Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۶
جیمین کمی به سمت او متمایل شد. فاصله بینشان آنقدر کم شده بود که سویون میتوانست عطر تلخ و خنک جیمین را حس کند. جیمین با صدای بم و خشداری گفت: «میدونی... بعضی وقتا فکر میکنم شاید تقدیر بوده که این بچه پشت درِ من گذاشته بشه... تا من مجبور بشم دنبال یه پرستار بگردم... و اون پرستار تو باشی.»
سویون ضربان قلبش را در گوشهایش میشنید. جیمین دست آزادش را آرام جلو آورد و تار مویی را که روی چشم سویون افتاده بود، پشت گوشش زد. انگشتان گرمش برای لحظهای پوست صورت سویون را لمس کرد و همان لمس کوتاه، مثل جرقه الکتریکی در بدن هر دو پیچید.
در همین لحظه حساس که نگاههایشان در هم قفل شده بود، ناگهان صدای وحشتناکی از آشپزخانه بلند شد!
«شتررررررررق!»
جیمین و سویون هر دو از جا پریدند. سولگی که شوکه شده بود، بیدار شد و با تمام قدرت شروع به جیغ زدن کرد. جیمین هول شده بود و سعی میکرد بچه را آرام کند که جینگ (Jin) با پیشبند صورتی و یک کفگیر در دست، دواندوان از آشپزخانه بیرون آمد.
جین با قیافهای وحشتزده داد زد: «جیمین! جیمین! من فقط میخواستم برای بچه فرنی درست کنم اما اون ظرف پیرکسِ گرونقیمتت... خب... فکر کنم به قطعات مساوی تقسیم شد!»
جیمین با حرص و در حالی که سعی میکرد گریه نوزاد را قطع کند، فریاد زد: «هیونگ! الان وقتِ آشپزی بود؟ زدی همه رو بیدار کردی!»
سویون که به صحنه دعوای جیمین و جین با آن قیافههای خندهدار نگاه میکرد، ناگهان زیر خنده زد. خندهاش آنقدر بلند و شیرین بود که جیمین و جین هر دو ساکت شدند و به او خیره گشتند.
سویون در حالی که اشک شوقش را پاک میکرد، گفت: «ببخشید... ولی شماها... شماها واقعاً دیوونهاید! بدیدش به من...»
او جلو رفت و سولگی را از آغوش جیمین گرفت. جیمین در حالی که به سویون نگاه میکرد، لبخند کجی زد. او در دلش میدانست که این هرجومرج، دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز داشت.
سویون در حالی که بچه را به اتاق میبرد، برگشت و به جیمین گفت: «راستی جیمینشی... اون حرفت درباره تقدیر... شاید حق با تو بود.» و بعد با یک چشمک شیطنتآمیز از اتاق خارج شد.
جیمین همانجا خشکش زد. قلبش جوری میتپید که انگار همین الان یک اجرای دو ساعته روی استیج را تمام کرده است.
Part ۶
جیمین کمی به سمت او متمایل شد. فاصله بینشان آنقدر کم شده بود که سویون میتوانست عطر تلخ و خنک جیمین را حس کند. جیمین با صدای بم و خشداری گفت: «میدونی... بعضی وقتا فکر میکنم شاید تقدیر بوده که این بچه پشت درِ من گذاشته بشه... تا من مجبور بشم دنبال یه پرستار بگردم... و اون پرستار تو باشی.»
سویون ضربان قلبش را در گوشهایش میشنید. جیمین دست آزادش را آرام جلو آورد و تار مویی را که روی چشم سویون افتاده بود، پشت گوشش زد. انگشتان گرمش برای لحظهای پوست صورت سویون را لمس کرد و همان لمس کوتاه، مثل جرقه الکتریکی در بدن هر دو پیچید.
در همین لحظه حساس که نگاههایشان در هم قفل شده بود، ناگهان صدای وحشتناکی از آشپزخانه بلند شد!
«شتررررررررق!»
جیمین و سویون هر دو از جا پریدند. سولگی که شوکه شده بود، بیدار شد و با تمام قدرت شروع به جیغ زدن کرد. جیمین هول شده بود و سعی میکرد بچه را آرام کند که جینگ (Jin) با پیشبند صورتی و یک کفگیر در دست، دواندوان از آشپزخانه بیرون آمد.
جین با قیافهای وحشتزده داد زد: «جیمین! جیمین! من فقط میخواستم برای بچه فرنی درست کنم اما اون ظرف پیرکسِ گرونقیمتت... خب... فکر کنم به قطعات مساوی تقسیم شد!»
جیمین با حرص و در حالی که سعی میکرد گریه نوزاد را قطع کند، فریاد زد: «هیونگ! الان وقتِ آشپزی بود؟ زدی همه رو بیدار کردی!»
سویون که به صحنه دعوای جیمین و جین با آن قیافههای خندهدار نگاه میکرد، ناگهان زیر خنده زد. خندهاش آنقدر بلند و شیرین بود که جیمین و جین هر دو ساکت شدند و به او خیره گشتند.
سویون در حالی که اشک شوقش را پاک میکرد، گفت: «ببخشید... ولی شماها... شماها واقعاً دیوونهاید! بدیدش به من...»
او جلو رفت و سولگی را از آغوش جیمین گرفت. جیمین در حالی که به سویون نگاه میکرد، لبخند کجی زد. او در دلش میدانست که این هرجومرج، دقیقاً همان چیزی است که به آن نیاز داشت.
سویون در حالی که بچه را به اتاق میبرد، برگشت و به جیمین گفت: «راستی جیمینشی... اون حرفت درباره تقدیر... شاید حق با تو بود.» و بعد با یک چشمک شیطنتآمیز از اتاق خارج شد.
جیمین همانجا خشکش زد. قلبش جوری میتپید که انگار همین الان یک اجرای دو ساعته روی استیج را تمام کرده است.
- ۴.۸k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط