امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟔
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
نور خاکستری و سردی از پشت پردههای ضخیم اتاق وارد میشد و فضای اتاق را نیمه تاریک نگه داشته بود. آیلین مدتها بود بیدار شده بود اما هنوز روی تخت نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود.
دیشب را تقریباً نخوابیده بود.
صدای آن زن هنوز در ذهنش میپیچید.
«سلام، کوکی.»
لحنش آرام بود، اما چیزی در آن صدا وجود داشت که باعث میشد پوست آیلین مورمور شود. انگار آن زن دقیقاً میدانست چه تأثیری میگذارد.
آیلین آهی کشید و از تخت پایین آمد.
خانه عجیب ساکت بود.
وقتی از اتاق بیرون رفت و به سمت پلهها قدم برداشت، صدای حرف زدن مردها از طبقه پایین میآمد. صدای بم و جدی جونکوک را هم تشخیص داد.
آرام از پلهها پایین رفت.
چند نفر از مردهای جونکوک در سالن ایستاده بودند. وقتی آیلین را دیدند، لحظهای مکث کردند.
جونکوک پشت به پلهها ایستاده بود.
کت سیاه پوشیده بود و انگار آماده بیرون رفتن بود.
یکی از مردها گفت:
«ما هنوز ردش رو کامل پیدا نکردیم.»
جونکوک با صدایی سرد جواب داد:
«پیداش کنید.»
همان لحظه متوجه حضور آیلین شد.
سرش را برگرداند.
چشمهای تیرهاش چند ثانیه روی صورت آیلین ثابت ماند.
«بیدار شدی.»
آیلین آرام گفت:
«آره.»
مردهای دیگر بیصدا از سالن خارج شدند و فضا خلوتتر شد.
آیلین چند قدم جلو آمد.
«دیشب...»
جملهاش نیمهکاره ماند.
جونکوک انگار میدانست میخواهد چه بپرسد.
«اون زن.»
آیلین ادامه داد:
«میره.»
جونکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
«نباید درگیرش شی.»
آیلین اخم کرد.
«ولی اون گفت چیزی هست که مال اونه.»
چشمهای جونکوک کمی باریک شد.
«اون همیشه همینطوری حرف میزنه.»
آیلین با تردید پرسید:
«اکست بوده؟»
چند ثانیه سکوت شد.
جونکوک بالاخره گفت:
«بوده.»
کلمه کوتاه بود اما سنگین.
آیلین دستهایش را در هم قفل کرد.
«پس چرا برگشته؟»
جونکوک نگاهش را از او گرفت و به پنجره خیره شد.
«چون میره هیچوقت چیزی رو رها نمیکنه.»
در همان لحظه صدای بوق ماشین از بیرون عمارت بلند شد.
یکی از مردها سریع وارد شد.
«رئیس.»
جونکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«چی شده؟»
مرد گفت:
«یه ماشین جلوی در ایستاده.»
چشمهای جونکوک تیره شد.
«کیه؟»
مرد نفس کوتاهی کشید.
«میگه خودش باید با شما حرف بزنه.»
آیلین حس بدی پیدا کرد.
جونکوک چند ثانیه کاملاً بیحرکت ایستاد.
بعد خیلی آرام گفت:
«بیارش داخل.»
دل آیلین تندتر زد.
چند دقیقه بعد صدای قدمهایی در راهروی عمارت پیچید.
و بعد در بزرگ سالن باز شد.
اول دو مرد وارد شدند.
و بعد...
او.
زن قدبلندی با موهای مشکی بلند و صاف که مثل آبشار روی شانههایش ریخته بود. کت بلند قرمز پوشیده بود و لبخند آرامی روی لبهایش بود.
اما آن لبخند اصلاً گرم نبود.
چشمهایش مستقیم روی جونکوک قفل شد.
«سلام، کوکی.»
صدایش دقیقاً همان صدای دیشب بود.
آیلین ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
میره چند قدم جلو آمد.
نگاهش آرام از روی جونکوک عبور کرد و روی آیلین ایستاد.
چند ثانیه او را بررسی کرد.
از سر تا پا.
لبخندش کمی عمیقتر شد.
«پس این همون دختره؟»
آیلین اخم کرد.
جونکوک فوراً گفت:
«ازش دور بمون.»
میره خندید.
«هنوز هم همونقدر حساس شدی.»
بعد بدون اینکه اجازه بگیرد چند قدم دیگر جلو آمد و درست روبهروی آیلین ایستاد.
آنقدر نزدیک که آیلین میتوانست بوی عطر تندش را حس کند.
چشمهای تیرهاش مستقیم در چشمهای آیلین قفل شد.
«اسمت چیه؟»
آیلین با صدای آرام اما محکم گفت:
«آیلین.»
میره سرش را کمی کج کرد.
«قشنگه.»
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
«ببینیم چقدر دوام میاری، آیلین.»
قبل از اینکه آیلین چیزی بگوید، دست قویای دور بازوی او پیچید.
جونکوک بود.
او آیلین را یک قدم عقب کشید.
چشمهایش حالا کاملاً خطرناک شده بود.
«گفتم ازش دور بمون.»
میره فقط لبخند زد.
اما این بار نگاهش سردتر بود.
«میبینم که خیلی سریع جای منو پر کردی.»
جونکوک هیچ جوابی نداد.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد میره آرام گفت:
«ولی نگران نباش.»
چشمهایش دوباره به آیلین برگشت.
«من عجلهای ندارم.»
و وقتی این جمله را گفت، آیلین ناگهان فهمید...
این زن برای یک دیدار ساده برنگشته بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟔
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐑𝐨𝐬𝐡𝐚
صبح هنوز کامل روشن نشده بود.
نور خاکستری و سردی از پشت پردههای ضخیم اتاق وارد میشد و فضای اتاق را نیمه تاریک نگه داشته بود. آیلین مدتها بود بیدار شده بود اما هنوز روی تخت نشسته بود و به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود.
دیشب را تقریباً نخوابیده بود.
صدای آن زن هنوز در ذهنش میپیچید.
«سلام، کوکی.»
لحنش آرام بود، اما چیزی در آن صدا وجود داشت که باعث میشد پوست آیلین مورمور شود. انگار آن زن دقیقاً میدانست چه تأثیری میگذارد.
آیلین آهی کشید و از تخت پایین آمد.
خانه عجیب ساکت بود.
وقتی از اتاق بیرون رفت و به سمت پلهها قدم برداشت، صدای حرف زدن مردها از طبقه پایین میآمد. صدای بم و جدی جونکوک را هم تشخیص داد.
آرام از پلهها پایین رفت.
چند نفر از مردهای جونکوک در سالن ایستاده بودند. وقتی آیلین را دیدند، لحظهای مکث کردند.
جونکوک پشت به پلهها ایستاده بود.
کت سیاه پوشیده بود و انگار آماده بیرون رفتن بود.
یکی از مردها گفت:
«ما هنوز ردش رو کامل پیدا نکردیم.»
جونکوک با صدایی سرد جواب داد:
«پیداش کنید.»
همان لحظه متوجه حضور آیلین شد.
سرش را برگرداند.
چشمهای تیرهاش چند ثانیه روی صورت آیلین ثابت ماند.
«بیدار شدی.»
آیلین آرام گفت:
«آره.»
مردهای دیگر بیصدا از سالن خارج شدند و فضا خلوتتر شد.
آیلین چند قدم جلو آمد.
«دیشب...»
جملهاش نیمهکاره ماند.
جونکوک انگار میدانست میخواهد چه بپرسد.
«اون زن.»
آیلین ادامه داد:
«میره.»
جونکوک لحظهای سکوت کرد.
بعد گفت:
«نباید درگیرش شی.»
آیلین اخم کرد.
«ولی اون گفت چیزی هست که مال اونه.»
چشمهای جونکوک کمی باریک شد.
«اون همیشه همینطوری حرف میزنه.»
آیلین با تردید پرسید:
«اکست بوده؟»
چند ثانیه سکوت شد.
جونکوک بالاخره گفت:
«بوده.»
کلمه کوتاه بود اما سنگین.
آیلین دستهایش را در هم قفل کرد.
«پس چرا برگشته؟»
جونکوک نگاهش را از او گرفت و به پنجره خیره شد.
«چون میره هیچوقت چیزی رو رها نمیکنه.»
در همان لحظه صدای بوق ماشین از بیرون عمارت بلند شد.
یکی از مردها سریع وارد شد.
«رئیس.»
جونکوک بدون اینکه برگردد گفت:
«چی شده؟»
مرد گفت:
«یه ماشین جلوی در ایستاده.»
چشمهای جونکوک تیره شد.
«کیه؟»
مرد نفس کوتاهی کشید.
«میگه خودش باید با شما حرف بزنه.»
آیلین حس بدی پیدا کرد.
جونکوک چند ثانیه کاملاً بیحرکت ایستاد.
بعد خیلی آرام گفت:
«بیارش داخل.»
دل آیلین تندتر زد.
چند دقیقه بعد صدای قدمهایی در راهروی عمارت پیچید.
و بعد در بزرگ سالن باز شد.
اول دو مرد وارد شدند.
و بعد...
او.
زن قدبلندی با موهای مشکی بلند و صاف که مثل آبشار روی شانههایش ریخته بود. کت بلند قرمز پوشیده بود و لبخند آرامی روی لبهایش بود.
اما آن لبخند اصلاً گرم نبود.
چشمهایش مستقیم روی جونکوک قفل شد.
«سلام، کوکی.»
صدایش دقیقاً همان صدای دیشب بود.
آیلین ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
میره چند قدم جلو آمد.
نگاهش آرام از روی جونکوک عبور کرد و روی آیلین ایستاد.
چند ثانیه او را بررسی کرد.
از سر تا پا.
لبخندش کمی عمیقتر شد.
«پس این همون دختره؟»
آیلین اخم کرد.
جونکوک فوراً گفت:
«ازش دور بمون.»
میره خندید.
«هنوز هم همونقدر حساس شدی.»
بعد بدون اینکه اجازه بگیرد چند قدم دیگر جلو آمد و درست روبهروی آیلین ایستاد.
آنقدر نزدیک که آیلین میتوانست بوی عطر تندش را حس کند.
چشمهای تیرهاش مستقیم در چشمهای آیلین قفل شد.
«اسمت چیه؟»
آیلین با صدای آرام اما محکم گفت:
«آیلین.»
میره سرش را کمی کج کرد.
«قشنگه.»
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
«ببینیم چقدر دوام میاری، آیلین.»
قبل از اینکه آیلین چیزی بگوید، دست قویای دور بازوی او پیچید.
جونکوک بود.
او آیلین را یک قدم عقب کشید.
چشمهایش حالا کاملاً خطرناک شده بود.
«گفتم ازش دور بمون.»
میره فقط لبخند زد.
اما این بار نگاهش سردتر بود.
«میبینم که خیلی سریع جای منو پر کردی.»
جونکوک هیچ جوابی نداد.
سکوت سنگینی بینشان افتاد.
بعد میره آرام گفت:
«ولی نگران نباش.»
چشمهایش دوباره به آیلین برگشت.
«من عجلهای ندارم.»
و وقتی این جمله را گفت، آیلین ناگهان فهمید...
این زن برای یک دیدار ساده برنگشته بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۵k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط