.

.
چه خوش است بوی عشق از نفسِ نیازمندان
دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان

مگر آن‌که هردو چشمش همه عُمر بسته باشد
به ورع خلاص یابد ز فریبِ چشم بندان

نظری مُباح کردند و هزار خون معطل
دلِ عارفان ببُردند و قرارِ هوشمندان

اگر از کمندِ عشقت بروم کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است و
حیات بی تو زندان
اگرم نمی‌پسندی مدهم به دستِ دشمن
که من از تو برنگردم به جفای ناپسندان

نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندان سخن از دهانِ خندان

همه شاهدانِ عالم به تو عاشقند سعدی
که میانِ گرگ صلح است و میانِ گوسفندان
 
سعدی
دیدگاه ها (۰)

اژدهای کوچک پرسید: «اگه بعضی‌ها از من یا کار‌هام خوش‌شون نیا...

یجوری نباشه که تا دو قدم افتادین جلواونی که تو روزای سخت بهت...

پایانی برای قصه ها نیست...نه بره ها گرگ میشوند،نه گرگها سیر،...

عشـق اگـر روزِ ازل در دلِ دیـوانـه نبـودتـا ابـد زیـرِ فلَک،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط