𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:12
تو تمام زندگیت میخواستی یه زندگی خوب یا حداقل بهتر از مال خودت به برادرت بدی، کاری که پدر و مادرت نتونستن انجام بدن....
اما ازدواج،
عواقب دیگه ای هم داشت(اهم📿)
اما میتونستی برای برادرت، از خودتم مایه بزاری....
☆صبح☆
با پرتوی نور کوچیکی که از پنجره ای ۵×۱۰ cm بیرون میزد و روی صورتت می افتاد بیدار شدی....
بعد از تقریبا نیم ساعت یونجون وارد اتاق شد....
-خب، تصمیمت رو گرفتی؟
+آ....آره
-خب، با ارامش قضیه رو فیصَله میدی؟
+آره.....
-خوبه افرادم میبرنت خونه خودت، وسایلت رو جمع کن و بعد میری مدرسه و پرونده برادرت رو میگیری، یه مدرسه جدید براش پیدا کردم و در اخر جفتتون میاییدن اینجا
𝘱𝘢𝘳𝘵:12
تو تمام زندگیت میخواستی یه زندگی خوب یا حداقل بهتر از مال خودت به برادرت بدی، کاری که پدر و مادرت نتونستن انجام بدن....
اما ازدواج،
عواقب دیگه ای هم داشت(اهم📿)
اما میتونستی برای برادرت، از خودتم مایه بزاری....
☆صبح☆
با پرتوی نور کوچیکی که از پنجره ای ۵×۱۰ cm بیرون میزد و روی صورتت می افتاد بیدار شدی....
بعد از تقریبا نیم ساعت یونجون وارد اتاق شد....
-خب، تصمیمت رو گرفتی؟
+آ....آره
-خب، با ارامش قضیه رو فیصَله میدی؟
+آره.....
-خوبه افرادم میبرنت خونه خودت، وسایلت رو جمع کن و بعد میری مدرسه و پرونده برادرت رو میگیری، یه مدرسه جدید براش پیدا کردم و در اخر جفتتون میاییدن اینجا
- ۲۳۹
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط