وارث سایهها — پارت ۱۱
وارث سایهها — پارت ۱۱
صدای باران روی شیشههای بلند عمارت میپیچید. ات کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد. از وقتی وارد دنیای جونگکوک شده بود، دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود؛ دنیایی پر از راز، قدرت و سایههایی که هر لحظه ممکن بود از پشت سر ظاهر شوند.
در باز شد.
ات بدون اینکه برگردد گفت:
«میدونستم تویی...»
جونگکوک آرام وارد اتاق شد. کت مشکیاش را کنار گذاشت و چند لحظه فقط به سما نگاه کرد.
«چرا نخوابیدی؟»
ات لبخند کوچکی زد.
«چون هر بار که چشمامو میبندم، یادم میاد تو چه خطرهایی رو پشت سر میذاری.»
چهرهی جونگکوک برای لحظهای تغییر کرد. او که همیشه برای دیگران سرد و بیاحساس بود، جلوی سما آن دیوارها را پایین میآورد.
ات.. تو نباید وارد این دنیا میشدی.»
ات برگشت و مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«اما شدم. و دیگه نمیخوام فقط کسی باشم که پشت در منتظر میمونه.»
قبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای گوشیاش بلند شد. یکی از افرادش خبری آورده بود؛ کسی از گذشته برگشته بود و قصد داشت همه چیز را خراب کند.
جونگکوک تماس را قطع کرد و نگاهش جدی شد.
ات فهمید اتفاقی افتاده.
«چی شده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
«کسی که فکر میکردیم برای همیشه رفته... برگشته.»
همان لحظه، در اتاق باز شد و یکی از دوستان نزدیک جونگکوک وارد شد.
«رئیس... عکسش پیدا شده.»
صفحهی گوشی را نشان داد.
ات با دیدن عکس، خشکش زد.
چون آن شخص... کسی بود که سما فکر میکرد دیگر هرگز او را نمیبیند.
جونگکوک متوجه تغییر چهرهی سما شد.
«تو میشناسیش؟»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
ات آرام گفت:
«آره... اون بخشی از گذشتهی منه.»
و برای اولین بار، جونگکوک فهمید شاید تنها کسی نباشد که رازهای پنهان دارد...
ادامه دارد...
صدای باران روی شیشههای بلند عمارت میپیچید. ات کنار پنجره ایستاده بود و به چراغهای شهر نگاه میکرد. از وقتی وارد دنیای جونگکوک شده بود، دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود؛ دنیایی پر از راز، قدرت و سایههایی که هر لحظه ممکن بود از پشت سر ظاهر شوند.
در باز شد.
ات بدون اینکه برگردد گفت:
«میدونستم تویی...»
جونگکوک آرام وارد اتاق شد. کت مشکیاش را کنار گذاشت و چند لحظه فقط به سما نگاه کرد.
«چرا نخوابیدی؟»
ات لبخند کوچکی زد.
«چون هر بار که چشمامو میبندم، یادم میاد تو چه خطرهایی رو پشت سر میذاری.»
چهرهی جونگکوک برای لحظهای تغییر کرد. او که همیشه برای دیگران سرد و بیاحساس بود، جلوی سما آن دیوارها را پایین میآورد.
ات.. تو نباید وارد این دنیا میشدی.»
ات برگشت و مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«اما شدم. و دیگه نمیخوام فقط کسی باشم که پشت در منتظر میمونه.»
قبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای گوشیاش بلند شد. یکی از افرادش خبری آورده بود؛ کسی از گذشته برگشته بود و قصد داشت همه چیز را خراب کند.
جونگکوک تماس را قطع کرد و نگاهش جدی شد.
ات فهمید اتفاقی افتاده.
«چی شده؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد، بعد گفت:
«کسی که فکر میکردیم برای همیشه رفته... برگشته.»
همان لحظه، در اتاق باز شد و یکی از دوستان نزدیک جونگکوک وارد شد.
«رئیس... عکسش پیدا شده.»
صفحهی گوشی را نشان داد.
ات با دیدن عکس، خشکش زد.
چون آن شخص... کسی بود که سما فکر میکرد دیگر هرگز او را نمیبیند.
جونگکوک متوجه تغییر چهرهی سما شد.
«تو میشناسیش؟»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
ات آرام گفت:
«آره... اون بخشی از گذشتهی منه.»
و برای اولین بار، جونگکوک فهمید شاید تنها کسی نباشد که رازهای پنهان دارد...
ادامه دارد...
- ۲۱۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط