𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p12
جونگکوک خندید و موهای تهیونگ رو به هم ریخت:« وای، یعنی انقدر دوسش داری ؟ پس من فردا میبرمت یه رستوران خوب غذای خوشمزه بخوریم، خوبه؟»
تهیونگ سر تکون داد.
جونگکوک دست از به هم ریختن موهای ابریشمی تهیونگ برداشت و مچ دست تهیونگ رو آروم با انگشت شصت و اشارش گرفت:« خب، پس بریم بخوابیم که زود فردا بشه و بریم رستوران، قبوله؟»
تهیونگ لبخند زد:« ارهه! »
جونگکوک از روی مبل بلند شد و تهیونگ پشت سرش همین کار رو تکرار کرد.
جونگکوک سمت تهیونگ برگشت:« نمی‌خوای اتاقتو نشونم بدی؟»
تهیونگ دوید و دست جونگکوک رو گرفت و دنبال خودش کشید.
در اتاق رو باز کرد. اتاق برای یه بچه خیلی ساده و خالی بود. همون‌طور که تهیونگ گفته بود هیچ خبری از اسباب بازی نبود.
جونگکوک نگاهی به دیوارهای سرد و خالی انداخت، اما خیلی زود لبخند زد و به سمت تهیونگ برگشت:«‌ واوو. خوش به حالت که همچین اتاقی داری تهیونگ! میخوای با پروانه ی شکلاتیمون اتاقت رو شریک بشی؟»
تهیونگ نگاهی به اتاقش انداخت:« چطوری؟»
جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم، مثلا نظرت چیه به سقف اتاقت، بالای تختت بچسبونیمش؟»
تهیونگ لبخند زد:« ارههه دوست دارممم! »
جونگکوک خیلی سریع از اتاق خارج شد و پروانه ای که با تهیونگ کشیده بود و دور بُری کرده بود رو برداشت و سمت اتاق برگشت.
تهیونگ نگاهی به پروانه ی کاغذی توی دست جونگکوک انداخت. سرش رو سمت سقف بالا گرفت.
بعد دستش رو دراز کرد تا فاصله ی دستش تا سقف رو بسنجه. با دیدن اون فاصله ی نسبتا زیاده دستش تا سقف لبخندش محو‌ شد:«فکر کنم.. فکر کنم خودت... خودت باید بچسبونیش. »
جونگکوک که به دیوار تکیه داده بود جلو اومد و کنار تهیونگ ایستاد:« میخوای کمکت کنم؟»
تهیونگ نگاهش رو از سقف گرفت. برق چشماش برگشت و به جونگکوک نگاه کرد:« چطوری؟»
جونگکوک با حرکتی سریع تهیونگ رو بلند کرد:« اینطوری! »
تهیونگ لبخند زد. با لمس پروانه ی کاغذی، موی تنش سیخ شد. پروانه رو آروم به سقف چسبوند. بعد دستش رو روی پروانه کشید تا مطمئن شه به قدری خوب چسبیده باشه که کنده نشه.
جونگکوک تهیونگ رو زمین گذاشت:« فکر کنم پروانه خیلی تورو دوست داره که به سقف چسبیده و فرار نمیکنه، اینطور نیست؟»
تهیونگ با چهره ای سوالی، دهنش که از حرف جونگکوک‌ نیمه باز مونده بود و چشم هاش که گشاد شده بودن نگاهش رو به پروانه داد:« یعنی به خاطر چسب نیست؟»
جونگکوک لبخندی زد :« اومم، نمی‌دونم! یعنی به منم چسب زدی که نمیتونم ولت کنم؟»

حس میکنم با یه سریا هم بد حرف زدم امروز💁🏻‍♀️ ببخشید خوشگلا. آخه امروز بیدار شدم دیدم پریودم- بعد اینترنتم تموم شد الان تازه اینترنت خریدم.دو سه بار با اینترنت خواهرم اومدم
دیدگاه ها (۲۷)

تهکوک توی فیکشن جدیدمون. کپشننن

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p11 جونگکوک نگاهش رو اول به سقف و بع...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p4جونگکوک کمی فکر کرد:« اومم... این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط