#جمهوری_اسلامی_ایران
#جمهوری_اسلامی_ایران
وح.شت
وآقِعَیت سَرد
p³
روی لبه نشست...اشک هاش شدت گرفت ولی بی صدا گریه میکرد...
گلوش خشک شده بود...و می سوخت.
ا.ت:میخوام بیام پیشتون...
به پایین خیره شد...ارتفاعه زیادی داشت...براش مهم نبود..بلند شد...به آسمون که مثل لماس میدرخشید نگاه میکرد...
چشم هاش تار میدید..
آروم خودش رو از لبه به جهت مخالف انداخت...چشماش رو بست..خودش رو داخل بغل آسمون رها کرد...
با دیدن کتابخونه ی بزرگی چشماش گشاد شد...اینجا چیکار میکرد؟؟
اینجا اصلا کجاست؟؟
زنی را در انتهای کتابخانه دید...درحال نوشتن بود و هر از گاهی لیوان قهوه را جلوی دهنش قرار میداد....
حرکت کرد سمتش...
زن متوجه حضور ا.ت شد...با لبخند سرش را بلند کردو بهش خیره شد....
زن:خوش آمادی دختر...میدونی عادت ندارم زیاد مهربونه صحبت کنم...چندشم میشه..
اون همون نویسنده مورد علاقش بود...اوه حتما داره خواب میبینه..
با دستاش چشماش رو مالوند.... تا از این خواب بیدار بشه ولی...
انگار واقعیت داشت....
ا.ت:من کجام؟؟؟.
زن:آم..ببخشید ولی مگه کوری؟؟..کتابخونه ای...
ا.ت:میخوام برم..
زن:متاسفم ولی تو انتخاب شدی برای داستانی که میخوام بنویسم...
ا.ت:بازیگر نیستم.
زن:میدونم...انتخابت کردم..
ا.ت:من به اندازه کافی مشکل دارم.
زن:داخل داستانی که مینویسم تو قراره زندگی کنی.زندگی که آرزو داشتی.
ا.ت:خوب...چجوری مثلا؟؟؟
زن:هروقت خواستی میتونی از اون داستان بیای بیرون ولی مطمئن باش پایان خوبی داره....
برعکس... دخترک کنجکاو شده بود.میخواست بدونه چجوری امکان داره؟
زن:هروقت خواستم میتونم داستانو تموم کنم...تو نمیتوتی دخالتی باوتش داشته باشی...
ا.ت:خوب من باید چیکار کنم؟
زن قلمی را از روی میزی ور داشت و به سمت دخترک گرفت....
زن:هروقت خواستم مینویسم ....و تو همون موقع وارد داستان میشی....و هروقت قلم رو گذاشتم روی میز داستان تموم میشه....
دخترک میخواست کمی هیجان وارد زندگیش کنه..اون مطمئن بود که عاشق نمیشه...
فقط به عنوان تفریح وارد این داستان میخواست بشه...و بعداز تموم شدن برگرده به زندگی قبلش...
عادی بود براش.
ا.ت:خیلی خوب.کی مینویسی؟؟..و من وارد داستان میشم؟؟
زن:خدافز دخترک.
ا.ت:وایسا می...
(شروع داستان)
دخترک با هینی از روی تخت بلند شد...خیره به اطرافش نگاه میکرد...
انقدر سریع؟....
با دیدن دختری که روی شکمش نشسته بود گیج تر شد...این یارو کیه؟؟...
دختره:ا.ت جونم پاشو دیگه...آجوما گلوشو جر داد...
نباید زایع میکرد....
وح.شت
وآقِعَیت سَرد
p³
روی لبه نشست...اشک هاش شدت گرفت ولی بی صدا گریه میکرد...
گلوش خشک شده بود...و می سوخت.
ا.ت:میخوام بیام پیشتون...
به پایین خیره شد...ارتفاعه زیادی داشت...براش مهم نبود..بلند شد...به آسمون که مثل لماس میدرخشید نگاه میکرد...
چشم هاش تار میدید..
آروم خودش رو از لبه به جهت مخالف انداخت...چشماش رو بست..خودش رو داخل بغل آسمون رها کرد...
با دیدن کتابخونه ی بزرگی چشماش گشاد شد...اینجا چیکار میکرد؟؟
اینجا اصلا کجاست؟؟
زنی را در انتهای کتابخانه دید...درحال نوشتن بود و هر از گاهی لیوان قهوه را جلوی دهنش قرار میداد....
حرکت کرد سمتش...
زن متوجه حضور ا.ت شد...با لبخند سرش را بلند کردو بهش خیره شد....
زن:خوش آمادی دختر...میدونی عادت ندارم زیاد مهربونه صحبت کنم...چندشم میشه..
اون همون نویسنده مورد علاقش بود...اوه حتما داره خواب میبینه..
با دستاش چشماش رو مالوند.... تا از این خواب بیدار بشه ولی...
انگار واقعیت داشت....
ا.ت:من کجام؟؟؟.
زن:آم..ببخشید ولی مگه کوری؟؟..کتابخونه ای...
ا.ت:میخوام برم..
زن:متاسفم ولی تو انتخاب شدی برای داستانی که میخوام بنویسم...
ا.ت:بازیگر نیستم.
زن:میدونم...انتخابت کردم..
ا.ت:من به اندازه کافی مشکل دارم.
زن:داخل داستانی که مینویسم تو قراره زندگی کنی.زندگی که آرزو داشتی.
ا.ت:خوب...چجوری مثلا؟؟؟
زن:هروقت خواستی میتونی از اون داستان بیای بیرون ولی مطمئن باش پایان خوبی داره....
برعکس... دخترک کنجکاو شده بود.میخواست بدونه چجوری امکان داره؟
زن:هروقت خواستم میتونم داستانو تموم کنم...تو نمیتوتی دخالتی باوتش داشته باشی...
ا.ت:خوب من باید چیکار کنم؟
زن قلمی را از روی میزی ور داشت و به سمت دخترک گرفت....
زن:هروقت خواستم مینویسم ....و تو همون موقع وارد داستان میشی....و هروقت قلم رو گذاشتم روی میز داستان تموم میشه....
دخترک میخواست کمی هیجان وارد زندگیش کنه..اون مطمئن بود که عاشق نمیشه...
فقط به عنوان تفریح وارد این داستان میخواست بشه...و بعداز تموم شدن برگرده به زندگی قبلش...
عادی بود براش.
ا.ت:خیلی خوب.کی مینویسی؟؟..و من وارد داستان میشم؟؟
زن:خدافز دخترک.
ا.ت:وایسا می...
(شروع داستان)
دخترک با هینی از روی تخت بلند شد...خیره به اطرافش نگاه میکرد...
انقدر سریع؟....
با دیدن دختری که روی شکمش نشسته بود گیج تر شد...این یارو کیه؟؟...
دختره:ا.ت جونم پاشو دیگه...آجوما گلوشو جر داد...
نباید زایع میکرد....
- ۵۶۱
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط