داستان

#داستان
‏حاج‌ مهدی رسولی میگفت : چندوقت پیش نیمه شب رفتم سر مزار حاجی ،
عزیزی که ‎حاج قاسم وصیت کرده که او منو دفن کنه یه ادم اهل دلیِ بهش گفتم حاجی رو دیدی؟ خبری ازش داری؟ گفت اتفاقا یه چند شب پیش دیدمش تو خواب دستشو گذاشته بود زیر صورتش داشت بهم میخندید
گفتم حاجی ‎لحظه انفجار چجوری بود؟
سردار گفت انفجار؟
ما تو ماشین نشستیم
اصلا نفهمیدیم انفجار رو
گفتم چطور ؟!
سردار گفت : تو ماشین حرکت کردیم یهو دیدم
مولی الموحدین امیرالمؤمنین
صدام میزنه میگه بیا
دیدگاه ها (۱)

توجه توجه پست ویژه آمار ۲۵۰ پاسخ محکم وحیدشکریکپی با ذکر منب...

از زبان ا/تخواهرم با یونته برگشت داشت میخوابوندش که صدای ماش...

#چند‌پارتی ♡"ویو جیهوپ"شب، وقتی کنارم نفس می‌کشید، شهر از یا...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط