسن که پیش باباش کار می کنه مهردادم درسش رو خونده امسال استراحته
مامان متعجب گفت : مگه مهرداد چند سالشه ؟
عمه خندید وگفت : مهرداد جهشی خونده نرگس جون واسه دکتراش می خواد بره خارج از کشور
محیا : فکر می کنی چند سالش باشه
- کی ؟
محیا : مهرداد رو میگم
- نمی دونم بیست هفت هشت
محیا : بیست دو سالشه دیونه
متعجب گفتم : واقعا ؟
خندید وگفت : آره چون خیلی باهوش بوده زود درسش رو تموم کرده فقط مونده دکتراش
- جالب بود
فاطمه خانم اومد کنار عمه وآروم گفت : خانم شام آماده است میز رو چیدیم
آقا حسام همه رو دعوت کرد رو میز شام تو سکوت وآرامش شام خوردیم بعد از شام مونا ازمون خواست که باهاش بریم تا اون آماده بشه منو محیا هم رفتیم وکلی سربه سرش گذاشتیم تا آماده شد وبعد رفتیم پایین محسن با شیطنت گفت : به به عروس خانم رو مبارک چقدرم خوشحاله
عمه : اِ محسن
مونا : خیلی لوسی محسن
محسن: چرامحمد نیومده
مهرداد : زنگ زدم تو راه هستن
صدای زنگ آیفون بلند شد المیرا خانم رفت در رو باز کرد وگفت : خانواده ای آقا حمیدن آقا
محسن : وای زلزله اومد ..
- ۸۰.۸k
- ۱۵ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط