تکاپو پارت 59:دیوار های بیمارستان
تکاپو پارت 59:دیوار های بیمارستان
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
بویِ تندِ مواد ضدعفونیکننده و صدایِ یکنواختِ دستگاههایِ مانیتورِ قلبی، فضایِ اتاقِ مراقبتهای ویژه را پر کرده بود. دامیان و آنیا، هر دو روی تختهای کنارِ هم دراز کشیده بودند، در حالی که غرق در گچ و پانسمان بودند. وقتی دامیان چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید، سقفِ سفیدِ بیمارستان بود. نگاهش را به سمتِ تختِ کناری چرخاند. آنیا آنجا بود؛ با صورتی رنگپریده و چشمانی که هنوز بسته بودند. دامیان با وجود دردی که در تمامِ بدنش میپیچید، تنها به سقف خیره شد. هیچ حرفی، هیچ نگاهی و حتی هیچ نشانهای از توجهِ عاطفی در آن لحظه نبود؛ فقط سکوتِ مطلقِ دو نفری که هنوز در شوکِ وحشتِ سقوط بودند.
نیمهشب، در حالی که چراغهای راهرو در حال خاموش شدن بودند، زنی با قدِ بلند و ظاهری کاملاً رسمی وارد اتاق شد. او «هندلر» بود. هندلر با خونسردیِ تمام به سمت مانیتورِ اتاق رفت. او به آرامی لپتاپِ دامیان را که در وسایلِ شخصیِ کنارِ تخت بود، باز کرد. با چند حرکتِ ماهرانه، تمامِ اسنادی که دامیان موفق نشده بود منتشر کند را بارگذاری کرد. با یک کلیکِ نهایی، رسواییِ داناوان دزموند در تمامِ خبرگزاریها و شبکههای اجتماعی پیچید. هندلر بدون اینکه حتی نگاهی به آنیا و دامیانِ بیهوش بیندازد، در سایهها ناپدید شد.
شبِ دوم، سکوتِ بیمارستان سنگینتر بود.ناگهان درِ اتاق به آرامی باز شد. دو سایهی سیاه با حرکاتِ بسیار سریع و حرفهای وارد شدند؛ آنها از نیروهای وفادار به داناوان بودند که برای پاکسازی آمده بودند. دامیان که نیمههوشیار بود، با شنیدنِ صدایِ خفیفِ لولایِ در، چشمانش را باز کرد. او حضورِ تهدید را حس کرد. وقتی دید یکی از آنها اسلحهاش را به سمت تختِ آنیا گرفت، دامیان با تمامِ توانِ باقیماندهاش، خودش را روی تختِ آنیا انداخت و او را در آغوش گرفت.
دامیان در گوشِ آنیا، با صدایی که از درد میلرزید، نجوا کرد: «حالا نوبتِ منه که ازت محافظت کنم!»
آنیا با شنیدنِ صدای او، وحشتزده چشمانش را باز کرد. با صدایی که به سختی شنیده میشد و پر از التماس بود، گفت: «نه!.. لطفاً…»
مردِ مسلح اسلحه را دقیقاً روی سرِ دامیان گرفت و انگشتش را روی ماشه فشرد. اما درست در همان لحظه، صدایِ شکستنِ در و فریادِ «داری چه غلطی میکنی؟!» در اتاق پیچید. یکی از افرادِ امنیتیِ بیمارستان با سرعتی غیرطبیعی به سمتِ مرد مسلح هجوم برد و پیش از آنکه ماشه کشیده شود، او را بر زمین کوبید.
آنیا در آن وضعیتِ گیج و منگ، سعی کرد تمرکزش را جمع کند. او به ذهنِ فردی که به سمتِ ضارب هجوم برده بود نفوذ کرد. افکارِ او مثلِ یک کتابِ باز برای آنیا خوانده میشد:«باید مطمئن بشم دامیان سالمه… اگر اینها یه خراش روی صورتِ آنیا بندازن، خودم شخصاً کارشون رو تموم میکنم… فقط چند ثانیه تا رسیدنِ تیمِ پشتیبان… آرامشات رو حفظ کن، لوید.»
آنیا چشمانش را گشاد کرد. او درست میدید؛ زیر آن لباسِ مبدلِ امنیتی، لوید فورجر بود که داشت از آنها محافظت میکرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
بویِ تندِ مواد ضدعفونیکننده و صدایِ یکنواختِ دستگاههایِ مانیتورِ قلبی، فضایِ اتاقِ مراقبتهای ویژه را پر کرده بود. دامیان و آنیا، هر دو روی تختهای کنارِ هم دراز کشیده بودند، در حالی که غرق در گچ و پانسمان بودند. وقتی دامیان چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که دید، سقفِ سفیدِ بیمارستان بود. نگاهش را به سمتِ تختِ کناری چرخاند. آنیا آنجا بود؛ با صورتی رنگپریده و چشمانی که هنوز بسته بودند. دامیان با وجود دردی که در تمامِ بدنش میپیچید، تنها به سقف خیره شد. هیچ حرفی، هیچ نگاهی و حتی هیچ نشانهای از توجهِ عاطفی در آن لحظه نبود؛ فقط سکوتِ مطلقِ دو نفری که هنوز در شوکِ وحشتِ سقوط بودند.
نیمهشب، در حالی که چراغهای راهرو در حال خاموش شدن بودند، زنی با قدِ بلند و ظاهری کاملاً رسمی وارد اتاق شد. او «هندلر» بود. هندلر با خونسردیِ تمام به سمت مانیتورِ اتاق رفت. او به آرامی لپتاپِ دامیان را که در وسایلِ شخصیِ کنارِ تخت بود، باز کرد. با چند حرکتِ ماهرانه، تمامِ اسنادی که دامیان موفق نشده بود منتشر کند را بارگذاری کرد. با یک کلیکِ نهایی، رسواییِ داناوان دزموند در تمامِ خبرگزاریها و شبکههای اجتماعی پیچید. هندلر بدون اینکه حتی نگاهی به آنیا و دامیانِ بیهوش بیندازد، در سایهها ناپدید شد.
شبِ دوم، سکوتِ بیمارستان سنگینتر بود.ناگهان درِ اتاق به آرامی باز شد. دو سایهی سیاه با حرکاتِ بسیار سریع و حرفهای وارد شدند؛ آنها از نیروهای وفادار به داناوان بودند که برای پاکسازی آمده بودند. دامیان که نیمههوشیار بود، با شنیدنِ صدایِ خفیفِ لولایِ در، چشمانش را باز کرد. او حضورِ تهدید را حس کرد. وقتی دید یکی از آنها اسلحهاش را به سمت تختِ آنیا گرفت، دامیان با تمامِ توانِ باقیماندهاش، خودش را روی تختِ آنیا انداخت و او را در آغوش گرفت.
دامیان در گوشِ آنیا، با صدایی که از درد میلرزید، نجوا کرد: «حالا نوبتِ منه که ازت محافظت کنم!»
آنیا با شنیدنِ صدای او، وحشتزده چشمانش را باز کرد. با صدایی که به سختی شنیده میشد و پر از التماس بود، گفت: «نه!.. لطفاً…»
مردِ مسلح اسلحه را دقیقاً روی سرِ دامیان گرفت و انگشتش را روی ماشه فشرد. اما درست در همان لحظه، صدایِ شکستنِ در و فریادِ «داری چه غلطی میکنی؟!» در اتاق پیچید. یکی از افرادِ امنیتیِ بیمارستان با سرعتی غیرطبیعی به سمتِ مرد مسلح هجوم برد و پیش از آنکه ماشه کشیده شود، او را بر زمین کوبید.
آنیا در آن وضعیتِ گیج و منگ، سعی کرد تمرکزش را جمع کند. او به ذهنِ فردی که به سمتِ ضارب هجوم برده بود نفوذ کرد. افکارِ او مثلِ یک کتابِ باز برای آنیا خوانده میشد:«باید مطمئن بشم دامیان سالمه… اگر اینها یه خراش روی صورتِ آنیا بندازن، خودم شخصاً کارشون رو تموم میکنم… فقط چند ثانیه تا رسیدنِ تیمِ پشتیبان… آرامشات رو حفظ کن، لوید.»
آنیا چشمانش را گشاد کرد. او درست میدید؛ زیر آن لباسِ مبدلِ امنیتی، لوید فورجر بود که داشت از آنها محافظت میکرد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۷۵
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط