+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.106
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود. دستاش دور کمرم حلقه شده بود و سرش رو شونهم بود. منم دستامو دورش حلقه کرده بودم، ولی بدنم هنوز میلرزید. نه فقط از ترس، از شوک، از دلتنگی، از همه چیز قاطی شده.
(با صدای گرفته و هقهق)
+ تو... واقعاً تو هستی... بوی عطرت... گرمای بدنت... همه چی مثل قبله...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط بغلش رو محکمتر کرد. انگار میترسید اگه شل کنه، دوباره گم بشم. من صورتمو فرو کردم تو گردنش و بوی آشنا رو عمیق نفس کشیدم.
(گریه آروم)
+ شش ماه... شش ماه هر شب بهت فکر کردم. هر شب نامهتو خوندم. هر شب گریه کردم. فکر میکردم دیوونه شدم... فکر میکردم دارم توهم میزنم... ولی تو واقعاً اینجایی...
جونگ کوک آروم موهامو نوازش کرد. همون نوازش قدیمی که دلم براش تنگ شده بود. دستش سرد بود، ولی لمسش... لمسش واقعی بود.
(با صدای بم و گرفته، نزدیک گوشم)
- آره... من اینجام. نتونستم کامل برم. دلم برات تنگ شده بود پرنسس.
من هقهقم شدیدتر شد. دستامو محکمتر دورش بستم و زمزمه کردم:
+ من هنوز میترسم ازت... هنوز گاهی کابوس میبینم... ولی... دلم برات تنگ شده بود. خیلی تنگ شده بود. وقتی مردی، یه تیکه از خودمم با خودت بردی...
جونگ کوک سرشو عقب کشید و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. چشماش سیاه و عمیق بودن، دقیقاً همون چشمایی که تو قبرستان دیدم.
(آروم)
- میدونم. میدونم چی بهت کردم. ولی حالا... فقط بذار این لحظه باشه. فقط بغلت کنم.
ما چند دقیقه همونجوری موندیم. من تو بغلش، روی زمین اتاقش، بارون به پنجره میکوبید و من بالاخره بعد از یک سال، دوباره حس میکردم زندهام.
ولی هنوز کلی سوال تو ذهنم بود. هنوز نمیفهمیدم چطور ممکنه. هنوز کامل باور نکرده بودم.
ولی فعلاً... فقط بغلش کردم. محکم. چون دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد.........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.106
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود. دستاش دور کمرم حلقه شده بود و سرش رو شونهم بود. منم دستامو دورش حلقه کرده بودم، ولی بدنم هنوز میلرزید. نه فقط از ترس، از شوک، از دلتنگی، از همه چیز قاطی شده.
(با صدای گرفته و هقهق)
+ تو... واقعاً تو هستی... بوی عطرت... گرمای بدنت... همه چی مثل قبله...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط بغلش رو محکمتر کرد. انگار میترسید اگه شل کنه، دوباره گم بشم. من صورتمو فرو کردم تو گردنش و بوی آشنا رو عمیق نفس کشیدم.
(گریه آروم)
+ شش ماه... شش ماه هر شب بهت فکر کردم. هر شب نامهتو خوندم. هر شب گریه کردم. فکر میکردم دیوونه شدم... فکر میکردم دارم توهم میزنم... ولی تو واقعاً اینجایی...
جونگ کوک آروم موهامو نوازش کرد. همون نوازش قدیمی که دلم براش تنگ شده بود. دستش سرد بود، ولی لمسش... لمسش واقعی بود.
(با صدای بم و گرفته، نزدیک گوشم)
- آره... من اینجام. نتونستم کامل برم. دلم برات تنگ شده بود پرنسس.
من هقهقم شدیدتر شد. دستامو محکمتر دورش بستم و زمزمه کردم:
+ من هنوز میترسم ازت... هنوز گاهی کابوس میبینم... ولی... دلم برات تنگ شده بود. خیلی تنگ شده بود. وقتی مردی، یه تیکه از خودمم با خودت بردی...
جونگ کوک سرشو عقب کشید و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند. چشماش سیاه و عمیق بودن، دقیقاً همون چشمایی که تو قبرستان دیدم.
(آروم)
- میدونم. میدونم چی بهت کردم. ولی حالا... فقط بذار این لحظه باشه. فقط بغلت کنم.
ما چند دقیقه همونجوری موندیم. من تو بغلش، روی زمین اتاقش، بارون به پنجره میکوبید و من بالاخره بعد از یک سال، دوباره حس میکردم زندهام.
ولی هنوز کلی سوال تو ذهنم بود. هنوز نمیفهمیدم چطور ممکنه. هنوز کامل باور نکرده بودم.
ولی فعلاً... فقط بغلش کردم. محکم. چون دلم براش تنگ شده بود. خیلی زیاد.........
ادامه دارد........
- ۷۴۴
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط