من مینویسم از غمم، اما تو رسوا میشوی
من مینویسم از غمم، اما تو رسوا میشوی
دیگر سراغم را نگیر! حالا که رویا میشوی
شاید که تو در خلوتم، یکبارِ دیگر پا نهی
مثل همین امشب که تو، در شعر من جا میشوی
ترسی درون من نبود؛ آن شب که دنیایم شدی
باور کن این درد مرا! فردا تو تنها میشوی!
جا میشود کنج دلم غم های بیپایان من
ترسیدم از رویای خود، تکرارِ فردا میشوی؟
شاید که اسم کوچکم، اینجا وُ آنجا بگذرد
دیگر نمیگویم، خودت، داری که پیدا میشوی!
دیگر سراغم را نگیر! حالا که رویا میشوی
شاید که تو در خلوتم، یکبارِ دیگر پا نهی
مثل همین امشب که تو، در شعر من جا میشوی
ترسی درون من نبود؛ آن شب که دنیایم شدی
باور کن این درد مرا! فردا تو تنها میشوی!
جا میشود کنج دلم غم های بیپایان من
ترسیدم از رویای خود، تکرارِ فردا میشوی؟
شاید که اسم کوچکم، اینجا وُ آنجا بگذرد
دیگر نمیگویم، خودت، داری که پیدا میشوی!
- ۵۲۵
- ۰۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط