باز روزی دیگر,تاریخ دیگری از نبودنت را در تقویم ورق میزنم
باز روزی دیگر,تاریخ دیگری از نبودنت را در تقویم ورق میزنم!باز هم تاریخ مکرر مجنون های ولگرد!!
تعبیر تلخ قهوه ی تا صبح بیدار,همان تعبیر خوابی ست که نیمه شب در پشت پلک ها,اتاق خالی از تورا به رخ می کشد.
چه فرقی میکند پنجره ی اتاق باز باشد یا بسته؟زمانی که بوی مرگ از سمتو سوی در استشمام میشود,همان در که قاب لحظه ی رفتنت به دیوار است و دیگر میلی به باز کردنش نیست!
با تو, آینه ی سکوت را فریاد میدیدم!اما امروز باید به فکر سکوت تازه ای بود,چرا که دیگر حرفی برای گفتن نیست.
یک جرعه!فقط یک جرعه زندگی بس بود تا تمامم را مسته بودن,در قایق روانه به پیچ و شکن گیسویت کنم!اما یک من! در تمامم مرده است!
من هایی که قفل و زنجیر روزگار را به پا بسته اند و تو! پر گشوده ای از میان زیرو روی این نبض مرده,و اکنون این "من"همان خط ممتد ضربان بدون یک "تو"است!
من قول داده ام!قول داده ام مرده باقی بمانم.
زنده بودن نقص زندگیست!با مرگ تکمیل خواهمش کرد,یک مرگ مبارک با "تو"...!
کسی چه میداند؟شاید من اهل دنیای پس از اینم!آخرین مسافر پاییز!آخرین برگ افتاده از دفتر سرنوشت!
و گله ای به اندازه ی یک بغض دارم! از کاسه آبی که نگفت:مگر او برای برگشتن میرود؟
پس از این بگویید آب پشت سر مسافر را نگه دارند!!شاید که روزی آتش فراغ ابدیت را فرو نشاند!
و همچنان تقویم "من"ورق میخورد به امید رسیدن به تاریخ آشنایی با "تو"...!
#Me
تعبیر تلخ قهوه ی تا صبح بیدار,همان تعبیر خوابی ست که نیمه شب در پشت پلک ها,اتاق خالی از تورا به رخ می کشد.
چه فرقی میکند پنجره ی اتاق باز باشد یا بسته؟زمانی که بوی مرگ از سمتو سوی در استشمام میشود,همان در که قاب لحظه ی رفتنت به دیوار است و دیگر میلی به باز کردنش نیست!
با تو, آینه ی سکوت را فریاد میدیدم!اما امروز باید به فکر سکوت تازه ای بود,چرا که دیگر حرفی برای گفتن نیست.
یک جرعه!فقط یک جرعه زندگی بس بود تا تمامم را مسته بودن,در قایق روانه به پیچ و شکن گیسویت کنم!اما یک من! در تمامم مرده است!
من هایی که قفل و زنجیر روزگار را به پا بسته اند و تو! پر گشوده ای از میان زیرو روی این نبض مرده,و اکنون این "من"همان خط ممتد ضربان بدون یک "تو"است!
من قول داده ام!قول داده ام مرده باقی بمانم.
زنده بودن نقص زندگیست!با مرگ تکمیل خواهمش کرد,یک مرگ مبارک با "تو"...!
کسی چه میداند؟شاید من اهل دنیای پس از اینم!آخرین مسافر پاییز!آخرین برگ افتاده از دفتر سرنوشت!
و گله ای به اندازه ی یک بغض دارم! از کاسه آبی که نگفت:مگر او برای برگشتن میرود؟
پس از این بگویید آب پشت سر مسافر را نگه دارند!!شاید که روزی آتش فراغ ابدیت را فرو نشاند!
و همچنان تقویم "من"ورق میخورد به امید رسیدن به تاریخ آشنایی با "تو"...!
#Me
- ۷.۹k
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط