بهار....نیامده رفت....
بهار....نیامده رفت....
خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم
با لبخندی مسخره وانمود کنم
همه چیز رو به راه است ....
اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم
میخواهم لج کنم ،
با خودم ،
با تو ،
با همه ی دنیا
چقدر بگویم فردا روز دیگریست
و امروز بیاید و مثل هر روز باشی ....؟؟!
میخواهم بکشم کنار
از تو ...
از خودم .....
از همه ی زندگی ...
بهار
بیتو
نیامده رفت.
مجالِ زندهگی آیا
تا بهارِ دیگر هست؟...
خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم
با لبخندی مسخره وانمود کنم
همه چیز رو به راه است ....
اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم
میخواهم لج کنم ،
با خودم ،
با تو ،
با همه ی دنیا
چقدر بگویم فردا روز دیگریست
و امروز بیاید و مثل هر روز باشی ....؟؟!
میخواهم بکشم کنار
از تو ...
از خودم .....
از همه ی زندگی ...
بهار
بیتو
نیامده رفت.
مجالِ زندهگی آیا
تا بهارِ دیگر هست؟...
- ۵۸۷
- ۱۲ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط