{ویو بینا}=قطره های بارا بر پنجره ی اتاقم برخورد میکرد من

{ویو بینا}=قطره های بارا بر پنجره ی اتاقم برخورد میکرد من روی تخت درحال خوندن کتابی بودم که در اتاقم زده شد مامانم بود البته مامان ناتنیم ولی عین مامانم کنارم بود هیچوقت جای خالیه مامانم رو حس نمیکردم به لطف اون البته عینک مطالعم رو در اوردم با لبخندی گفتم:
+"جانم مامان"
_"عزیزم خواستم بگم بابات و جونگ کوک امدن سر میز منتظر من و توئن بیا بریم شام بخوریم "
+"چشم مامانی الان میام"
_"باشه من میرم پایین تا تو بیای"
+"باش"
مامانم از اتاق رفت بیرون منم کتابو و عینکمو گذاشتم رو میز عسلیه رفتم پایین سر میز از پله ها امدم پایین خواستم برم سر میز اول از همه رفتم بابامو که رو میز نشسته بود رو از پشت بغل کردمو گفتم:
+"خسته نباشی بابا"
بابام: "سلامت باشی دخترم"
که جونگ کوک گفت:
-"عه اینطوریاس منو یادت رفت اقیانوس"
"اقیانوس"لقبی که کوک به خاطر چشمام بهم داد.........
ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲)

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

ارباب خشن من ۲۰

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

پارت ۸ویو جونگ کوکرفتم از اتاقم بیرون روبی رو دیدم چقدر خوشگ...

چند پارتی جونگ کوک دعوایی که جونگ کوک اومد کت و شلوار مشکیشو...

مهمونی خطرناکپارت=20ویو ات:بعد از اینکه براش توضیح دادم جلو ...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

تک پارتی درخواستی وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد سلام من ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط