تغییرات زیادی در جونگکوک دیده میشد
تغییرات زیادی در جونگکوک دیده میشد
صورتش بیشتر از همیشه خسته و در
آمیخته.
هیکل بزرگ تر و ورزیده تر .
اما با این حال فقط چهره ش نشان دهنده حال او بود اما خب لارا هم شکست . هردو بخاطر بعضی از چیزها با وجود اینکه مرزهای بینشون رو شکسته بودند. از هم دور شدند اما حالا بازهم در کنار هم قرار گرفتند.
این تجربه و سختی میتواند آنان را تا همیشه در کنار هم پایدار نگه دارد؟
لارا فقط به کوک خیره بود بدون ذره ای تعجب بدون ذره ای اشک ریختن و حتی بدون پلک زدن. چشمانش در چشمای سیاه جونگگکوک که حالا در آن سیاهی گم شده بود نقش بسته بود.
تا ابد هردو که نمیتوانستند همان جا وایسند برای همین لارا شروع کرد به دونه دونه قدم برداشتن سمت جونگکوک. وقتی روبه روی جونگکوک ایستاد برای یه لحظه تردید داشت اما باید شکش را برطرف میکرد پس دستش را بالا آورد و به آرامی گونه ی پسر را نوازش کرد.
جونگکوک فقط یه لبخند کوچک زد خودش هم فهمید که لارا فک میکند او فقط یه توهم است اما بر خلاف تصور لارا جونگکوک نه ناپدید شد و نه حرکت خاصی از خودش نشان داد
لارا هنوز باورش نمیشد اما با همان ناباوری لب زد .
_جونگکوک تو تو واقعا خودتی. باورم نمیشه .
_&آره میدونم لارا که باور کردنش سخته اما من برگشتم تا همه چیزو درست کنم.
_همه چیز بینمون رو زدی خراب کردی بعد دوسال اومدی روبه روی من وایسادی میگی لا را میخوام همه چیو درست کنم ها. مگه چیزیم مونده که درستش کنی. میدونی من بعد رفتنت چقد شکستم گقد از زندگی ناامید شدم. چندبار خواستم خودکشی کنم اما موقعی که پیش دوستام و خانوادم بودم خودم رو به خوشحال بودن میزدم میدونی چقدر با رفتنت عذابم دادی جونگکوک ها .
_&درکت میکنم منم. بعد رفتنم شکستم. اما لطفا بیا بشین اینجا تا همه چیوبرات توضیح بدم.(اشاره به مبل.)
_اوکی. (نشستند )شروع کن .
_&)نفس عمیقی کشید و گفت)خیلی خواستم کنار نکشم با هیت هایی که بهم میدادن کنار بیام و بهشون اهمیت ندم تنها چیزی که برام مهم بود فقط فقط تو بودی لارا هر روز پیام های تهدید آوری برام ارسال میشد که میگفتند اگه. از لارا جدا نشی اونو میکشیمیش . (دوباره ادامه داد)
لارا من جلوی تو تونستم خود واقعیم باشم تو تنها کسی بودی که منو همونجوری که هستم قبول کردی همین باعث شد که بفهمم تو با بقیه فرق داری .
وقتی دیدم که دارن تورو تهدید میکنن از اینکه. ما رابطمون رو بهم بزنیم نترسیدم از این ترسیدم که به تنها داراییم آسیب بزنن .
برای همین ترسیدم و تصمیم گرفتپ یه مدت از همه دور باشم. هم کمپانی هم اعضا. هم مردم اطرافم و هم تو .
سعی کردم برم اما قوی تر برگردم. تا دیگه نذارم این حرف ها مانع خراب شدن رابطمون بشه و الانم برگشتم قول میدم هرچی هم که شد پیشت بمونم و اینبار بدون یه پیام رهات نکنم.
_)گریه )کوک. ببخشید بابت همه چی باید توروهمدرک میکردم واقعا معذرت میخوام تقصیره منه که. کارت داشت نابود میشد. ...من...
کوک لارا رو توی بغلش فشرد و گفت .
_&هیس کی بهت اینجوری گفته من حاضرم تمام دار و ندارمو به پارت بریزم اما نذارم یه تار موت کم بشه در ضمن اشک های مرواریدیتو نبینم هدر بدیا. .
_دوست دارم. کوک.
_&اما من بیشتر گل لیلیوم من .(بوسه ای به سرش زد و ....
~پایان~
صورتش بیشتر از همیشه خسته و در
آمیخته.
هیکل بزرگ تر و ورزیده تر .
اما با این حال فقط چهره ش نشان دهنده حال او بود اما خب لارا هم شکست . هردو بخاطر بعضی از چیزها با وجود اینکه مرزهای بینشون رو شکسته بودند. از هم دور شدند اما حالا بازهم در کنار هم قرار گرفتند.
این تجربه و سختی میتواند آنان را تا همیشه در کنار هم پایدار نگه دارد؟
لارا فقط به کوک خیره بود بدون ذره ای تعجب بدون ذره ای اشک ریختن و حتی بدون پلک زدن. چشمانش در چشمای سیاه جونگگکوک که حالا در آن سیاهی گم شده بود نقش بسته بود.
تا ابد هردو که نمیتوانستند همان جا وایسند برای همین لارا شروع کرد به دونه دونه قدم برداشتن سمت جونگکوک. وقتی روبه روی جونگکوک ایستاد برای یه لحظه تردید داشت اما باید شکش را برطرف میکرد پس دستش را بالا آورد و به آرامی گونه ی پسر را نوازش کرد.
جونگکوک فقط یه لبخند کوچک زد خودش هم فهمید که لارا فک میکند او فقط یه توهم است اما بر خلاف تصور لارا جونگکوک نه ناپدید شد و نه حرکت خاصی از خودش نشان داد
لارا هنوز باورش نمیشد اما با همان ناباوری لب زد .
_جونگکوک تو تو واقعا خودتی. باورم نمیشه .
_&آره میدونم لارا که باور کردنش سخته اما من برگشتم تا همه چیزو درست کنم.
_همه چیز بینمون رو زدی خراب کردی بعد دوسال اومدی روبه روی من وایسادی میگی لا را میخوام همه چیو درست کنم ها. مگه چیزیم مونده که درستش کنی. میدونی من بعد رفتنت چقد شکستم گقد از زندگی ناامید شدم. چندبار خواستم خودکشی کنم اما موقعی که پیش دوستام و خانوادم بودم خودم رو به خوشحال بودن میزدم میدونی چقدر با رفتنت عذابم دادی جونگکوک ها .
_&درکت میکنم منم. بعد رفتنم شکستم. اما لطفا بیا بشین اینجا تا همه چیوبرات توضیح بدم.(اشاره به مبل.)
_اوکی. (نشستند )شروع کن .
_&)نفس عمیقی کشید و گفت)خیلی خواستم کنار نکشم با هیت هایی که بهم میدادن کنار بیام و بهشون اهمیت ندم تنها چیزی که برام مهم بود فقط فقط تو بودی لارا هر روز پیام های تهدید آوری برام ارسال میشد که میگفتند اگه. از لارا جدا نشی اونو میکشیمیش . (دوباره ادامه داد)
لارا من جلوی تو تونستم خود واقعیم باشم تو تنها کسی بودی که منو همونجوری که هستم قبول کردی همین باعث شد که بفهمم تو با بقیه فرق داری .
وقتی دیدم که دارن تورو تهدید میکنن از اینکه. ما رابطمون رو بهم بزنیم نترسیدم از این ترسیدم که به تنها داراییم آسیب بزنن .
برای همین ترسیدم و تصمیم گرفتپ یه مدت از همه دور باشم. هم کمپانی هم اعضا. هم مردم اطرافم و هم تو .
سعی کردم برم اما قوی تر برگردم. تا دیگه نذارم این حرف ها مانع خراب شدن رابطمون بشه و الانم برگشتم قول میدم هرچی هم که شد پیشت بمونم و اینبار بدون یه پیام رهات نکنم.
_)گریه )کوک. ببخشید بابت همه چی باید توروهمدرک میکردم واقعا معذرت میخوام تقصیره منه که. کارت داشت نابود میشد. ...من...
کوک لارا رو توی بغلش فشرد و گفت .
_&هیس کی بهت اینجوری گفته من حاضرم تمام دار و ندارمو به پارت بریزم اما نذارم یه تار موت کم بشه در ضمن اشک های مرواریدیتو نبینم هدر بدیا. .
_دوست دارم. کوک.
_&اما من بیشتر گل لیلیوم من .(بوسه ای به سرش زد و ....
~پایان~
- ۱.۱k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)