سایهای پشت لبخند
سایهای پشت لبخند
پارت : ۱۲
سوا با تمام توان در راهروهای تاریک دانشگاه میدوید.
نفسهایش بریده بود و اشک بیاختیار روی گونههایش میلغزید.
هرچه بیشتر میدوید، تصویر چهرهی تهیونگ از ذهنش پاک نمیشد.
پسری که عاشقش شده بود... حالا برایش یک غریبه ترسناک بود.
وقتی به پلهها رسید، لحظهای ایستاد.
دستش را روی سینهاش گذاشت تا نفسش را تنظیم کند.
دستانش از شدت ترس میلرزید.
فقط یک فکر در سرش بود؛ باید از آنجا خارج میشد.
در همین لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش شنیده شد.
سوا بدون اینکه برگردد، دوباره شروع به دویدن کرد.
صدای قدمها نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
خودش را به لابی رساند.
با عجله به سمت در خروجی رفت و دستگیره را کشید.
اما در قفل شده بود.
با وحشت چند بار دیگر تلاش کرد، ولی در تکان نخورد.
صدای آرامی از پشت سرش آمد.
«سوا...»
او آهسته برگشت.
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
برخلاف انتظار، نه فریاد میزد و نه عصبانی بود.
چشمانش پر از آشفتگی بود.
برای اولین بار، سوا احساس کرد تهیونگ هم از این اتفاق شوکه شده است.
تهیونگ آرام گفت:
«خواهش میکنم... فقط به حرفهام گوش بده.»
سوا با چشمانی اشکآلود سرش را تکان داد.
«دیگه حتی نمیشناسمت...»
تهیونگ یک قدم جلو آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
«میدونم چیزی که دیدی باعث شده ازم متنفر بشی... ولی همهچیز اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
سوا با صدایی لرزان گفت:
«از روز اول... همهاش دروغ بود؟»
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
«نه... تنها چیزی که هیچوقت دروغ نبود... احساسم به تو بود.»
سوا حرفش را باور نمیکرد.
اشکهایش را پاک کرد و با صدایی محکم گفت:
«من باید برم...»
در همان لحظه، صدای آژیر چند خودروی پلیس از بیرون دانشگاه به گوش رسید.
هم سوا و هم تهیونگ، همزمان به سمت پنجره نگاه کردند.
❝ اما هیچکدام نمیدانستند پلیس برای نجات سوا آمده... یا برای دستگیری کسی که سالها در سایه زندگی کرده بود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۲
سوا با تمام توان در راهروهای تاریک دانشگاه میدوید.
نفسهایش بریده بود و اشک بیاختیار روی گونههایش میلغزید.
هرچه بیشتر میدوید، تصویر چهرهی تهیونگ از ذهنش پاک نمیشد.
پسری که عاشقش شده بود... حالا برایش یک غریبه ترسناک بود.
وقتی به پلهها رسید، لحظهای ایستاد.
دستش را روی سینهاش گذاشت تا نفسش را تنظیم کند.
دستانش از شدت ترس میلرزید.
فقط یک فکر در سرش بود؛ باید از آنجا خارج میشد.
در همین لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش شنیده شد.
سوا بدون اینکه برگردد، دوباره شروع به دویدن کرد.
صدای قدمها نزدیکتر و نزدیکتر میشد.
قلبش انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
خودش را به لابی رساند.
با عجله به سمت در خروجی رفت و دستگیره را کشید.
اما در قفل شده بود.
با وحشت چند بار دیگر تلاش کرد، ولی در تکان نخورد.
صدای آرامی از پشت سرش آمد.
«سوا...»
او آهسته برگشت.
تهیونگ چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
برخلاف انتظار، نه فریاد میزد و نه عصبانی بود.
چشمانش پر از آشفتگی بود.
برای اولین بار، سوا احساس کرد تهیونگ هم از این اتفاق شوکه شده است.
تهیونگ آرام گفت:
«خواهش میکنم... فقط به حرفهام گوش بده.»
سوا با چشمانی اشکآلود سرش را تکان داد.
«دیگه حتی نمیشناسمت...»
تهیونگ یک قدم جلو آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
«میدونم چیزی که دیدی باعث شده ازم متنفر بشی... ولی همهچیز اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
سوا با صدایی لرزان گفت:
«از روز اول... همهاش دروغ بود؟»
تهیونگ برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
«نه... تنها چیزی که هیچوقت دروغ نبود... احساسم به تو بود.»
سوا حرفش را باور نمیکرد.
اشکهایش را پاک کرد و با صدایی محکم گفت:
«من باید برم...»
در همان لحظه، صدای آژیر چند خودروی پلیس از بیرون دانشگاه به گوش رسید.
هم سوا و هم تهیونگ، همزمان به سمت پنجره نگاه کردند.
❝ اما هیچکدام نمیدانستند پلیس برای نجات سوا آمده... یا برای دستگیری کسی که سالها در سایه زندگی کرده بود. ❞
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۰۲
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط