نگاه کن به‌ نگاهم که دل‌‌فدای توأم ...

نگاه کن به‌ نگاهم که دل‌‌فدای توأم ...
حریصِ لحظه‌ی دیدارِ چشم‌های توأم ...
توئی‌که شاعرِ خورشیدِ صبحگاه مَنی
مَنی‌که عاشق چَشمِ غَزل‌سُرای توأم ...
به نازِ مَطلعِ چَشمت مرا هوایی کن
که چون غروب، غَریبانه در هوای توأم ...
تو مُنتهای هزاران هزار همچو مَنی
هنوز بَعدِ هزاری در ابتدای توأم ...
که جاودانه‌تَرین حس اِبتلائی عشق
جُنون کشیده تَبم را، که مُبتلای توأم ...
در اِنکِسارِ الوهیَّتی ‌و در همه‌ حال
یگانه مؤمنِ درگاهِ بی‌خدای توأم ...
شرافَتی‌ست بَرایم که با تو مَحشورَم
اگر چه تیغه‌ی ویرانِ سَرسَرای توأم ...
تو را به مَدح‌و ثَناگوئی‌ام نیازی نیست
مَنم که زنده به مَداحی‌و ثَنای توأم ...
نشسته‌ام به تَمنای دلنوازیِ تو
بگو که آخرِ این قصه، آشنای توأم ...
دیدگاه ها (۱۰)

من مسیری تازه می دانم, به دنبالم بیااز خدا و عشق میخوانم...

با تو تنها با تو میگیرم قرار تازه ای تا قدم را می نهم بر روز...

بیا لبریز کن با عشق خود این قلب خالی رامدارا کن، مبادا بشکنی...

چه درد آور شده موضوع برای قلب شاعرکه اشعار خصوصی را دهد در ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط